تبليغاتX
سنگ را ستاره ها ماهی می کنند

سنگ را ستاره ها ماهی می کنند

گلپری من!

فکر می کنیم دروغ بود

فکر می کنیم شایعه

فکر می کنیم : نه نمی شود٬ نه!

بعد زجه های مادرش همه چیز را واقعی می کند.

گریه هایش٬ لرزیدنش می چسبد گوشه ی ذهنمان.

نه! با یک "الله اکبر" بمیرد؟

فکر می کنیم دروغ است.

فکر می کنیم شایعه است.

دلمان می خواهد بمیرند پلیس های سیاه دورتا دور مسجد.

رهایش نمی کنند چرا؟

تنفر نگاهمان را می ریزیم توی صورتشان.

باز زجه می زنند؟

آرامتر! یعنی داغ تر! یعنی دیروز بود امروز نیست!

تیر می خورد صورت الله اکبر روی پشت بام...

 

+ سرزمین من  88/03/30   توسط افروز ارزه گر  | 

ساعت 12 نیمه شب است.

مانده ام بین امروز و فردا. شب است یا روز؟

ساعت 00:00 را نشان می دهد.

خودم را 00:00 می کنم.

رکاب می زنم.

از کنار، از وسط ، از تیر های چراغ برق می گذرم.

زیر لب حرف نمی زنم.

بلند بلند فکر نمی کنم.

سرم را خم می کنم تا شانه ام.

ماه را نگاه می کنم.

به انتهای کوچه که می رسم، رکاب نمی زنم.

پیاده فکر می کنم.

پباده حرف می زنم.

پیاده خانه ها را می شمارم.

ماه بزرگ است. این روبرو است.

هر چه می گذرد ماه بالا تر می رود.

سرم را برای دیدنش بلند می کنم.

دوچرخه را رها می کنم، می دوم.

ساعت 00:27 را نشان می دهد.

به چشم های ماه زل می زنم.

حرف هایم را می شنود.

صورتم را نزدیک گودال هایش می برم.

نفس هایم را می فهمد.

 نیمه شب طولانی تر بود انگار.

00:00 بیشتر می ماند، ماه کمتر می رفت؟

گربه با چشم های سبزش از لای چرخ نگاهم می کند.

نفس عمیق می کشم.

شب به ریه هایم می آید.

کلید را می چرخانم.

در باز می شود.

+ سرزمین من  88/03/23   توسط افروز ارزه گر 

 

"روزها می گذرند

زود تر از آنکه به خیالت سرک بکشند

نفس عمیقی قورت بده

کمی تا سراشیبی فاصله است..."

۱۸ بار دور می زنم

۱۸ کوچه را

۱۸ بار سرم گیج می رود

عصر جمعه ی خرداد است

زیر باد کولر دراز کشیده ام و برای آفتابی که سرک کشیده از لای پرده زبان درازی می کنم.

۱۸ امین بار است که می خوانمش:

"فوت کن شمع های سپیدت را
اوج می گیریم سبک
مثل بالای دودی شمع ها
و جیغ هایی که همه 18 ساله اند!!"

راه می روم دور اتاق

پرده را مثل شنل دورم می گیرم یعنی من شاهزاده ام.

می چرخم و می چرخم همانقدر که خورشید چرخیده است و من سوارش بودم.

بیا جشن بگیریم به رسم دنیای رنگین کمانی

این شعر مرا پر از ۱۸ سالگی می کند:

"گاز بزن

کیک زندگی را

هدیه دنیا را تکان بده

کنار گوش ات

و حدس بزن آسمان را

شمع ها را اما

فوت نکن

نفس کم می آوری!"

 

+ سرزمین من  88/03/08   توسط افروز ارزه گر 

      در چوبی کلاس ما

این در چوبی کلاس ماست.

 این "ما همکلاسی ها" هستیم که توی یک صف می رویم دانشگاه: ابر قو!

مقدممان هم گلباران است.

این در چوبی کلاس ماست.

این هم منم آن گوشه که سوار دوچرخه دارم دست تکان می دهم.

