تبليغاتX
سنگ را ستاره ها ماهی می کنند

سنگ را ستاره ها ماهی می کنند

گلپری من!

 

۳ شعر از آتوسا صالحی:

 

زنگ اول

جای من در نیکت خالی ست

در کنارت می نشینم

یک نگاه دزدکی

چشمکی در قاب عینک

یک سلام سر به زیر

بعد هم می پرسی از من:

"راستی اسمت چه بود؟"

زنگ تفریح

گوشه ای تعریف های یک کلاغ و چل کلاغ

گوشه ای هم حرف های آسمان و ریسمان

زیر لب می گویی:"از دیروز غمگینم."

نمی پرسم چرا؟

روبرویت می نشینم

دست در دست تو می گویم:

"چرا دیروز؟ از فردا بگو."

با نگاهی خسته می خندی و می گویی:

"دوباره امتحان!"

زنگ آخر

گونیا، پرگار ، خط کش

ضرب و تقسیمی و بعد

کنده کاری روی میز

یک طرف

پروانه، بلبل

یک طرف

یک قلب کوچک

آن طرف تر

شمع و گل

جای تو در نیمکت خالی ست

چشم می دوزم به میز:

"دور شد پروانه

گل پژمرد

بلبل از شاخه پرید

قلب کوچک تیر خورد"

از معلم باز می پرسم

باز می گوید:

"نمیدانم کجا

مثل اینکه جاده ای

او را به شهری دور برد"

+ سرزمین من  88/01/27   توسط افروز ارزه گر  | 

زن آرایشگر جادوگر است

موهایم را دسته دسته می کند

تا برای خودش دامن ببافد

باران

کودکی ام را شست

رشد کردم

زیباتر شدم!

 

+ سرزمین من  88/01/25   توسط افروز ارزه گر 

حدس می زنی؟

مرا با حدس هایت باد می کنی؟

و وقتی خودم نیستم

وقتی نیستی

سوزن می زنی

به حدس هایت

...

می ترکم

می ترکی.

+ سرزمین من  88/01/25   توسط افروز ارزه گر  | 

 

 

۱) چند روز دیگر مانده تا اتفاق بزرگ، خوشحالی ای که مثل بمب می ترکد توی دلم؟

چند صفحه ی دیگر باید خواند؟

میان علف های "پیوستگی" می چرم.

 

۲) چه خواهد شد؟

آینده ی خیالی را روی دیوار، بخار شیشه، خاک مانده روی ماشین های کنار کوچه و  کاغذکاهی های باطله می کشم.

آرزوهایم بزرگ تر از بادبادک های توی نقاشی است.

نمک پاش کاغذی برایم بساز. رویش اسم شغل ها را بنویس.... ۳ و ۴.  این شانس توست.

 

۳) پنهان می شویم بین راه پله ها و پشت بام. روی تخته نقاشی های گچی می کشیم.

چیلیک چیلیک عکس می گیریم.

از دلتنگی هایمان می گوییم.

درخت گوجه سبز حسود است.

خیره می شوم به نیمکت های خالی...

 

۴) چه زود می گذرد.

اینجا سراشیبی است انگار.

منتظر روزی هستم که به اضطراب های خال خالی، ماشین های دور پیچ تند، دلشوره های تند و تیز بخندم. یادم بیاید و خاطره شوند.

 

۵) لذت های کوچک را بین انگشت هایم می لغزانم. مثل گوی های کوچک رنگی.

دلم به ساعت های نقاشی پشت دست خوش است.

فکرهایی که به رویم نمی آورم.

آرزوی لال بودن.

زبان درازی کردن.

ادای آدم های فهیم را در آوردن.

خل نما بودن.

به خنگ بازی هایم خندیدن و گریه قورت دادن.

تا انتهای الاغ بودن خر شدن.

من نبودن.

 

۶)هر روز که می گذرد قصه ام بزرگ تر می شود.

برای قصه ام یک نقاشی بزرگ می کشی؟

رنگی باشد با آدمک های کوچک، الاغ و گاو گوسفند و ماهی. لطفا!

+ سرزمین من  88/01/25   توسط افروز ارزه گر  | 

 

هوا ابری است.

من نشسته ام کنج اتاق و پاهایم را چسبانده ام به شکمم.

فکر می کنم به سقف و دیوار و پنجره.

فکر می کنم به روز و ماه و سال، شب و روز.

فکر می کنم به هلال باریک خنده و ابر بزرگ گریه.

فکر می کنم به لواشک و ترق ترق آدامس ترکاندن و مشت مشت شکلات خوردن و دانه های ریز جوش روی پیشانی.

 فکر می کنم به صبح های زود، شب های دیر. خواب هایی که روی هوایند. به پتوی سبز پولکی ام. به پچ پچ های یواشکی. به لحظه هایی که خالی ست.

فکر می کنم به کاغذها، کاهی و سفید و خط دارها.

فکر می کنم به مداد و خودکار و ماژیک های رنگی. و غلط گیرها.

فکر می کنم به رنگ ها،بوها، لحظه ها، رنگین کمان.

فکر می کنم به آینه و تصویر و نور.  انعکاس حرف ها و فکرها.

فکر می کنم به آلبالوهای کال باغچه،بنفشه های رنگارنگ، زنبق ها ، بوته های کوچک و آسمان آبی و همین حیاط و ایوان.

فکر می کنم به کلاغ ها و گربه ها و دوستی با آنها. به گنجشک ها و دوست داشتن آن ها. کرم ها و ملخ ها و فکر کردن به آنها.

فکر میکنم به ترکاندن بزرگترین بادبادک دنیا و داشتن شکلاتی ترین بستنی.

فکر می کنم به تیک تاک ساعت و بازیگوشی عقربه ی کوچک و صبوری برگ های تقویم.

فکر می کنم به روسری های گلدار و چادر های رنگی و شکوفه های سفید.

فکر می کنم به توپ های گرد و گلی و شوت های بلند و یک گل دارم، دوسش دارم!

فکر می کنم به هیس های ظهر، خاموشی شب، رفت و آمد روز. لمیده روی مبل کارتون نگاه کردن. از زیر پتو فیلم ترسناک نگاه کردن.

فکر می کنم به قانون بار و تجزیه ی آمونیاک و خانواده ی گازهای نجیب، سرسره ی مجانب مایل و طومار تاریخ های ادبیات. 

فکر می کنم به کوله پشتی و جامدادی و خط کش شکسته .

فکر می کنم به خاله بازی. به مهمانی عروسک ها. به خنده های ریز اسمارتیزی. شکلات  خوشحالی های کوچک.

فکر می کنم به کوچه و صف نان و ماشین شیر و از لبه ی جوی ها راه رفتن.

فکر می کنم به بینگ بینگ های موبایلم. دینگ دانگ اهنگ هایم. تق تق های باران به پنجره.

فکر می کنم به تاب و سر سره و چرخ و فلک. وقتی تاب می شوم و گاهی سرسره. چرخ و فلکی که می چرخد....

هوا شب شده.

من خوابیده ام. جایی میان زمین و هوا. و دست هایم باز است تا هوا به عمق ریه هایم بیاید.

+ سرزمین من  88/01/21   توسط افروز ارزه گر 

تو پنهان می شوی گاهی

میان چشم آهوها

تو را احساس باید کرد

میان رنگ ها، بوها

نمی دانم تو الآن در

دلم یا آسمان هستی

فقط من خوب می دانم

که خیلی مهربان هستی...

 

 

نشسته ام بالای بلند ترین بام. چه خوب است همین الان باران شروع به باریدن کرده و من بالاترین بام را دارم برای نشستن. برای فکر کردن.

شهر درست همین نزدیکی است. همین پایین روبروی چشم هایم. چشم هایم را می بندم. محکم محکم محکم. همان طور که دوستی یادم داده است. چشم هایم را باز می کنم و قطره قطره باران از روی شیشه سرسره بازی می کند.

چه خوشبختم من که کتاب تازه ای پیدا کرده ام. که بزرگمهر حسین پور نوشته استش! که اسمش: آهای یکی اینجا تنهاست.

 که توش هم چشم داره، هم تنهایی و هم جزیره و بلده به همه بگه: توی چشم تو هم یه جزیره س که یکی توش "تنها"س!

 و چقدر شگفت انگیزه که تنها کسی که توی چشمات نگاه کنه خورشید باشه!

 

نشسته ام روی تخت و پتوی سبز پولکی را پیچانده ام دورم. چه خوب است هوا رطوبت ملایمی دارد و ماه نصفه نیمه مثل یک لبخند از لای کرکره های اتاقم پیداست.

