تو هر چندتا لبخند پوسیده ات را
برای من رسم کنی
من باز مفهوم
برهان های خلف را نمی فهمم
و فکر می کنم
به پوسیده ترین نگاه های تو
که بنا به فرض خلف
یک سبد شکوفه ی گیلاس است
سرزمين من سه شنبه 1387/04/25زمان نوشته افروز ارزه گر

تو هر چندتا لبخند پوسیده ات را
برای من رسم کنی
من باز مفهوم
برهان های خلف را نمی فهمم
و فکر می کنم
به پوسیده ترین نگاه های تو
که بنا به فرض خلف
یک سبد شکوفه ی گیلاس است
سرزمين من سه شنبه 1387/04/25زمان نوشته افروز ارزه گر

نان و ستاره
نان و ستاره
نان در کنارم
و ستاره ها دور
آن دور ها
به ستاره ها نگاه می کنم و نان می خورم
چنان غرق شده ام
که اشتباه می کنم
و ستاره می خورم به جای نان
* نه شاعر این شعر رو می شناسم و نه اسم مترجمشو یادمه. اما خیلی دوست دارمش. چون شبیه این سردرگمی های منه
سرزمين من سه شنبه 1387/04/25زمان نوشته افروز ارزه گر
|

دوستان داستان فروش من، سلام!

شبي كه فردايش روز اول مدرسه ها بود من كتاب مرد داستان فروش را دستم گرفته بودم و مثلا مطالعه مي كردم: اين خيلي دردناك است كه آدم را دوست نداشته باشند، اين باعث سرخوردگي آدم هاست. خواهش مي كنم به او نشان بدهيد كه دوستش داريد، براي يك بار هم كه شده اين كار را بكنيد. خواهش مي كنم! اين جمله ها را دوست كال به او مي گفت و من شبيه اين جمله ها را به خودم.
شبي كه فردايش روز اول مدرسه ها بود، اتاق من بسيار گرم شده بود و باد كولر تاثير چنداني به گرماي تابستان نداشت. من آن روز تا ساعت 11 ظهر خوابيدم. كمي نوشتم. كمي راه رفتم. كمي تا قسمتي نيمه ابري بودم و حتي مرد داستان فروش هم مثل يك كوتوله ي غريبه از كنارم مي گدشت بي آنكه سر ظهري داد بزند و چرت نيمه ظهرم را به هم بزند. يك پيام مي رسد از طرف مهناز كه اگه مي خواي ديفرانسيلت با آقاي "م" باشي، خبرم كن. شارژ موبايلم تمام مي شود. بينگي مي گويد و مي افتد زير تخت. ديفرانسيل چكش مي شود توي سرم. تابستان و مدرسه. يعني امسال نمي شود با مهتاب اون هم نزديكياي صبح "باز آمد بوي ماه مدرسه" بخونيم؟ صداي مهتاب مي آيد كه دارد بوي ماه مهر را كش دار و با آهنگ مي خواند. و دخترخاله از ته دل مي خندد و آنوقت من و مهتاب و دخترخاله مي شويم سه دردسر بزرگ و هميشگي، با شعرهايي كه مهتاب وقتي همه خوابند، مي خواند.

