قصه ای که مانده است
نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 ساعت 21:1 شماره پست: 83
تا بلندترین کاج را یادم می ماند

ممد دست منو گرفت و گفت: زود بر می گردیم.
گفتم: نخیر، بابام دعوا می کنه.
۳تا گنجشک لای درخت دنبال هم می کردند. ممد به من تمام مرغ و خروس هاشون رو نشون داد.
3تا بره و یه بز، یه گاو هم بود که می خواست بچه بیاره.
من بره ها رو دوست داشتم. گفتم : ممد، اسم اینا چیه؟
با پشت دستش دماغش رو پاک کرد ، شونه هاش رو انداخت بالا و گفت : بره ها خرند، نمی فهمند.
: خر خودتی، اسم این که سفیده ، سفید برفی . اون که لکه ی سیاه داره ....خال خالی. اون دوتای دیگه هم ... یه اسم هم تو بگو دیگه!
دنیا بوی مرغ و خروس و سه تا بره می داد. دلم می خواست بچه آوردن گاوه رو می دیدم: ممد نشونم می دی؟ ...اه! حالمو بهم زدی. دستمال می خوای؟
سر آستین ممد پر از کثیفیه . دیگه نمی ذارم دستمو بگیره. زیر پای گاوه یه عالمه کثیفیه که بو میده. بچه اش حتما از بوی بد خفه شده ، مرده.
گاوه رو اونا راه می رفت. ممد گفت بچه اش رو هم اونجا به دنیا میاره.
فکر کردم تو دماغم مگس رفته. تا خونه یه عالمه دویدم. نزدیک بود بخورم زمین.
بابا صبح تا عصر می ره مرکز بهداشت . من صبح تا عصر می شینم تو اتاق و نقاشی می کنم. نقاشی های جدید رو می زنم به دیوار و قدیمی ها رو بر می دارم. مواظبم پوست دیوار کنده نشه.
گاهی وقتا که حوصلم سر می ره ، بابا می گه : شعله شو کم کن تا سرد بشه. و من جیغ می زنم ، گریه می کنم و دلم مامانم را می خواهد و خانه یمان را. تلفن زنگ می زند و بابا می رود تا یک مریض دیگر را خوب کند.
گاهی وقتا با ممد می ریم توی باغ. بابا می گه از تو باغ بیرون نرو.
با ممد دنبال گربه ها می کنیم . ممد خیلی راحت می تواند گربه ها را بگیرد و از دم اویزان کند. من جیغ می زنم و می گویم : تو رو خدا ممد . گناه داره ، بچه داره.
خانوم های اینجا به من و ممد قرقروت می دهند. مادر ممد که بغلم می کند ، به خط خطی های دستش زل می زنم. برای مامان تعریف می کنم که اینجا بهداشتی ترین قرقروت های دنیا را می خورم.
با ممد تا بلندترین کاج ته باغ مسابقه می دهیم. می دویم و می دویم تا بیفتیم پای پرچم مسابقه و دست هایمان را به علف ها بکشیم و توی دلی بخندیم.
گاهی بهانه می گیرم و گاهی هم از خوشحالی دامنم را باد می دهم. شب ها بابا نیمرو درست می کند و من ضعف می کنم و غذای دیگری می خواهم. کنار تخم مرغ ها سیب زمینی سرخ می کند. تخم مرغ ها می سوزند و سیب زمینی ها هم مزه ی ذغال می گیرند. من توی چشمم سه تا تیله قل می خورد و می روم توی اتاق کوچکمان تا بخوابم.
در می زنند. ممد است که سلا م مادرش را می رساند و غذای محلی شان را به پدرم می دهد. جانی می گیرم . می دوم بیرون و ظرف را از بابا می گیرم . توی باغ می دوم و برای ممد دست تکان می دهم.
ممد به پدرش "اقا" می گوید . و من از اقا گفتن ممد به پدرش دلم را می گیرم و از خنده روی زمین پخش می شوم. ممد با اقایش می رود مزرعه . من تنها می مانم . می روم سرکار بابا . دارد بچه ی کوچکی را آمپول می زند. حالم بد می شود . بابا اشاره می کند بروم بیرون . بد جوری دست وپایش را تنگ کرده ام.
بابا خوش خبری می دهد. می گوید چند روزی بچه های عمه ات می آیند اینجا تا با هم بازی کنید . عمه هم می اید.
خبر را به ممد می گویم. بی تفاوت است. با هم تا بلندترین سرو مسابقه می دهیم . ممد می گوید چند روزه دیگر گاوشان می زاید . ته دلم اب می شود.
بچه های عمه ام می آیند توی اتاقمان و دامن هایم را می پوشند. بادشان می دهند و من می روم یک گوشه تا نقاشی بکشم. نقاشی هایم را از در و دیوار می کنند و پوست دیوار کش می اید.
ممد می اید دم در تا برویم پیش گاو. آن شیطانک های عمه هم می خواهند با او بروند و ممد از انها خوشش می اید و می گوید آنها هم بیایند.
من کار مهمی دارم. نمی روم.
ممد دیگر خر شده. می خواهم یک گاو لهش کند تا من دیگر او را نبینم. او به شهری ها فحش می دهد و اینکه چقدر بی سوادند و داد می زند که ننه اش از این شهری های خر بیشتر می فهمد.
بچه ی خاله ی ممد دیشب زیر دست ماماهای شهری مرد. فقط مرد.
و ممد از من بدش می آید. می گویم : من دیگه مال اینجام .مثل تو!
و ممد هلم می دهد و تا بلندترین دیوار ده می دود.
بچه های عمه ام را هل می دهم. موهایشان را می کشم و دامنم را ازشان می گیرم . آویزان بابا می شوم که زنگ بزند به مامان تا از اینجا بروم . بابا قبول می کند. زنگ می زند به مامان . مرا با اولین مینی بوس صبح می فرستد. بچه عمه ها جیغ می زنند و می روند که به ممد بگویند من تا اخر عمر می روم شهر .
مطمئنم که ممد می اید. صبح زود به پنجره ام می زند . بچه عمه ها خوابیده اند . لای پنجره را باز می کنم.
: ممد اگه گاوه بچه بیاره ، اسمش رو چی می ذاری؟
_سفید برفی ، خال خالی ... چه می دونم! یه اسم هم تو بگو ... اسمش رو می ذاریم گلی ، قشنگه؟
: ها
ممد دماغشو می ماله به شونه هاش.
: اه حالمو به هم زدی . بیا دستمال!
ممد دستمال رو محکم گرفت تو دستاش: می خوام برم پیش گاوه.
: برو.
ممد سه قدم عقب رفت. یه گربه از لای شمشادها نگاهمون می کرد . بعد دوید پیش گاوه . او می گفت بچه اش می خواد به دنیا بیاد.
شهریور 1386