ما: من ، سهیلا، مهسا، فرحناز، شیرین، شادی، سارا دخترخاله ی شیرین، طناز، سمانه، الناز و... داریم دست تکان می دهیم برای دانشگاه، داریم سلام می کنیم.داریم می خندیم. داریم می دویم.

من این نقاشی را دوست دارم.

من در و دیوار کلاسمان و نقاشی های رویش را دوست دارم.

من دوست دارم صبح های زود روی نیمکت ها بنشینم و دیوارها  را نگاه کنم.

دوست دارم آخرین نفر از مدرسه بیرون بروم و موزاییک های راه پله ها را بشمارم.

دیربرسم سر کلاس و تق تق در بزنم.

خودم را بزنم به خواب و از کلاس جا بمانم.

 زنگ شیمی حواسم پرت خیال بافی شود و اتم ها را جابجا بنویسم.

سر کلاس برای آقای فیزیک اس ام اس بنویسم و او چشم غره برود و من از ترس میخ می شوم به نیمکت.  بعد توی راه پله ها بلند بلند بخندد از حرف هایم و من حرص بخورم و قهر کنم.

دوست دارم حرف های آقای دیفرانسیل را وقتی برچسب های آدامس خرسی را می گذارد توی جیبش برای پسر کوچکش. وقتی می خندد و می گوید: جوانک گستاخ! وقتی می گوید: شیطون شدیا!

دوست دارم زنگ های تفریح کوتاه را. زنگ هایی که توی کوچه می گذرند. زنگ هایی که نقاشی می شوند روی دیوار با گچ زرد و سفید و صورتی.

دوست دارم امتحان ها را. زود برگه دادن را. نشستن سر جلسه و کلنجار رفتن با مسئله ها را. زیر چشمی برگه بغل دستی را پاییدن. تقلب رساندن.

دوست دارم که این "ما" هستیم....

این نقاشی، تمام روزهای تابستان و پاییز و زمستان و بهار را نشان می دهد. تمام روزهای دلخوشی و دلتنگی و دلمشغولی...

این نقاشی را "شیرین" کشیده است روی در چوبی کلاس. او کف دست هایم را پر از خاطره های ریز و درشت مدرسه ای کرده است. او شبیه خاله بازی توی دفتر مشاوره است. خوردن شکلات بلک توی راه، اسمارتیز های ریز و پروانه های کوچک خال خالی. شبیه دوستی های زیر پوستی، دوستی های یواشکی جامیزی! شبیه میز آخر، یادداشت ها و نقاشی های زنگ ادبیات و زبان و شیمی. شبیه هندسه خواندن  و به یاد آوردن...

 

ما ایستاده ایم اینجا. اینجا "مهتاب" هست و "مریم". اینجا همین کلاس روبروی در چوبی، میز دوم. اینجا می شود سه نفری چیپس خورد با شیرکاکائو! خاطره تعریف کرد و دوچرخه سواری کرد و قه قهه زد و دوست بود. اینجا مریم هست که وقتی دلم می گیرد شب ها را با او نصف می کنم. ساعت را کوک می کنیم و خواب می مانیم. توی کتابخانه ی کوچکش می نشینیم و می شماریم چند صفحه ی دیگر باید خواند.

مهتاب اسنیکر می خرد و "سارا" چیپس لیمویی. من لیوان چای را دستم می گیرم و آخ و واخ می کنم :وویی دستم سوخت... همه به هم نگاه  می کنیم: الان وقته درسه؟

اتوبوس چرا نیومد؟ ها؟! شعر بخونیم یا حرف بزنیم؟ مهتاب "صد دانه یاقوت می خواند..."

 

این نقاشی شبیه عصرهای چهارشنبه است. "فائزه" تاریخ ادبیات می خواند و من تکرار می کنم: موش ها و ادم ها اثر... به انتهای کوچه که می رسیم بر می گردیم. از توی باغچه گل می کنیم. از زن دست فروش فرفره می خریم، آدامس می خوریم و باد می کنیم و می ترکانیم.

این نقاشی شبیه پنجشنبه هایی است که "سهیلا" می پرد روی تختم. شال گردن خرگوشم را در می آورد، روی دیوارم چیزی می نویسد، وقتی مسئله ی فیزیکش حل نمی شود جیغ می زند و روبروی کتابخانه ام می ایستد و می گوید: یعنی همه ی این کتابا رو تو خوندی؟

بعد من حرص می خورم و سهیلا می خندد و با هم پلو عدس می خوریم.