شب همین دو قدمی است. دارد یواشکی با صبح حرف هایش را می زند. یکی بالاخره باید برود.

عمو شلبی در گوشم می خواند:به کسی نیاز دارم که پنهانم کند/ از دست احمقی که در درونم است

دوست دارم به جایی گرم و امن بروم. یه آواز می خونم و بعد می رم.

 

نشسته ام کنج ترین گوشه ی زیر زمین و توی دلم می گویم: سمندون! آهای! سمندون اینجایی؟

بعد با سوسک و عنکبوت و خرخاکی های اونجا دوس می شم و می گم هروقت سمندون اومد اینجا بش بگین نترسه یه وخت از من ها. زودش بیادش پیش من، من نمی ترسمش ازش. دوستش می شمش.

طلفکی سوسکی هس اینجا که مرده س. که جون نداره بیچاره. خفه شده مرده خودش واسه خودش. دمپایی هم که نبوده اینجا. خودش بی قلم سوسک کش مرده همینجوری الکی.

بوی نم زیر زمین میاد. هوای دریا به سرم می زنه.  یاد گلی خانوم ترقی می افتم همینجوری اتفاقی:

پری بلا!

ماهی طلا!

شکر خدا جات توی دریا راحته

دریا جهان نعمته

هرچی بخوای، خورد و خوراک فراهمه

"کور و کچل نیستی پری! چی چیت کمه؟"

نگا بکن دور و ورت

پشت سرت

دریا جهان خیرگی س

یه لحظه ی همیشگی س...

+ سرزمین من  88/01/14   توسط افروز ارزه گر 

اينجا تمام شهر بال دارند

 ۱/۱/۸۷......................

 وارد نرده هاي سبز مي شويم.  به عمو محمود سلام مي كنيم . يك عالمه جواب سلام گرم مي شنويم.

در سالن ورودي سفره هفت سيني چيده اند. سفره هفت سيني قهوه اي . روي دلم چيزي سنگيني مي كند .

سالن ها اولش خاكستري است . ويلچر ها خاكستري است . در ها خاكستري است . به سالن دوم كه مي پيچيم كمي نور مي ريزد به اتاق ها . در ها صورتي است . پرده ها صورتي . روپوش ها صورتي . به خاله اشرف سر مي زنيم . با دوست هاي خوبمان حميده و خاله سكينه و چادر به محوطه مي رويم . چادر از همه يشان باحال تر است . نه اينكه اسمش چادر باشد ، اسمش معصومه است ، چادر صدايش مي زنند. مي خواهد عكس بگيرد چادر سرش مي كند، مي خواهد احوالپرسي كند، از چادرش مي گويد. به همه تذكر مي دهد چادرشان را سرشان كنند و همه به او مي گويند چادر.

به ديدن الهام مي رويم . بزرگ شده . گوشه ي تختش نشسته است و مقنعه اش تا نزديكي چشم هايش آمده . صورتم را مي چسبانم به لپ هاي صورتي اش. سهيلا آرام تر شده، كسي را نمي زند. اگر به خاله اشرف قول نداده بوديم كه با او چاي بخوريم باز هم در بخش كودكان مي مانديم.  خاله اشرف چاي تعارف مي كند. زينب خانم روي صندلي اش تكيه داده و ليف مي بافد. نمي دانم اسمش فاطمه بود يا نه ، مادربزرگ صدايش مي زنم و از او اجازه مي گيرم تا از گلدانش عكس بگيريم. مريم دكمه را فشار مي دهد. عكس گلدان مي افتد توي دوربين . تمام اهالي بخش 2 با هم عكس يادگاري مي اندازند . روي هر تخت يك سبزه است.

 

...

...

...

 

نزديك غروب است. تعداد غروب هايي كه با مريم و مهتاب در ماشين بوده ام را مي شمارم. خورشيد با سرعت به پشت كوه مي رود. راننده گاز ميدهد تا زودتر به خانه برسيم . من به شهرهاي زيادي فكر مي كنم كه سالهاي متفاوتي دارند و لحظه هاي متفاوت و ثانيه هاي متفاوت. در كوچه ي ما لحظه ها آنقدر طول مي كشد تا احوال تمام خانواده ها را بپرسيم ، جواب پيام هاي تبريك عيد را بدهيم، بچه ها را ساكت كنيم ، عيد ديدني برويم . عيدي بگيريم . عيدي بدهيم

و در جايي كه نام "آسايشگاه " بالاي نرده هاي سبز نوشته شده ، لحظه به قدر انتظار يك ملاقات طول مي كشد. به اندازه اي كه يك نفر دلش آنقدر بگيرد كه هزار بار بگويد "مريم" و هزار بار تكرار كند :نه ، نمياد" . لحظه ها ي شهر پروانه ها خاكستري نيستند ، براي خودشان صورتي اند و رنگي. آنجا پروانه ها هم بي بال مي شوند.

 

...

...

...

كوچه تاريك است . جوانه هاي روي شاخه ها شبيه شكوفه شده است توي اين تاريكي. به خانه كه مي رسم ، سه گوشه ي اتاق مهمان نشسته.  سلام مي كنم.  بچه ها حسابي شلوغ كرده اند. دست خواهر كوچكم را مي گيرم و روي ايوان مي رويم. ستاره ي شباهنگ نرسيده به پشت بام خانه اي مي درخشد . ستاره ي مقدسي است. دست "فاطمه" را مي گيرم . مي گويد: دلم مي خواد پروانه بشم!

بدنم يخ زده است. هوا سردنيست. مي گويم: من دلم مي خواد ستاره بشم..

فاطمه از پروانه شدنش مي گويد و اينكه اگر آرزويش را خدا برآورده كند تمام آلبالوهاي درختش را مي دهد به او. من به رمز حرف هاي فاطمه فكر مي كنم و قفل شهر پروانه ها . شب توي تلويزيون مستندي از زندگي مورچه ها گذاشته بود. ملكه ي مورچه ها در مدتي كوتاه بيش از سيصد هزار تخم مي گذارد. نيمي از اين تخم ها به حيات خود ادامه مي دهند و كلوني را تشكيل مي دهند. زندگي اي بر پايه ي حيات ملكه ي مادر. نيمه ي ديگر شانس كمي براي زندگي دارند. شهر براي نيمي از آنها شرايط خوبي دارد و سازگار است .  آن نيمه ي ديگر را نمي دانم. اما اگر تمام تخم هاي ملكه به مورچه تبديل مي شدند، شهر به زير سيل مورجه ها مي رفت. يعني ملكه خودش نمي داند تمام تخم هايش مورچه نمي شوند؟ يعني نمي تواند كاري كند كه تنها تخم هاي سالم توليد شوند؟ اين سيصد هزار تخم را كمتر كند و همه را زنده نگه دارد؟ اين فيلم تنها يك مستند علمي بود از زندگي شهري مورچه ها. شهر ما پر است از شهر هايي با مورچه هايي از جنس آدم كه سالشان به تازگي نو شده است. كمي شيريني مي خورم و زير لب شعر مي سازم و مي خوانم :

 

اينجا يك شهر است

شهري كه پروانه زياد دارد

و پريدن از روي شاخه ها

      قانون شهر است

در اين شهر بال ها در رفت و آمدند...

من بالي براي پريدن ندارم

و پايي براي دويدن

من در اينجا

      كه يك شهر است

غريبه به شمار مي آيم


خدا توي گلدان اولي بود يا گلدان دومي؟ نوشته های شیوا آبی اند...

+ سرزمین من  88/01/08   توسط افروز ارزه گر 

شنل قرمزی را گرگ نخورده است

 

ظهر بود و خورشید کم کم داشت به نوک بلندترین درخت جنگل می رسید. شنل قرمزی شنل قرمزش را آویزان کرده بود به شاخه ی درخت سیب. سبد کلوچه های عسلی اش را در گوشه ای گذاشته بود و مشغول چیدن گلهای سفید و زرد بود برای مادربزرگ. شنل قرمزی دسته گلش را توی سبد کلوچه ها می گذاشت و با خودش می خواند:  یک گل اینجا/ یک گل آنجا/ هریک دارند/ رنگی زیبا...

اما... باد وزید. شاخه ی سیب تکانی خورد و گل ها کمی عقب و جلو آمدند. قرمزی خم شد که یک گل آبی بچیند که آخ... شنلش را باد برد. جیغ زد و ویغ زد و کمک خواست که ناگهان گرگ سیاه از پشت بوته ها پرید بیرون. شنل قرمزی یک نگاه به گرگ کرد و یک نگاه به باد. گفت: مگه نمی بینی شنلم رو باد برده؟ من که زور ندارم. من که دندون تیز ندارم. بدو برو شنلو بگیر.

