تبليغاتX
سنگ را ستاره ها ماهی می کنند

سنگ را ستاره ها ماهی می کنند

گلپری من!

کمی

تا قسمتی

ابری

دلم

هوایی

شده است

باید

ببارم

+ سرزمین من  88/02/29   توسط افروز ارزه گر  | 

 

وقتي دور و برمان را با دقت بيشتري نگاه مي‌كنيم، كساني هستند كه از ما بسيار دورند، كساني كه ما حتي ساعتي، چه بسا دقيقه‌اي از زندگي‌مان به آن‌ها فكر نمي‌كنيم.
هر روز كه به گوشه‌اي از اين شهر شلوغ پناه مي‌بريم، يادمان مي‌رود دنيا چه خبر است، يادمان مي‌رود دنيا چشم انتظار ما است كه نيم نگاهي به او بياندازيم!
هر روز كه به بيرون مي‌رويم تا هوايي عوض كنيم، تا از خستگي در بياييم و نفس راحتي بكشيم، حواسمان نيست كه كساني هسـتند كه هيـچ وقت به گـردش نرفـته‌اند و هـيچگاه خستگي‌شان در نشده است.
آن قدر اين روزها سرمان شلوغ است كه پاك يادمان رفته است كساني هستند كه فقط دلشان مي‌خواهد به ديدنشان برويم. آن قدر اين روزها حواس پرت شده‌ايم، كه فراموش كرده‌ايم برويم درخانه‌ي همسايه‌مان را بزنيم و با او يك ليوان چاي بخوريم.
از شما دعوت مي‌كنيم كه سرتان ديگر شلوغ نباشد و مهمان ما باشيد با يك ليوان چاي داغ !

نمایشگاه عکس همسایه ی دیوار به دیوار

 

این نمایشگاه عکس شیوا و دوستانش است.

شیوا آبی است

شیوا عکاس است.

شیوا خوب می نویسد.

تبریک به شیوا برای خوب بودنش. برای خوب دیدنش. برای چیلیک چیلیک لحظه های نابش...

+ سرزمین من  88/02/24   توسط افروز ارزه گر  | 

 

 

 

من از مردم همین شهرم. همه ی آدم های این شهرم دوس دارم. چون تقریبا هیچ کدومشونو نمی شناسم. . .

 
کوچه ها باریکن دکونا بسته س،

خونه ها تاریکن

طاقا شیکسته س...

یک کوچه هست که دیوار هاش کاه گلی ست. که از لای سنگ فرش های آجری ش علف سبز شده. بوته های کوچیک گل سرخ و صورتی داره و یاس های زرد و سفید.

یک کوچه هست که از لابلای خانه هاش می شه قاصدک پیدا کرد و فوت کرد و با خدا حرف زد. گل های بنفشه چید و با گل ها فال گرفت. یک گل داری؟ می خوام فال بگیرم...

یک کوچه هست که دوست من است. که شبیه من است. که خیلی خداست.

 

از صدا

افتاده تار و کمونچه

مرده می برن

کوچه به کوچه...

 به مرد توی فیلم فکر می کنم. او با خانه ها دوست بود. به خود توی کوچه ام فکر می کنم. من با کوچه ها دوستم.

اینجا نمی شه به کسی نزدیک شد. آدم ها از دور دوست داشتنی ترند...

کوچه ها را می شود دوست داشت.

کوچه ها خیابان دارند

آدم دارند

ماشین دارند

شلوغی دارند

نمکی دارند

گدا دارند

دعوا دارند

عروسی دارند

دوره گرد دارند

خیابان دارند

پلاک دارند

اسم دارند

 شکل فانوسی ین

که اگه خاموشه

واسه نف نیس

هنوز

یه عالم نفت توشه...

شاید وقتی به یک کوچه نزدیک شدی. اونقدر نزدیک که می تونستی در گوش تک تک آجرا حرف بزنی. می تونستی حرف نزنی و اونا بشنون اما. می تونستی گوش بدی.می فهمیدی تک تک دیوارا حرف می زنن با علفای در اومده از گوشه ی دیوار.اونوخته که رسیدی به ته کوچه. یا می پیچی. یا همین راهی که اومدی رو بر می گردی.

کاش دنیا کوچه ی من بود و کوچه ی تو...

چه رازیست بین آدم ها؟ بین آنها که در نگاه هم همدیگر را دوست می دارند... تو قصه ی کوچه هایی هستی که دوست داشتن را یادم داده اند.

 
گرچه از دیگرون

فاصله

ندارم

کاری با

کار این

قافله ندارم!

کوچه ها باریکن دکونا بسته س، خونه ها تاریکن طاقا شیکسته س...