 

این نقاشی بزرگترین خاطره ی 12 سال مدرسه را یادم می آورد.

نشستن کنار همکلاسی های جدید. نشستن کنار "شیرین" و "شادی" و "فائزه" و "سهیلا". نیمکت آخر و دوم و اول و وسط.

این نقاشی همکلاسی هایی را یادم می آورد: "فرح" که همیشه سلام دخترخاله اش را می رساند. دخترخاله ای که معلم شیمی ام بود. که می نشست میز آخر کنارم و آروم می گفت: از خدای مهربونت چه خبر افروز؟

یاد "الناز" ونفهمیدن ترکیبیات و اینکه هنوز هم او را اشتباه الهام صدا می زنم. یاد "مژگان" و5000 تومانی جامانده.  "سمانه" و یک نفس دویدن و بلند بلند توی کوچه آواز خواندن.  "رویا" و و اتوبوس شلوغ، سالن مطالعه ی ادبیات. "شیرین الف" و گسسته ای که خیلی زود تمام می شود، مرور جزوه های فیزیک و آناناسی که بهترین میوه ی دنیاست. میز اول یعنی "مهسا ی" یعنی علامت روی دیوار که حتی توی چین هم آقای شیمی را از شر ما راحت نکرده. "کتایون" و شب های امتحان و جزوه ای که که صفحه هایش در هم است. یعنی بستنی خوردن روی اوپن و فیزیک حل کردن پشت تلفن. "فهیمه" روزهای دیفرانسیل است. فکر کردن درباره ی هدیه ای برای آقای "م". سوت کشیدن مغزمان  و ظهر خنک جمعه و ماشین سواری. این که اگر اسم رمز یادم برود طلسم می شوم و زیاد مهم نیست اگر هنوز مشتق و کاربردش روی دستم باد کرده.

"ساناز ع" که نسبت فامیلی اش را با خانم دینی پارسال یادم می رود همیشه. زن دایی؟ زن پسر دایی؟ زن عمو؟ زن پسر عمو؟ هیچ کدام؟

این نقاشی مرا یاد جیغ ویغ کردنم برای عکس یادگا ری می اندازد. وقتی که "هانیه" می گوید: دلت خوشه ها، بعد کنکور یه روز مهمونی می گیریم و عکس می اندازیم. بعد من دهانم را کج می کنم که پایم را محکم می کوبم زمین که: عکس می خوام...

"آتنا" می گوید: هیس! یواش... همه می فهمنا.... بعد می خندد که اگر دانشجو هم شوم باز هم  لای علف های دانشکده پیدایم می کنند. آتنا یعنی برنامه ریزی همیشگی. حرف زدن درباره ی نشانه ها واینکه سر از کارهای من در نمی آورد.

اینجا "شادی" هست و رفع اشکال های فیزیک، "طناز" و "نونا" که دوتایند با "بهار" می شوند سه تا. "مهسا م" که دیر آمدن کلاس های شیمی است و سوال های کوچک و یکی دوتایی، "شایا" که همیشه می خندد و زنگ فیزیک حواسم می رود به آدمک آبی آویزان از کیفش. "ساناز ن" که زنگ های شیمی فقط حاظر است و گاهی دیفرانسیل. آن هم یکی درمیان."پریسا" که قول می دهد از فردا برنامه هایش را اجرا کند. و من مطمئنش می کنم که فردا هنوز دیر نیست برای شروع کردن.

اینجا کلاس ماست . کلاس کوچک مدرسه ای کوچک تر. با همه ی قهر و آشتی هایش. با همه ی روزهای خوب یا دلگیرش. با همه ی خاطره های نقلی که مثل بارهای نقطه ای توی میدان مغزم نوسان می کنند. اینجا کلاس ماست، کلاسی که جا می شود توی یک نقاشی، جا می شود کف دست هایم. جا می شود میان خاطره های ریز و درشت و دلم تنگ می شود...

 

در چوبی کلاس ما

+ سرزمین من  88/03/07   توسط افروز ارزه گر  | 

 

علیرضا دستم را می گیرد و آلبالو های تازه سرخ شده را نشانم می دم.