گرگ که هنوز گیج بود ، نمی دانست باید باد را بخورد یا قرمزی بی شنل را. با خودش فکر کرد که شنل قرمزی بدون شنل مثل غذای بی نمکه، مزه نداره که.  پس دوید دنبال شنل و باد بدو، گرگ بدو.

باد اما خیلی زرنگ بود. گرگ اما خیلی قوی بود. باد از لای بوته خارها می دوید. گرگ پایش خار می رفت. گرگ از روی تخته سنگ ها می پرید. باد از روی صخره ها می جهید. باد هوهو می خندید. گرگ زوزو ناله می کرد. باد حواسش به گرگ درمانده بود که به یک باد دیگر برخورد کرد. یک تصادف بادی شد! سر باد گیج رفت و شاخه ی درخت را ندید. گیر کرد به شاخه، شنل از دستش افتاد توی بغل گرگ. گرگ شنل را محکم گرفت و نفس نفس زد. به باد گفت: مگه نمی بینی خسته شدم؟ نفسم تیکه تیکه شده؟ پاهام پر از خاره؟  پنجه هام نا ندارن؟ زود باش منو بگذار رو پشتت، بریم پیش شنل قرمزی از دلش در بیار...

باد خجالت کشید. دید نامردیه اگر گرگو تنها بذاره. گفت: سوارشو رو پشتم. مواظب باش اما که من خیلی قلقلکیم.

گرگ رفت روی پشت باد. باد دوید. باد وزید. شنل قرمزی رو دید که نشسته کنار درخت سیب و یکی یکی گلبرگا رو از گل جدا می کنه و می گه : میاد؟... نمی یاد؟... میاد؟...

باد تلپی گرگ رو می ندازه پایین درخت. شنل قرمزی جیغ می زنه؟: وای! اومد.

گرگ می گه: اینم شنل. صحیح و سالم.     شنل قرمزی می گه: باورم نمی شه. همه کلوچه هام برای تو.

شنل قرمزی سبد کلوچه ها رو می ده به گرگ. یگ گل هم می ذاره توش. و خداحافظی می کنه که خیلی دیرش شده که باید تمام راه خونه مادربزرگه رو بدوه.

باد داره می ره که گرگ می گه : صبر کن! کجا؟        باد می گه: تو رو تا اینجا رسوندم، حالا بذار برم.

گرگ گفت: نامردیه اگه بذارم بری. کلوچه دوست داری؟

باد گفت: چه جورم!

گرگ گفت: پس بفرمایید.

شاخه ی درخت سیب گفت: پس من چی؟

+ سرزمین من  88/01/08   توسط افروز ارزه گر  | 

 

سطل زباله ای که ترسید

 

سطل زباله آهی کشید و به جارو گفت:" آه! من یک بدبخت بیچاره هستم!"

جارو حرفی نزد. همانجا گوشه ی آشپزخانه تکیه داده بود به دیوار. سطل زباله آخی کشید و گفت: "آخ! من یک دوست نداشتنی بیچاره هستم!" خاک انداز نگاهی کرد به سطل زباله، اما او هم حرفی نزد.

سطل زباله به دور و برش نگاه کرد  و تاسفی خورد: "خدای من! من چه ابله هستم! جارو که زبان نمی داند. او یک جاروست، او یک جاروست مثل تمام جاروها، مثل تمام آنهایی که مرا نمی فهمند. ای سطل زباله ی بیچاره! با که حرف می زدی؟ با یک جاروی چوبی؟ ای سطل زباله... تو کی می خواهی پر شوی؟"

جارو تمام این ها را شنید. به خاک انداز نگاهی کرد و فقط شانه هایش را بالا انداخت. با خودش گفت: "ای سطل زباله ی کوچک! ای سطل زباله ی خالی، ای سطل زباله ی جارو نکشیده. خبر نداری که تو روزت را با آه شروع کرده ای..." اما سطل زباله که این ها را نشنید. او هنوز داشت آخ و ناله می کرد.

 سطل زباله از اینکه با خودش فکر کرده بود جارو حرف هایش را می شنود احساس تاسف کرد. احساس تاسف او بوی پیازهای کباب روز دوشنبه را می داد، تلخ و اشک آور. در این فکر بود چرا از پیازهایی که تویش ریخته اند اشکش درنمی آید  که نگاهش به مورچه ی سیاه کوچکی افتاد. مورچه پای یک سوسک مرده را کشان کشان با خودش می برد. سطل زباله به مورچه سیاه کوچولو گفت: "اگه می دونستی اینکه داری کشون کشون می بریش پای یک سوسک گنده است، حتما از ترس فرار می کردی می رفتی زیر کابینت... دهه! مگه با تو نیستم؟  این سوسک ها از تو خیلی قویترند. این سوسک ها... " سطل زباله لرزید و با خود گفت: " من از یک گربه ی سیاه می ترسم. وای! اگر یک روز پای یک گربه ی سیاه را بیندازند توی من؟ نه! نه! من مثل مورچه ها احمق نیستم. من فقط یک سطل زباله ی بدبخت بیچاره هستم. "

مورچه با پای قهوه ای سوسک به زیر کابینت رفت و دیگه دیده نشد.

کمی آن طرف تر گربه سیاه همسایه دلش یک تکه نان می خواست، شاید هم ماهی. موش دوست نداشت.  شاید کمی گوشت از غذای دیشب حالش را سر جا می آورد، شاید هم دلش یک دانه سیب می خواست! اما مگر گربه ها سیب می خورند؟ نه! نه! نه! گربه ها شاید بروند به طرف یک سیب که گوشه ی باغچه افتاده و کمی  قلش بدهند  و از اینکه مورچه ها دور و بر سیب جمع شده اند خوششان بیاید و آن را لیس بزنند، اما هیچ وقت به آشپزخانه نمی رود برای خوردن سیب!

خب وقتی یک سطل زباله با خودش حرف می زند، یک گربه هم دلش می خواهد سیب بخورد. گربه آمد لبه ی پنجره و دلش خواست که بوی گوش را حس کند. چشمش را بست و به دنبال بو حرکت کرد. رفت و رفت تا بینی کوچک صورتی اش خورد به چیزی سرد و سخت. چشم هایش بسته بود و بو می کشید. او نمی دانست که آه های سطل زباله او را سرد کرده اند. گربه ی سیاه پنجه های کوچکش را به سطل زباله قلاب کرد و ایستاد. بو کشید و به پیازهای کباب روز دوشنبه نگاه کرد. میویی کرد و گفت: "هی! از کباب و گوشت غاز ، فقط مونده یک پیاز.  اما گربه ی ناناز، می خوره اونو با ساز... ای روزگار!"

توی دل سطل زباله پیاز خورد می کردند. او فکر کرد گربه پاهایش را کرده توی دلش و دارد پیاز برمی دارد و روی دست هایش ایستاده. طفلک سطل زباله که فرق دست و پای گربه را نمی داند! او حتی نمی توانست دیگر به بیچارگی هایش فکر کند و آه بکشد. او دست و پا هم نداشت برای گم کردن.

یک اتفاق بد برای سطل زباله،  یک فرصت خوب برای گربه سیاه و یک فیلم کوتاه برای جارو که روزها بی حوصله بود.

 گربه سیاه شنگولانه برای خودش پیازها را زیر و رو می کرد تا اینکه چشمش به ردیف مورچه ها افتاد که جنازه ی سوسک بزرگی را به آهستگی روی دوششان می بردند.  گربه سیاه دلش خواست برود و با صف مورچه ها بازی کند. سطل زباله را رها کرد و رفت سراغ مورچه ها.

جارو گفت:" آهای سطل زباله! ببین مورچه ها سوسک بزرگی را روی دوششان گذاشته اند و نمی ترسند."

سطل زباله از بوی پیازها گریه اش گرفته بود.

+ سرزمین من  88/01/08   توسط افروز ارزه گر  | 

 

اين روزها بهار

لابلاي خنده هاي يكي در ميانم

لي لي بازي مي كند

 

اين روزها فكرها

از شيشه ي پاك شده ي ذهنم

بلند خوانده مي شود

 

اين روزها

حرفي از دلتنگي نيست

فقط بهار زودتر از هميشه  با شكوفه هايش

گردنبند درست كرده برايم

 

 اين روزها

فكر كردن به كوچك ترين آدم دنيا

بزرگ ترين خنده ي من است

بزرگ ترين دلتنگي من

 

اين روز ها قصه ساختن

فراموش كردن است

خط زدن عدد ها روي چرك نويس هاي كاهي

شعرهاي بي قافيه

 

اين روزها دلم  را

به حرف هاي نخوانده  گره مي زنم

مهم نيست همه يشان پچ پچ مي كنند

در گوش ابرهاي خجالتي

 

اين روزها تند تند عطسه ام مي گيرد...