شبي كه فردا روز اول مدرسه بود من دلم مي خواست همه ي دوستانم را بغل بگيرم و يا هزار تا اس ام اس بفرستم كه چقدر همه يتان را دوست دارم. دوست داشتم تلفن را بردارم و به مامان كاغذي زنگ بزنم و بگويم كه هرروز از كنارتان رد مي شوم ولي مي ترسم بيايم پيشتان. من تمام يادگاري هاي شما را مي خوانم و دلم مي خواهد هزارتا نظر بنويسم. دوست دارم برايتان يك عالمه چيزهاي بادبادكي بنويسم ولي نمي دانم چه چيز و هر روز را مي شمرم تا 100 بشود و من يك روز هزار بار شما رو ببينم و هزار تا بادبادك براتون بنويسم و شما يه عالمه بستني به من بدين و من هيچ لحظه اي رو با لحظه هايي كه با شما هستم عوض نمي كنم. زنگ مي زنم به مامان كاغذي و يادم مي رود كه بايد چي بگم.
اصلا مهم نيست كه فرداي آن شب روز اول مدرسه هاست. من به زينب فكر مي كنم و ني ني كوچولو اش كه دلم مي خواد از لپ هاي گلي و دست هاي نازش يه ماچ خوشمزه بگيرم و به اين فكر مي كنم كه آخرين بار زينب رو كي ديدم و كاش مي شد يك بار ديگه عصر تابستون با هم كاردستي درست كنيم و به تمام چيزهاي خوب دنيا فكر كنيم.
مهم اين است كه مدرسه ها شروع شده است اما برگ درخت ها سبز تر شده. شيوا كنكورش را داده است و همبازيم مي شود توي دوران كودكي! به شيوا فكر مي كنم و اينكه او را كي مي شود دوباره ديد. آخرين بار توي كلاس هاي كنكور دوران عيد ديده بودمش. يعني چند روز پيش؟
فريبا و هرچه لبخند صورتي است توي دنيا مي آيد توي ذهنم. با خودم فكر مي كنم فريبا چه شكلي است. نقاشي فريبا را مي كشم و مي چسبانم روبروي ميز تحريرم تا اگر يك روز فريبا را ديدم اين نقاشي را نشانش بدم.

تمام دوچرخه هايم را روي ميز تحريرم مي ريزم. يك شعر از مريم لحظه هاي كاغذي را مي بينم. مريم هم از دوست داشتني ترين دوست هاي وبلاگي ام است.
دلم براي آيدا تنگ شده است. آنقدر حرف ها دارم كه به آيدا بگويم. مي دانم آيدا همين نزديكي هاست. با خودم فكر مي كنم كه شايد يك روز او را وسط خيابان ببينم يا توي تاكسي. شايد هم توي بستني فروشي. آيدا كجايي؟ من خيلي دلم مي خواد تو رو ببينم .
شبي كه فردايش روز اول مدرسه بود با آقا معلم رصد رفتيم. آقا معلم بهترين معلم دنياست. و من آرزو مي كنم فردا هم معلم هايي به مهربوني آقا معلم خوبم داشته باشم با اينكه مي دونم فقط يه آقا معلم توي دنيا وجود داره که بشه پدر صدايش زد.
روي تختم مي نشينم و ساره را مي بينم كه يك لباس سفيد پوشيده مثل خانوم دكترها. مي گم: مگه ستاره ها هم دكتر دارن؟ ساره يه آمپول گنده از جيبش در مياره و مي گه: تازه آمپول هم مي خورن. ساره ي مهربووووون خانم دكتر ستاره هاست. من يه كم از اون خجالت مي كشم اما خيلي دوسش دارم، يه عالمه با تمام قاتي پاتي هاي دنياي پر از ستاره ش. مگه نه خانوم ساره؟
اين دور و برها سميه هم هست. سميه يك پوست خرس بزرگ و پشمالو دارد كه مي شود شب هاي قبل از امتحان آن را پوشيد و گرم شد و خب او كه يك گلوله ي آتش بزرگ است به راحتي مي تواند خرس قطبي هم باشد!
پريسا و پرهونك كوچكش هم اينجايند. به آرزو و عكس هايش هم فكر مي كنم. خوب عكس مي گيرد.
جاي پگاه و زينب كه دو كله پوك حسابي اند خالي ست. طفلكي ها فايندر آنها هم شكسته!