فاطمه شعر تازه اش را با آهنگ و ناز می خواند.

نازنین برای عروسکی که تازه خریده است بالش و پتو درست می کند.

مامان از کارش می گوید. از کتاب های جدیدش. از علیرضا و فاطمه و نازنین.

بابا از آخرین سفرش برایم یک دوچرخه آورده. دوچرخه جدیدم صورتی است و قد بلند. مامان می گوید: شبیه اسب!

من کف اتاق دراز می کشم و روی جزوه هایم پشتک می زنم.

اما....

این روزها کمی فرق کرده اند.

"او" هم این روزها هست.

"او" که تنهاست.

"او" که نه بچه ای دارد و نه شوهری.

"او" که جوان است و غمگین و خاکستری.

"او" که چند روزی را کنار او هستم.

او مثله گربه می خزد کنارم و به درس خواندن هایم نگاه می کند.

برایم شعر می خواند. شعرهای عاشقانه. شعرهای سیاه. شعرهای گریه دار.

بعد من بغضم را می خورم و بهش می گویم تو استعداد زیادی داری.

بعد شعرهایش را برای دیگران می خوانم  دیگران گریه می کنند.

می پرسد: نکنه آمپولم دیر بشه حالم بد شه؟ نمی دونم کی باید بزنم؟ امروز؟ فردا؟

تند تند نامه می نویسد برای دکترش. سوال هایش را می پرسد و می دهد به من که بدهم به او: احساس می کنم چشم هام گردتر شده. این خطرناک نیست؟

او برایم نقاشی می کشد.

او باهام دوست می شود. تند تند می بوسدم.

قبل از امتحان برایم دعا می کند و می گوید: زود بر می گردی؟

به خودکارهای رنگیم  نگاه می کند. می گویم: یکیش مال تو. کدومشو دوس داری؟

بنفش بر می دارد. می گوید: بنفش دوست دارم.

می گویم: من هم بنفش دوست دارم.

می خندد: ببین ما چقدر شبیه همیم!

حرفی نمی زنم با او. حرف زیاد می زند با من.

می گوید در اتاقت را باز بگذار تا ببینمت. تا خوشحال باشم که تنها نیستم.

او بلند بلند می خندد. من یاد گریه های بلندش می افتم.

نصیحتم می کند. از تجربه هایش می گوید.

از خاطره های دبیرستانش می گوید.

ازمن می گوید.

من یاد او می افتم.

یاد تنهاییش. یاد تابلوهای نقاشی اش. یاد شعرهایش.

حالا خزیده است گوشه ی خانه ای.  بین انبوه کاغذهای کاهی. قرص های رنگی. شلوارهای بی رنگ. جوراب های پاره.

صبح در اتاق را بازمی کند: اِ اِ! تو بیداری! بلند شعر می خواند: "دوسِت دارم می دونی همه کارِ دله گناه من نیس..." 

برایش آهنگ می گذارم و می رقصم و او دست می زند و فکر می کنیم چقدر خوشبختیم.

صبح خوشحال است که زودتر از من بیدار شده. 

دنبال شالش می گردد. پنجره را می بندد. جوراب هایش را پلش می کند. از سرما می رود زیر پتو.

می گوید تو درس هایت را بخوان من نگاهت می کنم. حرف هم نمی زنم حواست پرت نشه.

ساعت ۹ باید بیدارش کنم.

اما او که خواب نیست.

او بیدار است.

یواشکی من را نگاه می کند و زیر لب شعرمی خواند: "اینا کار دله، گناه من نیس..."

صدای تیک تاک ساعت توی گوشم می پیچد. بعد صدای خر و پفش. صدای خنده هایش. صدای شعر خواندنش.

خدا را شکر می کنم.

خدا را شکر می کند.

+ سرزمین من  88/03/02   توسط افروز ارزه گر  | 

نوشته ی روی دیوار را خوانده ام....

چند روز دیگر مانده...

برگ های تقویم زرد شده اند...

دلتنگی هایم با میز کتابخانه رفیق شده است....

+ سرزمین من  88/03/02   توسط افروز ارزه گر  |