+ سرزمین من  88/02/24   توسط افروز ارزه گر  | 

آینده

آینده می آید

نکند همین فردا صبح زود بیاید!

نمی شود آمدنش را

عقب انداخت؟

چه خوب می شد

اگر می توانستم

در همین امروز و همین جا بمانم

آن هم فقط با تو!

پاول مار

 

 

یک قصه ی کوتاه کوتاه

مرد گفت:

خودم را قورت دادم

حالا هم گم شده ام

بعد رفت دنبال خودش

ولی هیچ وقت نتوانست

خودش را پیدا کند

 

آخر سر

یک سکسکه

او را به خودش برگرداند

گرهارد هوفر

 

 

دوست

امروز پیش از ظهر، پرواز کردن را یاد گرفتم

زنگ تفریح، حتی تا کره ی ماه هم رفتم.

بعد از مدرسه، قهرمان پرواز در جهان شدم.

همه ی این کارها را کردم، چون تو گفته بودی:

من دوست تو ام،اخر!

رودولف گیلگر

 

 

 

هسته های گیلاس

نمی دونم چرا

اصلا گیلاس دوس ندارم

اما تا دلت بخواد

کشته مرده ی هسته هاشم.

دلم لک می زنه

برا اینکه بتونم

هسته های گیلاسو تف کنم

تا دور دورا

شایدم یه وختی

یکی از همین روزا

شروع کنم به گیلاس خوردن

 

نه، برا اینکه ببینم

گیلاسا چه مزه ای می دن

 

بلکه فقط برا اینکه

ببینم تا کجا می تونم

هسته شونو تف بکنم

الیزابت فریدل

 

+ سرزمین من  88/02/24   توسط افروز ارزه گر  | 

وقتی مادر نیست

صبح ها دیر می شود

شیر روی گاز سر می رود

حوصله ی ما قل قل می جوشد

وقتی مادر نیست

گم می شویم

پیدا نمی شویم

....

+ سرزمین من  88/02/11   توسط افروز ارزه گر 

 

نوشته هایش را دوست دارم

بچه های قد و نیم قد و پچ پچ های نیمه شبی اش را دوست دارم

صبح های زود و خرس بودن و خواب ماندنمان را دوست دارم

رازهایمان را دوست دارم

حرف زدن و حرف زدن و خندیدن با او را دوست دارم

آرزوهایمان را دوست دارم

نقاشی هایش را دوست دارم

دلتنگی هایمان را هم...

ببینید برایم چه نوشته؟

او یک شاهزاده است. باور می کنید؟

بهار پر از ماهی های کوچک است

+ سرزمین من  88/02/09   توسط افروز ارزه گر 

آهای! کسی اینجا نیست؟

تق تق تق! همسایه کناریتون هستم....    کسی خونه نیست؟

من کفش های پاشنه بلندم را پوشیده ام با دامن چین چینی. تل سفیدم را سرم کرده ام و از لبه ی جوی راه می روم. زیر لب شعر می خوانم: خوشحال و شاد و خندانم....

 

سلام! ببخشید مزاحمتون شدم. 2 دونه پفک دارید؟ واسه ناهار ظهر می خوام...

ببین! من خوب گوش می کنم. هر وقت صدای لخ و لخ دمپایی هایت از سر کوچه آمد، چشم هایم را می بندم، دست هایم را باز می کنم و تا 10 می شمارم تا تو نزدیکتر بیایی. راه رفتن با این کفش های تق تقی سخت است.

این جوی ها به کجا می روند؟

 

خوب هستید ایشاللا؟ بفرمایید تو، دم در بده. ناهار اسمارتیز داریم با آدامس. مهمون می شید؟

روی دمپایی ات یک پروانه ی کوچک پلاستیکی نشسته است. یک پروانه ی باد و باران خورده. می ایستم. چشم هایم را باز می کنم و جیغ می زنم: سوک سوک!

پروانه ی دمپایی ات لوس است و دل نازک. می ترسد. تند تند بال می زند و من هول می کنم. کفش هایم را در می آورم و تا انتهای کوچه می دوم دنبال پروانه ی کوچکت.

من یک پا برهنه ام!

 

یک قالیچه ی کوچک بردار کنار در خانه پهن کنیم. بعد تو عروس می شوی و من داماد. همه ی عروسک هایم را هم می آورم. حساب می کنیم قالیچه یمان چقدر جا دارد. همه ی عروسک ها را می شود جا داد؟ گنجشک و لاک پشت و سنجاب هم دعوت؟  تو از ماتیک مامان می زنی و با مداد برایم سیبیل می کشی. چقده سیبیل بهم میاد.

