تبليغاتX
سنگ را ستاره ها ماهی می کنند

سنگ را ستاره ها ماهی می کنند

گلپری من!

بیا بنشین روی همین صندلی

و من هی غر بزنم

هی کلاغ شوم

هی تو پنجره را ببندی از قار قار گنجشک

بیا بنشین روی این صندلی

و چرک دلگیری هایت را پاک کن

تا من دست هایم را با موهایت بشویم

بیا بنشین روی همین صندلی

تا من ذره ذره

قفل این پایه ها شوم

که مرا میخ می کنند  به زمین

بیا این صندلی

برای تو خالی است

 

+ سرزمین من  88/05/31   توسط افروز ارزه گر  | 

 

لی لی لی لی حوضک

من که آب نمی خواستم

افتادم تو حوضک

 

 

+ سرزمین من  88/05/31   توسط افروز ارزه گر  | 

خفه شو

فقط همین را می خواهم

مرگ

حداقلش این است که

دیگر اینجا نیستم

+ سرزمین من  88/05/31   توسط افروز ارزه گر  | 

هر پایانی آغاز هم هست٬ فقط در آن لحظه این را نمی دانیم

آدم ها چگونه آخرین کلماتشان را انتخاب می کنند؟ آیا جاذبه ی آن کلمات را احساس می کنند؟ آیا آن کلمات قظعا باید عاقلانه باشد؟

 

کتاب" در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند" را می خوانم.

دوچرخه سواری نمی کنم.

عکس می بینم.

خیالبافی نمی کنم.

خسته می شوم.

فکر نمی کنم.

ظرف می شویم.

جارو نمی زنم.

کیک می پزم.

قدم نمی زنم.

خسته می شوم.

کار نمی کنم.

 

+ سرزمین من  88/05/31   توسط افروز ارزه گر  | 

قصه ی خدا به آخر می رسد فقط دیر به خانه می رسد

کدام پل

در کجای جهان

شکسته است

که هیچکس به خانه اش نمی رسد *

صبح عاشق این شعر بودم. عاشق این که بنشینم برای خودم دلتنگی ببافم. دانه دانه. یکی زیر یکی رو.  غصه هایم را قلاب بیندازم روی میله ی دلم و هی نگاهش کنم: یک وجب، دو وجب...

صبح  پلم شکسته بود. کلاغ شده بودم  روی هر پلی می نشستم می ریخت زمین. صبح پلم ساکت و خیره نگاه می کرد. مثل غروب هایی که می آیند و قصد تمام شدن ندارند. صبح اما ظهر شدن خیلی بلد است. خیلی بلد است آفتاب بشود بیفتد روی آهن های اصغرآقا اوستا و داغ شود. بعد زری خانوم با سینی پر از شربت بیاید و به کارگرها خسته نباشید بگوید و دعا کند این کار بنایی تا ماه رمضون تمام شود  الهی به حق آقا اما رضا.  از صبح نشسته ام به دعاها گوش می دهم. بعضی دعاها را دوست دارم خیلی. سفید بخت بشی الهی را مخصوص دوست دارم. پیر بشی جوون را نه. خدا از جوونی کمت نکنه هم به دلم می نشیند.

فکر می کردم شاعرها عجول ترین آدم های جهانند. خدا آنها را 7ماهه به دنیا آورده.  که سر همه چیز را می بینند بعد خوششان نیاید بیخ خرش را می گیرند و به باد کلمه می گیرندش. خوششان بیاید واویلا می شود که فصل عاشق شدن است و خیال پردازی. خدا شاعرها را آفرید که مایه ی عبرت سایرین شوند. حدس می زنم شاعری یعنی هر حدس دنیا را به توان 7 رساندن. یعنی القای می توانم ها و خسته ام ها. یعنی الان صبح است روزی شب می شود.

من از اینجا خواهم رفت

و فرقی هم نمی کند

که فانوسی داشته باشم یا نه

کسی که می گریزد

از گم شدن نمی ترسد.*

صبح است وگرنه برای گریختن بیشتر از اینها می ترسیدم. صبح است وگرنه بهترین فانوس شهر را برای خودم می خریدم. بهترین فانوس شب را.

یک دشت مین توی بدنم می ترکد. احساسی مثل گشتن توی قدیمی ترین مغازه ی یک دهکده ی تازه از خاک در آمده. مثل نگاه کردن به انگشتان روغنی ام بعد از نفت کردن یک فانوس آبی. شاید هم مسی. حسی مثل بویی نا آشنا دویده است لای انگشت هایم.  مثل تمام شدن نفت و نداشتن فتیله در تاریکی.