+ سرزمین من  88/01/03   توسط افروز ارزه گر  | 

 

 

 

قصه ی نه

"باشه" به "نه" گفت: قبوله؟

نه گفت: چی چی قبوله؟ اصلن قبول نیست. نه نه نه...

باشه زیر لب گفت: باشه

و رفت.

یه کم که گذشت نه دید باشه هم مثل "خب" و "بله" و "اوهوم" رفته است.

"نه" تنها موند و ایستاد کنار یک درخت که نه تنه ی محکمی داشت، نه سایه ای، نه برگی. آخه پاییز بود و کدوم درخت عاقلی برگ داشت. عصر هم بود. "نه" سایه می خواست چه کار؟ او خیلی لاغر مردنی بود و تنه ی محکم لازم نداشت. برای همین از جاش تکون نخورد که نخورد. هرکی از کنارش رد می شد، می گفت: طفلکی" نه"... چه تنهاس. هربار که یکی می گفت، هوا سرده...از اینجا برو. "نه" بیشتر دلش می خواست اونجا بایسته و با پا به زمین بزنه.

"نه" دلش گرفته بود. با خودش گفت: کاش امشب عید بود تا خوش می گذشت. اما نه! اونوقت همه ی خیابونا خالی می شد و کوچه ها دلگیرتر. کاش امشب... یه کمی فکر کرد و دلش خواست که امشب پنجشنبه باشه. به افتخار پنجشنبه اش یک لبخند بزرگ نارنجی زد.  و  به هرکسی که از خیابون رد می شد می گفت: آهای خانوم! آهای آقا! پنجشنبه یتان مبارک باد.

"نه" همانجا ایستاد و به همه پنجشنبه یشان را تبریک گفت.  آنقدر همانجا ایستاد تا زیر پاهایش یک گودال بزرگ درست شد و ماه در آمد و "نه" دید که ماه هم شبیه خودش است اما نقطه ندارد. ماه که "نه" رو دید به او گفت: آخ جون یه دوست خوب! کمی اینجا بمون. من خیلی تنهام.

"نه" دلش برای ماه یه ذره شد. یه نقطه شد. آخه ماه رو خیلی دوست داشت. شبیه خودش بود که نقطه نداشت. نه گفت:  اینجا شبه، اینجا تاریکه. اینجا بمونم؟ نه نه نه ...

و رفت. مثل همیشه که یک گودال درست می کرد و می رفت و نمی دونست برای چی و چرا و به کجا.

ماه مثل ابروی  اخمویی شده بود که چشم نداشت. ماه رفت بالای یک پشت بوم نشست و رفتن "نه" رو نگاه کرد که می رفت واسه خودش.

"نه" از نه خسته بود.

"نه" دوست داشت برود.

"نه" دوستی نداشت.

"نه" توی راه دخترکی را دید که کبریت می فروخت.

دخترک کبریت فروش هم او را دید. دخترک آشنا بود و "نه" نمی دانست برای چه. او همانجا ایستاد.

دخترک گفت: چه شده آقا؟ شما هم نمی خواهید از من کبریت بخرید؟

"نه" که سردش بود گفت: نه! می خرم می خرم. هر چند تا کبریت که داری می خرم.

دخترک توی چشمهایش جرقه ای روشن شد: همه ی کبریت هایم مال شما. بفرمایید.

"نه" گفت: چه کبریت های خوبی... راستی! پنجشنبه ات مبارک.

دخترک سرخ شد: آقا! پنجشنبه ها روزهای خوبی ست. حتی اگر کسی کبریت نخرد.

"نه" گفت: چند تا کبریت داری؟

دخترک کبریت فروش کبریت ها را به او داد و گفت: خیلی زیاد. امروز پنجشنبه است؟

"نه" گفت: نه... نمی دونم.

"نه" همه ی کبریت ها را خرید با پولی که از عیدی هایش جمع شده بود. همه را گذاشت توی جیبش و از دخترک خداحافظی کرد.

دخترک داد زد: پنجشنبه یتان مبارک! ..... حتی اگر امروز پنجشنبه نباشد.

"نه" رفت.

 نه شبیه هیچ کدام از رفتن ها.

دخترک هم رفت.

ماه اما بود هنوز.

ماه همیشه هست.

"نه" یک کبریت آتش زد، به ماه نشانش داد و گفت: پنجشنبه ات مبارک.

+ سرزمین من  88/01/02   توسط افروز ارزه گر  | 

شهريار کوچولو گفت: -بيا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...

روباه گفت: نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهليم نکرده‌اند آخر.

شهريار کوچولو آهی کشيد و گفت: -معذرت می‌خواهم.

اما فکری کرد و پرسيد: -اهلی کردن يعنی چه؟

روباه گفت: -تو اهل اين‌جا نيستی. پی چی می‌گردی؟

شهريار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟

روباه گفت: -يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.

-ايجاد علاقه کردن؟

روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا می‌کنيم. تو واسه من ميان همه‌ی عالم موجود يگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.

شهريار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگيرم می‌شود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.

روباه گفت: -بعيد نيست. رو اين کره‌ی زمين هزار جور چيز می‌شود ديد.

شهريار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمين نيست.

روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود گفت: -رو يک سياره‌ی ديگر است؟

-آره.

...

روباه آه‌کشان گفت: ...!

زندگی يک‌نواختی دارم ...

اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پايی را می‌شناسم که باهر صدای پای ديگر فرق می‌کند: صدای پای ديگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بيرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بينی؟ برای من که نان بخور نيستم گندم چيز بی‌فايده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به ياد چيزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهليم کردی محشر می‌شود! گندم که طلايی رنگ است مرا به ياد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پيچد دوست خواهم داشت...خاموش شد و مدت درازی شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!

شهريار کوچولو جواب داد: -دلم که خيلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر در آرم.

روباه گفت: آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!

شهريار کوچولو پرسيد: راهش چيست؟

روباه جواب داد: -بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يک خرده دورتر از من می‌گيری اين جوری ميان علف‌ها می‌نشينی. من زير چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هيچی نمی‌گويی، چون تقصير همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زير سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز يک خرده نزديک‌تر بنشينی.

فردای آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد.

 

می توانی به من فکر کنی وقتی تمام بلور شیشه ایت پر از دلتنگی و درد است. می توانی مرا آرزو کنی وقتی آرزوهایت بادبادک می شوند و کسی نیست نخ بلندش را بگیرد. می توانی دوستم داشته باشی. وقتی از دوست داشتن آدم ها خسته می شوی. بعد من می رسم و تو از خوشحالی فراموشم می کنی. فقط می توانی بگویی "خدا" تو را فرستاد برایم....

+ سرزمین من  88/01/02   توسط افروز ارزه گر  | 

 

واسه تمام خنده های بنفشD:

نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387 ساعت 23:48 شماره پست: 95

هی خر! دوستت دارم.         

                       

اون گف: افروز کثافت! تو چقده آشغالی...

بعدش جیغ زد و جیغ زد و من خواسّم بگم: خفه شو دیوونه...

اون گف: دلم می خواد خفت کنم. و واسم یه نقاشی کشید. یه مرده گنده شبیه دیوا با شکمی گنده تر و صورتی نتراشیده. و زیرش نوش: دلشوره دارم، افروز...

برف اومد. ما خودکارامونو که چراغ قوه بود انداختیم تو چشه همه. از این کلاس به اون کلاس. برف اومد. آقای دبیر ادبیات از پنجره برفا رو نیگا کرد و گفتش: شانس ما فقط کلاغه! و یه کلاغ پریدش.

آقای هندسه تحلیلی، صَفه درس می داد. او جان نوش: سلام! من جان نوشتم: صبح بخیر! او جان تو چشام زل زد و گف: بیا با هم عروسی کنیم! گفتم: کوفت.

بیا به هم یادگاری بدیم! از مانتوهامون نخ بکنیم و کف دست هم بذاریم! بیا توی برفا برقصیم! تو شبیه کلاغ می شی وختی می رخصی.

تو دلت می خواد نقاشی بکشی برای همه. برای میز، برای دیوار، برای موزاییک های زشت کلاس. با ماژیک بنفش زیر میز مرتیکه های شکم گنده تو می کشی. و روی تخته خودتو با شال گردن بنفش!