 

خاله ی عروسکم می شوی؟

بیا با هم تخمه بشکنیم و زل بزنیم به پینه دوزهای کوچک چوبی. تا بال در بیاورند و پرواز کنند.

مامان برایم تیله های رنگی خریده. از تویش دنیا کج و کوله و رنگ و وارنگ است. تیله هایم را میریزم روی زمین. یکی مال من، یکی مال تو!

آبی ترینش را می گذارم کف دست هایت و به چشم هایت می گویم این یک راز است. حالا می توانیم با خیال راحت تیله بازی کنیم. پسر بی تربیت عباس آقا بقال و دختر ننر کبری خانوم را هم راه نمی دهیم. آن ها که تیله بازی بلد نیستند...

 

خدا از خواهری کمتون نکنه. امروز سبزی تازه گرفتم. نصفی آش، نصفی سبزی خوردن. میارم خونتون با هم پاک کنیم. سبزی های این دوره زمونه پره شبدر چهار برگه....

 

نگفتی خانه یتان کجاست؟ همین نزدیکی ها؟ همین 2 تا کوچه بالاتر؟ همه ی بچه های کوچه ی ما اسمت را بلدند. همه می شناسند تو را. به همه یشان گفته ام که تو خیلی خوب بازی می کنی. گفته ام که لنگه نداری توی محل. حیف زود هوا تاریک می شود. مامان صدایم می زند.

 

وای دیدی چی شد؟ مامان دنبالم کرده... از دستم عصبانیه. دور حیاط می دوم تا نتونه بگیردم.

وقتی می بینی م می گی چرا اینقده نفس نفس می زنی؟ دم گربه ی همسایتونو آتیش زدی یا موهای عروسکتو قیچی کردی؟

می گم: برو بابا! هیچ کاری نکردم به خدا. مامان الکی لج کردن باهام...

می خندی با دو تا سوراخ روی لپت: ایندفعه که دنبالت کردن بیا تو اتاق من قایم شو. اینجا جات امنه...

 

خاک به سرم... دیدی چقد زود گذشت؟ اونقدر که نفهمیدم دم غروبه.... بچه از مدرسه میاد پشت در می مونه. خیلی زحمت دادم. ایندفعه نوبت شماست....

 

 

تق تق تق!

این دفعه که آمدی، خبر بده دامن صورتی ام را تنم کنم. تو هم توپت را بیاور با همه ی عروسک ها بازی کنیم.

فقط باید یواشتر بخندیم. همسایه ها خوابند...

 

 

یکی بود یکی نبود. زیر گنبود قصه ی ما همین بود...

قصه می گویم که خوابت نبرد.

یکی به شیشه پنجره می زنه. کیه؟

 

: هیس! من اومدم پشت پنجره اتاقت به شیشه ات سنگ می زنم. مامانت نفهمنا کله مو می کنن. هییس! اومدم بگم شب بخیر، کف دستومو بوسیدمو فوت کردم....

 

_پنجره اتاقمو نمی بندم هیچ وقت. هیچ وقته هیچ وقت.  اونوقت از پنجره برای هم چشمک می فرستیم و اونقدر فکر می کنیم که خوابمون نبره...

 


فریبا خوب بازی بلد است. خوب می خندد. خوب یواشکی ها را بلد است. خدا او را برای دوستی آفرید...

+ سرزمین من  88/02/04   توسط افروز ارزه گر  | 

 

 

 آه! اما حالا 85 ساله ام

اگر می توانستم دوباره زندگی کنم

در زندگی دوباره ام_ سعی می کنم

اشتباهات بیشتری داشته باشم

سعی نمی کنم خیلی کامل و بی نقص باشم

راحت تر و خودمانی تر می شوم

از حالا چاق تر می شوم

خب، راستش کمتر همه چیز را جدی می گیرم

کمتر بهداشتی و تمیز می شوم

خطرهای بیشتری می کنم

سفرهای بیشتری می روم

غروب های بیشتری را تماشا می کنم

از کوه های بیشتری صعود می کنم

در رودخانه های بیشتری شنا می کنم

به جاهایی که تا به حال نرفته ام، می روم

بستنی های بیشتری می خورم و لوبیاهای کمتری

مشکلات واقعی تری خواهم داشت تا مسائل خیالی

آدمی بوده ام در هر لحظه ای از زندگی اش

محتاط و آینده نگر

و نویسنده ای پرکار

لحظات شادی آور داشته ام

اما اگر دوباره به زندگی باز گردم

سعی می کنم فقط لحظاتی خوب و خوش داشته باشم

 

اگر نمی دانید_ بدانید که زندگی این است:

اکنون را از دست ندهید!