برگشته ام لابلای یادداشت هایم دنبال الانم می گردم. دنبال فردا. روزهایی را پیدا می کنم که مثل پازل گمشان کرده ام. پیدایشان می کنم. جیغ می کشم توی دلم. جمله هایم را می خوانم. یکیشان را بلند می خوانم از یک قصه ی خوانده نشده:

"کلیدهای کوچک سیاه روبرویم ردیف شده اند که : بنویس! چند ساعت است که روبرویشان نشسته ام و سرم را به یواشکی های کامپیوتر بند کرده ام. شعرهای یواشکی، نقاشی های یواشکی، عکس های یواشکی. فیلم و قصه و هزار پوشه و گوشه. "نوشتن" را فقط پیدا نمی کنم. همین دور و برها باید باشد.

باید بنویسم سنگینم این روزها. حرف هیچوقت آدم را سبک نمی کند. سنگین تر می شوم. آنقدر که دوست دارم سرم بیاید پایین تا کف پایم. بعد با کله ام فوتبال بازی کنم. کله ی گردم قل می خورد لای پای آدم ها. بین دستانشان. شوت می شوم. گل می شوم. بازی که تمام می شود کله ام سنگین تر از قبل بر می گردد سرجایش. می نشیند آرام و لام تا کام حرف نمی زند. خیره دورو برش را نگاه می کند فقط. "حرف" از کله ام پرد بیرون، آوبزان دهانم می شود،  سر می خورد روی دست هام. آرام از پاهایم پایین می آید می پرد توی بغل گوش ها. کله ام داغ می کند. جوش می آورد. بهش می گویم: هیسس! تموم می شه الان. آخرشه..."

 

این جمله ها مال کی بود؟ می ترسم اگر قصه هایم خوانده شوند صاحب پیدا کنند. آدم ها خودشان را پیدا کنند توی نوشته ام. دیگران را پیدا کنند. قضاوت کنند و بدون کفش های من راه بروند روی قصه هام. قصه هام را بچسبانند به تقویم و قصه بسازند. قصه تاریخ مصرف گذشته اش دلنشین تر است.

نویسنده ها پل ندارند مثل شاعر ها. ایوان دارند به گمانم. ایوانشان هم پله دارند. گاهی خدا از پله ها بالا می آید روی قالیچه ای می نشیند و با یک لیوان چای و حبه ای قند قصه می گوید. قصه ی خدا به آخر می رسد فقط دیر به خانه می رسد. تا آن موقع 7126تا شاعر 7ماهه به دنیا آمده اند.

می دانم! این روزها عینک آبی ام خیلی می آید به این روزها.  دوچرخه ی سبزم هم نشانه ی خوبی است برای خوب بودن برای چرخیدن توی کوچه. لواشک هم می آید به این روزها. نبودن هم. بودن هم. فکر کردن و خیال پردازی هم. به اینکه خدا سر موقع تصمیمش را می گیرد یا نه. آدم مثل بچه های ننر دامنش را می کشد و خدا مثل مامان ها می نشیند به قصه گفتن که بیشتر شبیه نصیحت است. اینگونه است که خدا دیر می کند و تصمیمش وقتی عملی می شود که آدم چسبیده است به شرقی ترین ضلع دیوار. دست هایش را گم کرده است انگار لای آجرها. پناه گرفته است.

خدا باید کارگردان می شد. آنوقت فیلمش را می گذاشتم روی دور تند و  ذره ذره لذت می بردم. می شود خدا بازیگر نقش اول فیلمش شود. بعد هر روز دلم بخواهد یک امضا روی دستم ازش داشته باشم. نه روی پیشانی ام.

خدا نویسنده نشد که نویسنده بیافریند. نقاش هم نشد و پروفسور هم نبود. خدا نمی دانم چیست با این همه طرفدار. حالش خوب است؟ خدا روزی انیشتن نیوده یا فارادی؟ پیکاسو هم؟ فردوسی اگر بود احتمالش را می دادم  روزی از کنار خانه ی ما گذشته است. خدا امام زمان هم نیست  که دلم خوش باشد روزی می اید.

 خدا کلاغ است. خدا خانه زیاد دارد برای رسیدن.  خدا مهمانی رفتن خیلی بلد است. نویسنده ی با استعدادی هم هست.

می گردد، می گردم شعر مناسب این روزم را پیدا می کنم.  دنیا همین چند شعر شده است انگار.

 

این روزها که می گذرد

شادم

این روزها که می گذرد

شادم

که می گذرد

این روزها

شادم

که می گذرد ....*

 

 

 

*اولین شعر از گروس عبدالملکیان

*دومین شعر از رسول یونان

*اخرین شعر از قیصر امین پور

+ سرزمین من  88/05/30   توسط افروز ارزه گر  | 

 

همه ی داستان هایم را از بری

و من حرف های تو را

توی شعر هایم از بر شدم

حالا هی بنشینم توی تاریکی به کلید های سیاه کیبورد زل بزنم. نوشتنم که نمی آید.