بیا یه بهانه پیدا کنیم برای فرار کردن از زنگای شلوغ کلاسو دزدکی به آشپزخونه ی معلما رفتن و چای ریختن و مثه پیرمردا روزنامه خوندن. جلوی چشمای معلم گسسته لی لی بازی کنیم و بعد دختره اینجا نشسّه بخونیم. تو بگی که من خرا رو دوس دارم چون خرن و من از کلاه قرمزی بگم و تو بگی: MY NAME IS SASAN!!!!

کلاه قرمزی خره! مثه وقتاییی که گریَم می گیره زنگِ فیزیک و تو می نویسی: NEVER MIND… ... می گذره.

ساکت باش! اینقد بلند داد نزن: گـــــوه! آدم های گوه...

تو منو می کُشی. من مُردم، خدافظ... کیو کیو .... بنگ بنگ...

توی دفترت می نویسی: ....

وای!  چه حرف زشتی!  آقای فیزیک می بینه و میگه: خاک بر سرت! دیدم چی نوشتی. تو مثه من از خجالت سرخ نمی شی. تو مثه من نمی ترسی. تو مثه من دوستت دارم ها رو یواشکی نمی گی. حتی به آقای فیزیک. همه چیزو جیغ می زنی. جیغ می زنی تمام فحشای دنیای میز آخر رو. و می رقصی، مثه رقص های هفت سالگی. پر از پیچ و تاب.

ببین این لبخند بزرگو که چسبوندی به کوله پشتیم! ببین همیشه می خندم! ببین تو را دوست دارم! ببین! این آدمک خندان همیشه با من است....

تو خیلی می فهمی. می دونم. می دونم. می دونم. قول دادی همه ی نقاشیات رو نشونم بدی. می دونم توام روی دیوارت نقاشی می کنی. می دونم چشمات چقد مهربونن. می دونم...

عینکی شده ای. شبیه معلم مدرسه موشا. همه ی کلاس جیغ می زنن: هووووووووووو.

ببین! مدرسه موشا تمومی نداره و چه خوب که توام گنجشک لالا، سنجاب لالا رو از حفظی و همه شو واسم می خونی. حتی: زندگی منشوری ست دوّار...

دوستت دارم کره خر بنفش! تو را با تمام جیغ هایت دوست دارم...

+ سرزمین من  88/01/02   توسط افروز ارزه گر  | 

 

قهر قهر تا روز قیامت

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 ساعت 18:47 شماره پست: 85

 

بیا با هم قهر کنیم!

بیا وقتی دلمان برای هم تنگ می شود رویمان را به دیوار کنیم و با ته کلید قلب تیر خورده بکشیم و آنقدر بایستیم تا از هم دور شویم. آنقدر دور که صدای سوت زدن های همدیگر را نشنویم. بیا کر شویم! و هیچ وقت نخواهیم صدای ته رودخانه را بشنویم و با خودمان فکر کنیم عجب روز خوبی می تواند باشد امروز. و هی از هم بدمان بیاید.

 هنوز تا کوری راه زیاد است. وقتی کور می شویم دیگر تصمیمان را گرفته ایم که خواب یکدیگر را نبینیم و باور نکنیم تمام شب سرمان را قایم کرده بودیم زیر بالش و دوست داشتیم کور شویم و خنده های آن یکی برود گم شود. و هرشب مثل قرص خواب، سروقت، چشم هایمان را با پشت دست پاک می کنیم و بالش را می گیریم توی بغل تا کسی نفهمد خیس شده است و آب دماغمان را بالا بکشیم و دوباره عر بزنیم.

بیا بچه شویم! بیا تا روز قیامت از همدیگر بدمان بیاید. و هی بگوییم ایشالله بسوزی. بسوزی... و نه تو می سوزی و نه من و نه دعاهایمان که پر از تکه سنگ هایی ست که می افتد توی رودخانه.

بیا توی همین بچگی  آرزو هایمان را باد کنیم و سوزن بزنیم به بادبادک های رنگی و کمی به چشم هم زل بزنیم و بدویم و بدویم تا هرکدام یک نقطه شویم.

بیا بزرگ نشویم. که بزرگی پر از قانون است.  و تمام قانون های دوستت دارم را بریزیم توی چاه فاضلاب و بعد حالمان از هم به هم بخورد و هرچه خاطره است بالا بیاوریم همان جا. و نگاه کنیم به حباب های زرد ریز که می ترکد و ما بترکیم از غصه که اگر آن یکی نبود، همه چیز خوب بود. چرا با من قهر نمی کنی؟ قهر کردن شیرین و خوشمزه است به همان اندازه که دوست داشتن نفرت انگیز و حال به هم زن. وقتی قهر می کنیم دیگر لازم نیست به جرز لای دیوار نگاه کنیم و فکر کنیم زمانی کنار همین دیوار نشسته بودیم و با نفرت و دوستت نداشتن ها با هم می خندیدیم و از هم بدمان می آمد.

وقتی قهر می کنیم نخ منطق ها بی دلیل پاره می شود و نه من تو را می شناسم و نه تو من. و آنقدر قهر کردن دلنشین است که روزی از کنار هم می گذریم و به هم می گوییم: ببخشید... من شما را جایی ندیده ام؟ و شانه بالا می اندازیم و می رویم توی ایستگاه اتوبوس و منتظر می مانیم تا روزهای خوب سربرسد و بعد مدتی دوباره به هم زل می زنیم: ببخشید... ساعت چند است؟  و تو می گویی چرا این اتوبوس نیامد؟

حالا که تصمیمان را گرفته ایم برای قهر بودن من قول می دهم هیچ وقت دلم برای تو تنگ نشود...

بیا پیر شویم. وفکر کنیم که اگر آن یکی دیگر نبود چقدر خوشبخت بودیم و فکر کنیم هنوز فرصت هست تا آرزوی مرگ بکنیم برای آن یکی دیگر. و آنقدر دلمان بخواهد بمیرد آن یکی که از خودمان بدمان بیاید و تمام بدبختی ها را زنگوله ی گردن دیگری کنیم. و هی آن یکی بدود و هی زنگوله صدا کند و ما یاد بدبختی هایمان بیفتیم و آرزوی مرگ که ایندفعه خودمان را تویش دیده ایم.  و بگوییم اگر آن یکی دیگر نبود ... آن یکی می میرد و این یکی دنبال سرش می افتد توی تابوت. هر دو با هم آرزو کرده بودیم؟   و تازه می فهمیم چقدر زمین سرد است و از سرما همدیگر را بغل می کنیم و از چشم های هم فرار می کنیم. زمین یخ زده است که اینجور نگاه هایمان به هم قندیل بسته؟  و از خورشید بدمان می آید که تا آخرین روز قیامت نمی تابد. که نمی خواهد این سنگ های یخی را آب کند و خون سفید می آید از سرمان و بی اختیار سنگ توی دست هایمان می افتد روی زمین و خودمان توی بغل هم.  باورمان شده است که از هم بدمان می آید...  

+ سرزمین من  88/01/02   توسط افروز ارزه گر  | 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 ساعت 14:15 شماره پست: 88

آن شب به جان حباب ها دعا كردم

مريم گلي گفت: بيا دعا كنيم .

و ما شروع كرديم به دعا كردن براي قرمز شدن البالو ها .

وما دعا كرديم به جان خرخاكي هاي توي باغچه كه تا آخر عمر تن مريم گلي را نكنند.

مريم گلي گفت : بيا دعا كنيم.

من از روي لبه ي حوض بلند شدم و رفتم دعايم را آوردم و نشستم آن طرف حوض ، پشت به مريم گلي .

دعايم را با آب و صابون بهم مي زنم . خوب كه كف مي كند ، از وسط انگشتان حلقه زده ام فوت مي كنم و حباب ها وسط حياط مي رقصند .

حباب كش و قوسي مي خورد ، دراز مي شود و بعد مثل يك توپ دور خودش مي چرخد. يواش يواش بالا مي رود و پر از رنگ مي شود . عكس مريم گلي تويش مي لرزد. مريم گلي كه پشتش را به من كرده و لب هايش را بالا و پايين مي برد. د.وستش ندارم . . .دوست دارم روي حبابم تف كنم تا بتركد.

مي تركد.

تقصير خود حباب است . هيچ وقت عكس من را نشان نمي دهد و من مي فهمم او با من قهر است. انوقت سرفه ام مي گيرد و ته گلويم مي خارد . سرفه مي كنم . سرفه ، سرفه ، سرفه . . .آنقدر كه گلويم مي سوزد .

اولش ناراحت مي شوم ، غصه ام مي گيرد و دندان هايم را محكم روي هم فشار مي دهم اما بعد دوست دارم دوباره حباب درست كنم.

به حباب خواهش مي كنم دست از سر مريم گلي بردارد و كاري كند كه من تويش بلغزم .