دم را غنیمت شمارید!

 

آدمی بوده ام

که بی دماسنج

بدون کیسه ی آب گرم

بدون چتر و چتر نجات

هرگز جایی نمی رفتم

 

اگر می توانستم دوباره به زندگی برگردم

از آغاز بهار تا پایان پاییز

برهنه پا کار می کردم

 

گاری سواری می کردم

طلوع های خورشید را بیشتر تماشا می کردم

اگر می توانستم دوباره زندگی کنم

آه، اما حالا 85 ساله ام

و می دانم دیگر چیزی به مرگم نمانده

 

نوشته: خورخه لوییس بورخس

ترجمه: اکرم حسن

+ سرزمین من  88/02/04   توسط افروز ارزه گر  | 

وقتی داد می زنی  پنجره های کوچک قلبم شروع می کند به لرزیدن

وقتی داد می زنی پلکم تند تند می پرد و گوشه ی دلم هم همین طور.

وقتی داد می زنی ابر بزرگ گریه جمع می شود کف دستم و دست هایم سرد می شوند

وقتی داد می زنی مطنفر می شوم از هرچه دوسطش دارم

وقتی داد می زنی خیابان ها را گم می کنم. بلیت اتوبوس را گم می کنم. الاغ پارچه ایم را گم می کنم. خودکار رنگیم را گم می کنم. خنده هایم را گم می کنم

وقتی داد می زنی مچاله می شوم توی خودم مثل چرک نویس های کاهی خط می خورم خط می خورم خط می خورم

وقتی داد می زنی پر می شوم و خالی می شوم و مثل یک بادبادک سوزن می خورم

وقتی داد می زنی ادم ها را نمی بینم. نمی شنوم. بلند بلند با خودم حرف می زنم توی راه.

وقتی داد می زنی از نوسان موج های صدایت می ترسم. تمام رابطه های صوت از یادم می رود.

وقتی داد می زنی موزاییک ها را می شمارم. همه یشان شکسته اند

وقتی داد می زنی ناخن هایم دانه دانه می ریزند از ترس

وقتی داد می زنی حساب ماشین های قرمز و سبز از دستم می رود.

وقتی داد می زنی خودم نیستم دیگر.

چرا نگاهم نمی کنی وقتی داد می زنی؟

وقتی داد می زنی کوله پشتی م را می چسبانم به سینه ام و می گویم: گور پدر همه

وقتی داد می زنی شکلاتی ترین بستنی ها مزه ی زهر مار می دهند.

کاش داد زدن بلد نبودی

+ سرزمین من  88/02/02   توسط افروز ارزه گر 

 

می شود داد نزنی؟

می شود داد نزنی؟

می شود داد نزنی؟

می شود داد نزنی؟

 

خفه شو لطفا!

+ سرزمین من  88/02/02   توسط افروز ارزه گر  | 

سیم های ظرف شویی

دستکش پلاستیکی مادر

سر رفتن شیر روی گاز

قل قل سماور

جنگ بر سر کارتون یا فوتبال

جیغ ویغ

جاروبرقی

خاک انداز

درینگ درینگ زنگ تلفن

آفتاب از پشت پنجره

تله ی علیرضا برای قمری ها

دمپایی

کفش

چکمه

ایوان

پرده

گیره های لباس

خنده

مشتق

انتگرال

آینه

مانتو

سلام

چطوری؟ خوبی؟

عینک

چشم

مانیتور

مبتکران

گاج

ها!

خفه!

دیوونه

خر

کله پوک

نفهم

نیمکت

ستاره

روز

پنجره

سماور کهنه، آهن، اتو، بشقاب... می خریم

نمکیه. نون خشک داری وردار بیار

کسی خونه نیست؟

منم

من

من

من

+ سرزمین من  88/02/02   توسط افروز ارزه گر  | 

گنده ترین آبنبات

نه مال من

نه مال تو

نه برای هانسل و گرتل

خنده هایم را آبنباتی دوست دارم

شیرین و خوشمزه

 

 

اوووووووووووووو

اآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

ای ی ی ی ی ی ی ی ی ی

من همینم که هستم

اگه گفتی اسمم چیه؟

 

عروسک هایم را به هیچ کس نمی دهم

و ماشین های کوکی ام را

کسی به تیله هایم دست نزند

و مدادهای رنگی

فقط خودم باید بتراشمشان

دیوارهایم

آن ها را هم به کسی نمی دهم...

 

 

+ سرزمین من  88/02/02   توسط افروز ارزه گر  |