 حالا هی بنشینم به آینده فکر کنم. آینده که زودتر از وقتش نمی آید.

حالا بنشینم و خنده ببافم برای خودم. خنده که واقعی نمی شود.

حالا هی سیاه و سفید کنم آدم های دور و برم را. آنها که رنگی نبوده اند...

تند تند ادامس می جوم. باد می کنم. می ترکانم. تکیه می دهم به تختم، سرم را خم می کنم میان پاهایم. کتاب هایم را می چینم دورم: آدم ها رنگی اند. آدم ها پراز قوطی رنگند.

دستم می چسبد به قلبم: خسته ام.

 

+ سرزمین من  88/05/29   توسط افروز ارزه گر  | 

There is

no way to

happines

Happiness

is the way

 

+ سرزمین من  88/05/28   توسط افروز ارزه گر  | 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 21:59 شماره پست: 73

اشتباه

تو هر چندتا لبخند پوسیده ات را

برای من رسم کنی

من باز مفهوم

برهان های خلف  را نمی فهمم

و فکر می کنم

به پوسیده ترین نگاه های تو

که بنا به فرض خلف

یک سبد شکوفه ی گیلاس است

+ سرزمین من  88/05/26   توسط افروز ارزه گر  | 

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 14:4 شماره پست: 68

آسمان بهترين جايي است كه مي توان در آنجا زندگي كرد.

 

تو بال هايت را به من بده ، تا پرواز كنم. در دريايي كه آن بالاست، بالاتر از دريا. من باله هايم را به تو خواهم داد تا دريا را ببيني. آسماني كه بر زمين افتاده. . . 

دوباره به گوشه ي سمت راست كتابخانه ام تكيه مي دهم. گوشه اي كه چند كتاب كودكانه دارد و چند نقاشي و سه چهار تا كتاب عكس. دلم به "آهوي گردن دراز" خوش است و "افسانه ي چهار دختر مهربان"  در "بهار خرگوش سفيد را يافتم "  قصه هاي مونيا ،  سفيد برفي ، دريا و ماهي ، باد شمال و خورشيد ، هديه ي طاووس كوچك و ...

گاهي كه دلم ساده مي گيرد. گاهي كه مي خواهم در خودم بپيچم مي روم سراغ كتاب هايي كه بسیار کوچکند  ، گاهي مجله هايم را هم ورق مي زنم.

 

بال های من باله های تو. نمي دانم چرا دستم به گوشه ي سمت راست، قفسه ي دوم رفت و چند لحظه به بالهاي زرد و باله هاي آبي خيره شد. اولين بار اين را كي خواندم ؟ 7 سالم بود؟ 8 سال؟ كوچكتر؟  خيلي وقت بود سراغش نرفته بودم .

 

در يك صبح زيبا، هنگامي كه نسيم ، برگ درختان را به آرامي تكان مي داد ، يك ماهي كوچك شنا كنان خودش را به سطح اب رساند و سرش را از آب بيرون آورد. خورشيد مثل يك توپ زرد در آسمان مي درخشيد و ابرهاي سفيد دور تا دورش را فرا گرفته بود.  ماهي كوچك همانطور كه به آسمان آبي خيره شده بود، با خودش فكر كرد: چه خوب مي شد اگر مي توانستم آن بالا، در آن درياي آبي شنا كنم!

 

 

پرنده هم با خودش اين فكر ها را مي كرد . او هم دلش مي خواست  در آسماني كه ماهي در آن شنا مي كرد پرواز كند. پرنده به باله هاي ماهي نياز داشت و ماهي به بال هاي پرنده. من هم با خودم فكر مي كردم كاش بال داشتم. كاش دست هايم را مي دادم به جاي بال. اگر نمي دانستم ماه چقدر چاله و سنگ و خطر دارد، آنوقت آرزو مي كردم بروم ماه ، بروم به انعكاس ماه در آب. يا بروم به جايي كه اينجا نباشم. چرا مي خواستم اينجا نباشم؟ 

 

ماهي گفت: خيلي خوب! پس من باله هايم را به تو مي دهم، تو هم بالهاي را به من بده. پرندهي كوچك قبول كرد و بال هايش را به ماهي داد. ماهي هم بالهايش را به پرنده داد.. ماهي با بال هاي پرنده به آسمان پرواز كرد... پرنده ي كوچك هم احساس تازه اي داشت.