صورتم را مي چسبانم به حباب و حباب توي صورتم مي تركد . چشم هايم مي سوزند و اشك در مي آيد . فهميده ام كه حباب ها آدم هاي قشنگ را نشان مي دهند . چند بار عكس مريم گلي را توي دلشان گذاشته اند و چرخيده اند و لرزيده اند . مريم گلي خودش به من گفت حباب نشانش داده و خودم ديدم كه نشانش مي دهد .

مريم گلي خوب است . قشنگ است . حبابي است . و من تنم را خرخاكي ها كنده اند . حباب توي چشمم مي تركد واشك مي آيد از چشمم.

مريم گلي خوشگل است. لب هاي باريك و نازك دارد و وقتي مي خندد توي لپش سوراخ درست مي شود . از چشم هايش نمي ترسم. اما وقتي نگاهشان مي كنم ته دلم حباب مي شود .

بهش گفتم : يك راز دارم به كسي نگي ها. مريم گلي سرش را تكان داد و گفت : من هم يك راز بزرگ دارم . تو بگو من هم مي گم .

و من تمام حباب هايم را نشانش دادم و گفتم كه قيافه ام را نشان نمي دهند .  مريم گلي خنديد و گفت هميشه خودش را توي حباب مي بيند . راست مي گويد . ومن كلي حسودي ام شد . 

گفتم : راز تو چيه ؟ مريم گلي فقط به كف هاي روي حوض نگاه كرد و هيچ وقت رازش را نگفت و من هيچ وقت معني يك راز بزرگ را نفهميده ام .

حباب ها از دستم ناراختند، قهر كرده اند ، به جان مريم گلي دعا مي كنند .آن روز من تا روز قيامت با مريم گلي قهر كردم .

حباب كوچكي را توي گلويم مي بينم .

به مريم گلي مي گويم : حالم بده ، مي خواهم بالا بياورم . مريم گلي حواسش به من نيست . به همه رد كندن خرخاكي هاي روي دستش را نشان مي دهد و به جان انها نفرين مي كند .

از لاي دستم حباب هاي ريز و زرد مي ريزد روي فرش .

همه مي گويند : چيزيش نيست . خوب مي شه .

و مريم گلي مي گويد:   آره ايشالا....

مريم گلي دانه هاي ريز و قرمز روي دستش را مي خاراند.

حبابي كه توي دلم گير كرده بزرگتر مي شود . مريم گلي به خودش مي پيچيد اما هر جوري كه شده جوكش را براي همه تعريف مي كند . جوك خرخاكي اي كه آلبالو مي خورد .

حرف از حباب نيست . دوست دارم گوشه ي ديوار توي خودم حباب شوم. مريم گلي به من نگاه مي كند . دوست دارم باد شوم . مريم گلي دوست دارد بيايد كنارم .این را چشمهايش مي گويد اما نمي آيد .

دوست دارم حباب شوم . چرخ مي خورم . به چشم هايش مي گويم : بيا . مريم گلي آهسته مي آيد كنارم .

دوستش دارم . مي خواهم كنارش باشم ، بغلش كنم و عكسش مثل يك حباب رنگي توي دلم بيفتد .

كش و قوسي كه مي خورم ، پيچ و تابي كه مي آورم ، مريم گلي اخم مي آيد روي صورتش . توي خودش جمع مي شود. مي گويم: آخ!

عكسم توي آينه افتاده . يك حباب كه دور خودش مي چرخد تا پر از رنگ شود. عكس خودم است كه مي خواهد يك چيزي بگويد.
سخت است اما توي من گير كرده. يك چيزي مثل ... مثل ...
:   پق!

+ سرزمین من  88/01/02   توسط افروز ارزه گر  | 

 

كسي باز هم مي نويسد؟

نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387 ساعت 22:9 شماره پست: 74

 

 

آقاي آسيموف!  كاش دنيا پر بود از فضانوردهاي كاغذي...

 

امروز بر حسب اتفاق من به روزهاي خيلي پيش تر فكر مي كردم. به روزهايي كه بين محبوب ترين كتاب هايم كتاب ستارگان آيزاك آسيموف قرار داشت. به روزهايي كه پربودند از ستاره هاي چشمك زن و پري هايي كه روي ماه تاب بازي مي كردند. ماه و ستاره ي قصه ها را دوست داشتم و تصاوير كتاب كوچك آسيموف.  همين كتاب هاي كوچك مرا به سفرهاي بزرگ مي بردند.

امروزكاملا ناگهاني دلم براي آسيموف تنگ شده است. دلم تنگ شده است براي كتابخانه  و قفسه ي انتهاي سالن كه پر بود از تخيل هاي علمي آسيموف . دوست دارم چشم هايم را ببندم و به او فكر كنم...

از زبان پدر بارها نام او را شنيده بودم. هر بار كه به كتابخانه مي رفتم پدر سفارش مي كرد حتما كتاب هاي او را امانت بگيرم و بخوانم. اين دانشمند و نويسنده در نوشته هاي علمي تخيلي اش فوق العاده بود. ساده مي نوشت و پر از كلمات روشن.  خواندن كتاب هاي مجموعه اي او كه با نام "نگاهي به تاريخ علم" چاپ مي شد همان اشتياقي را داشت كه خواندن كتاب "وقتي سه پايه ها به زمين آمدند" به ما مي داد.

آيزاك آسيموف شبيه يك دايره المعارف زنجيروار بود. كتاب هايش كوتاه و با عناوين متنوع، پر از دانستني هايي كه در كتاب هاي مدرسه نبود.  از قاره ي قطب جنوب تا انرژي و نفت. از اتم تا كامپيوتر و ابر رسانايي. كتاب هاي DNA ، ژن ها و ژنتيك ، فوتوسنتز  و نيز كتاب هايي پر از دنباله دارها، سياهچاله، كيهان، انرژي خورشيدي، سرعت نور...

آن روزهاي پيشتر آرزو مي كردم كاش آقاي آسيموف كتاب هاي مدرسه اي ما را ميديد. كاش با خط خودش و جملات كوتاه و روانش براي ما كتاب درسي مي نوشت. كاش آسيموف معلم بود و تمام چيزهاي قشنگ دنيا را كه توي كتاب هايش نوشته بود به ما درس مي داد و هرچند تا دلمان مي خواست از او سوال مي كرديم، و او به شيريني كتاب هايش ما را به كيهان مي برد.  آسيموف دنياي علمي اش گره خورده بود با تخيل و قصه ها.  كتاب هاي علمي او منبع مناسبي براي مطالعه ي علمي كودكان بود و كسي كه سراغ قفسه ي علمي در يك كتابخانه مي رفت، وسوسه ي يك سفر فضايي به مغزش مي آمد.  آسيموف قفسه هاي علمي كتابخانه ي كودك (حتي بزرگ ها)  را به نام خودش كرده بود. آنجا مي شد به يك سفر فضايي كاغذي رفت.

امروز از خودم مي پرسم كتاب هايي مانند كتاب هاي او باز هم تكرار خواهد شد؟  كتاب هايي زنجيروار از نجوم (براي كودكان و نوجوانان) كه به سادگي و دور از فرمول ها و قضيه هاي پيچيده حرفش را بزند.

كافي است بايك نگاه كوتاه به كتاب هاي نجومي چاپ شده، چند جلد كتاب براي كوچكتر ها هم پيدا كرد. آنوقت شما هم دلتان تنگ مي شود براي داستان ها و كتاب هاي آسيموف.

مجموعه كتاب هاي دانش پايه دو جلد ويژه شناخت مباني نجوم دارد. كتاب هاي علمي ولي شيرين تر از داستان نيز به چند موضوع خاص نجومي اشاره كرده است.  مثل: زندگي بر روي مريخ، سفر به ماه و... شناخت مقدماتي ستارگان ، 186 پرسش و پاسخ نجومي و كتاب هاي ديگر كه به طور پراكنده براي آموزش نجوم به زبان ساده در كتاب فروشي ها به چشم مي خورد. (چند برنامه ي رايانه اي و كتاب جيبي هم به ليست اضافه كنيد)

شايد نوشتن "علم" (آن هم با طعم نجومي اش) براي كساني كه هنوز آنقدر بزرگ نشده اندتا  نيروي گرانش زمين را حساب كنند، فرمول ها حفظ باشند و تخيلشان پر باشد از ستاره هاي چشمك زن... كار سختي باشد. شايد ترجمه ي كتاب هاي پر از تاريخ زمان استفان هاوكينگ پر فروش تر از كتاب هاي علمي كودكان باشد و همچنين به صرفه تر.

شايد روزي دانشمندان و مترجمان علمي دلشان براي آسيموف و قفسه ي انتهاي سالن تنگ شد...