مريم و محبوبه ي قشنگم هم اينجايند. همينجا كنار اين آْسمان خونه ي كوچكي دارند. يك خونه ي آبي كوچك. من و آسمان اتاق كوچكي است از فكر هاي بزرگ محبوبه. دلم براي او هم تنگ است
.
رامن از اينجا پرواز كرده است؟ بال ها و ريشه هايش كجاست؟ رامن از اولين دوستان وبلاگي ام است. يك داداش كوچولوي مهربون و پر از تكنولوژي. رامن پرواز خوب بلد است. دلم مي خواهد رامن را هم يك روز ببينم و يك روز هم با ما بيايد رصد و كوير نوردي. مي دانم او هم آسمان را دوست دارد. همينطور فيزيك و شيمي و تكنولوژي.
يك نفر ديگر هم هست كه كم مي آيد اما رد پايش را كه مي بينم خيلي خوشحال مي شوم. رضا بهترين پسردايي دنياست و بچگي ها خوب بلد بود زنگ خانه ها را بزند و فرار كند. شايد الان هم به ماهري روزهاي بچگي مان باشد. فعلا كه خيلي دور است.
شبي كه فردايش اولين روز مدرسه بود من به وجيهه و پرديس و ماندانا و غزاله و فاطمه و آتنا فكر مي كردم و اينكه امسال پيش آنها نيستم. و روزهاي بسيار خوبم را با آنها تقسيم كرده ام. البته من باز هم به مدرسه ي قبليم خواهم رفت و يك روز كلي آب بازي با همه ي اون ها می کنم و هيچ ناظمي نمی تواند ما را دعوا كند. آنها بهترين دوستان دوران مدرسه ي من هستند.
اما آخرين چيزي كه انسان محكم نگه مي دارد اغلب دست كسي است. و من دست هاي همه ي شما را دوست دارم. چه اينجا باشيد و يا خيلي وقت است كه رفته باشيد. تابستان باشد و مدرسه ها شروع شده باشد هم مهم نيست. شبي كه فردايش روز اول مدرسه ها بود دلتنگ بودم براي همه و مدام به مرد داستان فروش فكر مي كردم و كوتوله اي كه در اتاق براي خودش قدم مي زد و شايد به دوستانش فكر مي كرد.

سرزمين من پنجشنبه 1387/04/20زمان نوشته افروز ارزه گر
|


تمام روز را مي بافد
يكي زير
يكي رو
من دانه هاي شالگردن را يكي زير، يكي رو
مي بافم
نخ ها توي هم بافته مي شوند
اويزان مي شوند
نخ كاموايم كه كشيده مي شود
تمام دانه هاي يكي رو يكي زيرم
باز مي شود
خراب مي شود
ومن دوباره با دو دست كوچكم...
من با نخ هاي رنگي
من با كاموا ها
من دست هاي مادرم را مي بافم
مادرم با نخ هاي رنگي بافته شده
شبيه شالگردن
شبيه دستكش
شبيه بقچه اي كه تويش لباس هاي زمستاني مي گذارند
من با دست هاي مادرم براي مادرم مي بافم
براي تنهايي هايش
يكي زير و يكي رو
چشم هايم را تنگ مي كنم
تا دانه هايم را درست ببافم
تا مادر چشم هايش
وقتي خواب توي پلك هايش ظرف مي شويد
و وقتي لاي لايي مي خواند
سرخ نشود چشم هايش
من تمام دانه ها را مي شمارم
تا بشود هزار تا
تا هزار بار مادرم خرجي خانه را
و قسط هاي سر برج را
نشمارد
تمام دانه ها براي مادرم
براي دانه هاي تسبيحش و ذكر هايي كه
وقتي خانه تاريك مي شود
مي آيد روي لب هاي مادر
من اگر تا صبح هم ببافم
جز آهنگي كه زير لب مي خوانم
"تا خوابم نبرد"
هيچ صدايي ندارم
هيچ رويي هيچ زيري
صداي او بافته شده است
لاي موهايم
و گل هاي قرمز انتهاي موهاي بافته شده ام ،
گره خورده است در من
در شالگردنم
در شالگردني كه بوي قورمه سبزي هاي
مادرم را مي دهد
انگشت هايم را يك بار مي برم زير و يك بار رو
و با انگشت هايم ميليون ها بار
انگشت هاي مادرم را مي بوسم
تا انگشتانش لاي سبزي ها ، سرخ نشود
تا انگشتانش
مثل ساقه ي لوبياي سحر آميز
برود تا آسمان ، برود تا خدا

سرزمين من سه شنبه 1387/04/04زمان نوشته افروز ارزه گر
|