+ سرزمین من  88/01/02   توسط افروز ارزه گر  | 

 

قصه ای که مانده است

نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 ساعت 21:1 شماره پست: 83

 

تا بلندترین کاج را یادم می ماند

 

ممد دست منو گرفت و گفت: زود بر می گردیم.

گفتم: نخیر، بابام دعوا می کنه.

۳تا گنجشک لای درخت دنبال هم می کردند. ممد به من تمام مرغ و خروس هاشون رو نشون داد.

3تا بره و یه بز، یه گاو هم بود که می خواست بچه بیاره.

من بره ها رو دوست داشتم. گفتم : ممد، اسم اینا چیه؟

با پشت دستش دماغش رو پاک کرد ، شونه هاش رو انداخت بالا و گفت : بره ها خرند، نمی فهمند.

: خر خودتی، اسم این که  سفیده ، سفید برفی . اون که لکه ی سیاه داره ....خال خالی. اون دوتای دیگه هم ... یه اسم هم تو بگو دیگه!

دنیا بوی مرغ و خروس و سه تا بره  می داد.  دلم می خواست بچه آوردن گاوه رو می دیدم: ممد نشونم می دی؟ ...اه! حالمو بهم زدی. دستمال می خوای؟

سر آستین ممد پر از کثیفیه . دیگه نمی ذارم دستمو بگیره. زیر پای گاوه یه عالمه کثیفیه که بو میده. بچه اش حتما از بوی بد خفه شده ، مرده.

گاوه رو اونا راه می رفت. ممد گفت بچه اش رو هم اونجا به دنیا میاره. 

فکر کردم تو دماغم مگس رفته. تا خونه یه عالمه دویدم. نزدیک بود بخورم زمین.

بابا صبح تا عصر می ره مرکز بهداشت . من صبح تا عصر می شینم تو اتاق و نقاشی می کنم.  نقاشی های جدید رو می زنم به دیوار و قدیمی ها رو بر می دارم. مواظبم پوست دیوار کنده نشه.

گاهی وقتا که حوصلم سر می ره ، بابا می گه : شعله شو کم کن تا سرد بشه.  و من جیغ می زنم ، گریه می کنم و دلم مامانم را می خواهد و خانه یمان را. تلفن زنگ می زند و بابا می رود تا یک مریض دیگر را خوب کند.

گاهی وقتا با ممد می ریم توی باغ. بابا می گه از تو باغ بیرون نرو. 

با  ممد دنبال گربه ها می کنیم . ممد خیلی راحت می تواند گربه ها را بگیرد  و از دم اویزان کند. من جیغ می زنم و می گویم : تو رو خدا ممد . گناه داره ، بچه داره.

خانوم های اینجا به من و ممد قرقروت می دهند.  مادر ممد که بغلم می کند ، به خط خطی های دستش زل می زنم. برای مامان تعریف می کنم که اینجا بهداشتی ترین قرقروت های دنیا را می خورم.

با ممد تا بلندترین کاج ته باغ مسابقه می دهیم. می دویم و می دویم تا بیفتیم پای پرچم مسابقه و دست هایمان را به علف ها بکشیم و توی دلی بخندیم.

گاهی بهانه می گیرم و گاهی هم از خوشحالی دامنم را باد می دهم. شب ها بابا نیمرو درست می کند و من ضعف می کنم و غذای دیگری می خواهم. کنار تخم مرغ ها سیب زمینی سرخ می کند. تخم مرغ ها می سوزند و سیب زمینی ها هم مزه ی ذغال می گیرند. من توی چشمم سه تا تیله قل می خورد و می روم توی اتاق کوچکمان تا بخوابم.

در می زنند. ممد است که سلا م مادرش را می رساند و غذای محلی شان را به پدرم می دهد. جانی می گیرم . می دوم بیرون و ظرف را از بابا می گیرم . توی باغ می دوم و برای ممد دست تکان می دهم.

ممد به پدرش "اقا" می گوید . و من از اقا گفتن ممد به پدرش دلم را می گیرم و از خنده روی زمین پخش می شوم.  ممد با اقایش می رود مزرعه . من تنها می مانم . می روم سرکار بابا . دارد بچه ی کوچکی را آمپول می زند. حالم بد می شود . بابا اشاره می کند بروم بیرون . بد جوری دست وپایش را تنگ کرده ام.

بابا خوش خبری می دهد. می گوید چند روزی بچه های عمه ات می آیند اینجا تا با هم بازی کنید . عمه هم می اید.

خبر را به ممد می گویم. بی تفاوت است. با هم تا بلندترین سرو مسابقه می دهیم .  ممد می گوید چند روزه دیگر گاوشان می زاید . ته دلم اب می شود.

بچه های عمه ام می آیند توی اتاقمان و دامن هایم را می پوشند. بادشان می دهند و من می روم یک گوشه تا نقاشی بکشم. نقاشی هایم را از در و دیوار می کنند و پوست دیوار کش می اید.

ممد می اید دم در تا برویم پیش گاو. آن شیطانک های عمه هم می خواهند با او بروند و ممد از انها خوشش می اید و می گوید آنها هم بیایند.

من کار مهمی دارم. نمی روم.

ممد دیگر خر شده. می خواهم یک گاو لهش کند تا من دیگر او را نبینم. او به شهری ها فحش می دهد و اینکه چقدر بی سوادند و داد می زند که ننه اش از این شهری های خر بیشتر می فهمد.

بچه ی خاله ی ممد دیشب زیر دست ماماهای شهری مرد. فقط مرد.

و ممد از من بدش می آید. می گویم : من دیگه مال اینجام .مثل تو!

و ممد هلم می دهد و تا بلندترین دیوار ده می دود.

بچه های عمه ام را هل می دهم. موهایشان را می کشم و دامنم را ازشان می گیرم . آویزان بابا می شوم که زنگ بزند به مامان تا از اینجا بروم . بابا قبول می کند. زنگ می زند به مامان . مرا با اولین مینی بوس صبح می فرستد. بچه عمه ها جیغ می زنند و می روند که به ممد بگویند من تا اخر عمر می روم شهر .

مطمئنم که ممد می اید.  صبح زود به پنجره ام می زند . بچه عمه ها خوابیده اند . لای پنجره را باز می کنم.

: ممد اگه گاوه بچه بیاره ، اسمش رو چی می ذاری؟

_سفید برفی ، خال خالی ... چه می دونم! یه اسم هم تو بگو ... اسمش رو می ذاریم گلی ، قشنگه؟

: ها

ممد دماغشو می ماله به شونه هاش. 

: اه حالمو به هم زدی . بیا دستمال!

ممد دستمال رو محکم گرفت تو دستاش: می خوام برم پیش گاوه.

: برو.

ممد سه قدم عقب رفت. یه گربه از لای شمشادها نگاهمون می کرد . بعد دوید پیش گاوه . او می گفت بچه اش می خواد  به دنیا بیاد.

شهریور 1386

+ سرزمین من  88/01/02   توسط افروز ارزه گر  | 

يادداشتي براي صمد بهرنگي !

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 ساعت 22:40 شماره پست: 52

 

آقا معلم ! تمام ستاره هايم براي شما

 

خانه خواب است . من اما دلم جا مانده ميان قفسه هاي كتابخانه ي كوچكم . كتاب جلد آبي را بر مي دارم و به كلاغ هايش نگاه مي كنم و عروسك و ماه نقره اي روي جلد .

خانه تاريك است . من به گوشه ي دنج ميان ديوار و بخاري مي خزم تا گرم شوم . كتاب عربي ام را هل مي دهم به زير تخت و كتاب جلد آبي را باز مي كنم .

دختر كوچولويي سلام مي كند . مي گويد " اسمم الدوز است . فارسي اش مي شود : ستاره . امسال ده سالم را تمام كرده ام . . . " من سرم را مي اندازم پايين . دلم مي خواهد دوستم شود . ارام مي گويم : دوستم مي شوي ؟

عروسكش از دستش مي افتد زمين . مي خواهم خم شوم عروسك را بدهم به او كه يك عالمه كلاغ مي آيند و او را مي برند . به آسمان .

چه مي شد من هم يك ننه كلاغه داشتم ؟ و برايش صابون مي دزديم از كنار حوض ، دور از چشم زن بابايم . كاش مي شد به تمام بچه هاي نازدردانه و آدم بزرگ هاي حواس پرت قصه ها مي فهماندم كه اگر آقا كلاغه نتواند بپرد ، حتما مي ميرد .

كاش با تمام پارچه هاي رنگي ام لبخند عروسك گنده را رنگي مي كردم . 

الدوز نشسته است ميان تور بزرگي كه كلاغ ها گرفته بودنش . و به اسمان مي رود پيش پدرش . كنار آقا معلم .

داد مي زنم : . . . من را هم ببر با خودت . . . 

 

كسي كه اينجا نيست ؟

 

زن باباي الدوز شبيه مادر سيندرلاست . شبيه ناخن هاي بلند و لاك زده كه زيرش چرك است و كسي غير از الدوز و ياشار نمي بينند .

 آقا معلم بايد خوب سرما را بشناسد . چون وقتي قصه مي گويد من تا نوك پاهايم سرد مي شوم . اقا معلم مهربان است ، عينكي است و مي نشيند كنار ما و اگر اشتباه بنويسيم ديكته هايمان را چوب ندارد كه بزند كف دستمان . آقا معلم قصه هاي آبي دارد . اخم هم ندارد كه بترسيم . شب ها قبل از خواب هم مي آيد به ما سر مي زند و دلداريمان مي دهد كه هنوز ننه كلاغ ها هستند براي آقا كلاغ هاي كوچك . براي پشت بام و آقا معلم چه خوب اسمان را مي شناسد . ياشار تمام ستاره ها را از اموزگارش ياد گرفته . از آقا معلم . 

آقا معلمي كه خوب مي داند هر نوري هرچقدر ناچيز باشد ، باز هم بالاخر روشنايي ست.              

عمو صمد  ! من قصه هاي شما را با عشق مي خوانم . يعني سعي مي كنم قدّم را برسانم به پنجره ي كوچك اتاقم تا ببينم روي ديوار همسايه چند تا كلاغ نشسته و بعد از آنها بخواهم كه بيايند پيش شما و برايتان بگويند كه افروز چقدر شما را دوست دارد . و هر وقت نگاهش مي چرخد به لبو هاي سرخ ، يادش مي آيد از پسر كوچك و مرد قصه ي جلد آبي .

 

دلم مي خواهد از چيز هايي كه مي خوانم حرف بزنم گاهي . از دنياي الدوز كه دنياي قصه هاي من است . از دنياي عروسك سخنگو و شب جنگل و پشتك و وارو در آسمان . تاريكي شب هاي پشت بام .

باز هم فكر مي كنم به الدوز . الدوز غصه هاي من است . يا بايد برايش عروسكي بسازم ، عروسكي سخنگو . يا بايد به دست كلاغ ها بسپارمش ، كلاغ هاي مهربان . 

اما هنر عمو صمد است كه الدوز را قصه كرده . فكر مي كنم به الدوز كه شايد غصه هاي صمد باشد و مدرسه هاي سرد اذربايجان و رود ارس و اينكه ماهي سياه كوچولو آخر جويبار را ديد يا نه ؟ 

 قصه هاي جلد آبي كتابخانه ام ، قصه هاي مادربزرگ است . يعني يازده هزار و نهصد و نود و نه ماهي كوچولو شب بخير مي گويند و مي روند كه بخوابند . مادربزرگ هم خوابش برده .

اما ماهي سياه كوچولو هر كار كرد ، خوابش نبرد . شب تا صبح همه اش در فكر دريا بود . . .

باز هم به ديدنم بيا . با الدوز ، با ياشار ، با تمام دنياي عروسك هاي سخن گو . بهار كه بشود ، يك سبد هلو براي تو
+ سرزمین من  88/01/02   توسط افروز ارزه گر  | 

 

نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 ساعت 0:22 شماره پست: 60

 

سلام مامان خوب كاغذي ام!

 

           اين هديه كاغذي و كوچك من است به شما .

 

                                   دختر كوچكتان "افروز"

 

 

 

من در دنياي كوچكم براي تو مي نويسم:

 

دوست دارم بنويسم

يعني نگاه كنم به سماور

و قل و قل بجوشم

چه كمرنگ باشد

و يا خيلي خيلي پررنگ

تو

          -با تمام حس شكلاتي ات-

به نوشتن ها يم گوش مي دهي

 

 

دوست دارم بگويم

يعني خيره بشوم به سوراخ كوچكي در ديوار

                 _كه لانه ي مورچه هاست _

و تو

          -با تمام صبوري رنگ پرتغال-

به گفتن هاي من چشم بدوزي

من گوش دادن ها و گفتن هايت را

تنم مي كنم

  شبيه لباس هاي صورتي و دامن هاي چين چيني

و مواظبم رويشان بستني نريزم

 

 

دوست دارم نگويم

يعني تو چشم هايت را

                   -با دست هايت-

بگيري و تا هزار بشماري

و من بدون اينكه بگويم

 بره مي شوم

                     -و پنهان مي شوم-

من هزار جا –يواشكي – پنهان مي شوم

و تو هزار بار مرا پيدا مي كني

من توي دلم يواشكي مي خندم

              تو كوچكترين بره ي بازي را پيدا كردي!

و من از اينكه دست هايت را دارم

                        -تا پيدايم كند-

هزاران بار خدا را مي بوسم

 

 

تو بال هايت را كجا گذاشته اي؟

يعني دست هايت را

شبيه يك بال

            -دوست دارم-

شايد تو بال هايت را

ميان دست هاي شكوفه ايت

قايم كرده باشي

و شايد هم لاي موهايم!

 

تو

اگر ستاره نباشي يا كهكشان

            نه! تو شبيه ماه هم نيستي

بگذار فكر كنم . . .

تو خود آسمان هستي

با هرچه ستاره هست توي دنيا

 و هرچه كهكشان پشمكي

تو دلت سنگ نيست!

      تو دلت ماه است

 مي دانستي؟

ومن مي ترسم روي ماه تو

نتوانم فرود بيايم

                   -نفس كم بياورم-

تو كه آسمان هستي!

اما هربار كه دنباله داري

               مي گذرد

ياد توده ي مهرباني ات مي افتم

و اينكه مي شود تمام آرزوهايت را

روي بال يك فرشته نوشت

         و فرستاد تا خود خدا

 

          

من دوست دارم ريشه كنم

يعني بروم توي خاك

           و تو با اب پاش پر از بنفشه ات

من را بنفش كني

من را سبز كني

من را پر از يواشكي ببري به

           سرزمين غنچه هاي خجالتي

                         - سوار بر يك كفشدوزك!-

با دينگ دانگ ها

دينگ ها دانگ ها . . .

ومن هر اهنگي از تو را

                 مثل آهنگ پريدن قمري ها

                                 -در زنگ تفريح مدرسه يمان-

توي جيب هايم مي گذارم

 جيب هاي كوچكم  پر از لالايي است

                         پر است از تو!

 

 

من از تمام چيز هايي كه دوست دارم

     از تمام كوچك ها و بزرگ هايي

               كه برايم رنگين كمان شده اند

                -رنگين كماني با طيف دوست داشتني ها-

من از تمام خبر هاي خوب

          از تمام قاصدك هايي كه از راه دور مي آيند

                     -قاصدك هايي كه پر از فوت كودكي ام است-

من از تمام آدم ها ،

از تمام شاپرك ها ،

 از تمام سنجاقك ها

            كه در كنارشان شبيه جيرجيركي بوده ام

 

من تمام آن ها را نه به خاطر لحظه هاي تيله ايم با تو

      به خاطر تمام "ميم" هاي دنياي كاغذي

             مي دهم به مهربان ترين "ميم" دنيا

                                  _از دنيا بزرگتر كجاست؟-

 

و توي دنياي كوچكم

ميليون ها بار مي نويسم

 

مادر كاغذي ام را ميليون ها بار دوست دارم

+ سرزمین من  88/01/02   توسط افروز ارزه گر  | 

هديه ي تولد ماندانا

نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386 ساعت 18:34 شماره پست: 48

حوض ماهي ها 

               

حوض كوچك خانه

حوض كوچك آبي ست

توي قلبش افتاده

ماهي اي كه سرخابي ست

 

                            

                     حوض كوچك خانه

                      مادر حياط ماست

                     مادر زمين و خاك

                      مهربان براي گل ، مهربان براي آب

 

 

اين حوض كوچك ، در رنگ آبي

مامان صبح است

گل هاي كوچك

چادر حوض است

 

 

                      همسايه ي حوض

                      كاج بلند است

                      با اخم تندش

                     حريف باد است

باباي كاجي

سبيل ندارد

مانند بابا

پولي ندارد

 

                       مادر كه باشد

                       بابا زلال است

                       سبز نگاهش

                       همراه ما است

                                                          آذر 86          

 

 * براي ماندانا ، براي مهرباني اش ، براي آبي بودنش ، براي تولدش

و براي اينكه بسيار دوستش دارم .

+ سرزمین من  88/01/02   توسط افروز ارزه گر  |