 

چرا اگر هزار بار كتاب ها ي قفسه ي اول و سومم را بخوانم ، اين طور جواب سوال هايم را پيدا نمي كنم كه كتاب هاي طبقه ي دوم به من پاسخ مي دهند ؟  چرا بزرگترها آنقدر بزرگند كه كتاب هاي جلد رنگي را كوچك مي بينند.

 چرا كسي ديگر بال نمي خواهد؟

 

ماهي كوچك ، همانطور كه پرواز مي كرد ، يك چيز تعجب آور ديد. چيزي كه دنباله ي دراز داشت و در باد مي رقصيد. آن چيز بادبادك بود در دست يك بچه كه با آن بازي مي كرد.  ماهي كوچك با خودش فكر كرد: حالا اين بچه به خانه اش مي رود و مي گويد من امروز يك ماهي ديدم كه پرواز مي كرد!

من امروز يك ماهي ديدم كه پرواز مي كرد. من امروز يك فيل ديدم كه در آسمان مي دويد. يك بشقاب پرنده از فضا به حياط خانه مان آمده بود و من الان يك عالمه دوست هاي فضايي دارم . و يك خرگوش سفيد كه هر بهار به ديدنم مي آيد.

 خانه ي ماهي آسمان نيست. هر چند بودن در آسمان برايش لذت بخش است. پرنده هم براي دريا نيست. همانطور كه او از دريا خوشش امده باشد. ماهي بال هايش را پرنده مي دهد و پرنده باله ها را به ماهي. ماهي به دريا باز مي گردد و پرنده به آسمان.  گاهي آن چيز هايي كه دوست دارم را از ياد مي برم. فراموش مي كنم من با" بودن" اين ها هستم و اين ها بال هاي من اند. گاهي يادم مي رود بايد نشست و به هر چيز كه دوست دارم فكر كنم و كمتر اداي بزرگتر ها را در بياورم . هر چند كه با چشم هاي درشت و ابروهاي در هم رفته به خيال هاي من نگاه كنند. و تعجب كنند.  من بال هاي كودكي ام را با دست هاي شاخه هاي هيچ درختي عوض نمي كنم.

از آن روز به بعد، پرنده ي كوچك ، بعضي وقت ها طور ديگري پرواز مي كرد. بالهايش را مثل باله هاي ماهي حركت مي داد و در آسمان شنا مي كرد. و پرندگان ديگر با تعجب به او نگاه مي كردند.

ماهي هم همينطور شده بود! بعضي وقت ها خودش را از آب بيرون مي انداخت و روي آب مي پريد! مثل وقتي كه در آسمان پرواز كرده بود. و ماهي هاي ديگر با تعجب به او نگاه مي كردند.

 

كاش هيچ وقت هيچ بچه اي كفش آدم بزرگ ها را پايش نكند. چون انوقت خيلي زود قدشان بلند مي شود و كلمه ي زشت : اعصاب ندارم!  يا   سرم درد مي كنه!  مي افتد ورد زبانشان.  خيلي بد نیست كه يك بچه نخواهد توي كوچه لي لي بازي كند؟

و يا كارتون ببيند و فكر كند كتاب بچگانه خواندن كار مسخره ايست. خب تقصير بزرگترهاست كه براي بچه ها كفش پاشنه بلند مي خرند و حرف هاي گنده گنده يادشان مي دهند. حرف هايي به اندازه گنده ترين پاي دنيا.

شايد هيچ وقت براي هيچ ادم بزرگي كتاب كودك نوشته نشود و شايد هيچ وقت هيچ آدم بزرگي دلش نخواهد بال داشته باشد يا باله.  كافي است شاخه هاي سبز تبديل به تنه هاي قطور شوند،  انوقت بايد به تنه ها تكيه كرد و زير لب قصه گفت.

 

فقط، خود ماهي و پرنده بودند كه راز اين كار را مي دانستند. انها با اين كار ، به ياد روزي مي افتادند كه دلشان مي خواست جاي هم باشند.... و حالا خوب مي دانستند كه هر كس بايد جاي خودش باشد

+ سرزمین من  88/05/26   توسط افروز ارزه گر  | 

...

+ سرزمین من  88/05/23   توسط افروز ارزه گر 

 

امروز دیروز نیست

و همین چند لحظه پیش حتی

از آخرین لحظه تا

همین چند نقطه ی پیش

موهایم بلند تر شده

و چرک زیر ناخن هایم بیشتر

از نوک موهایم بالا می رود

حس عجیب چند لحظه پیش

وقتی نبودنش را روبرویم دیدم

ما می خندیم

انگار فردا را به یاد نمی آوریم

ما گریه می کنیم

از فرار دیروز

در دست هایمان

کلمات وحشی را کنار می زنیم

تو دیگر هیچ نگو

و هیس باش

مثل چراغ خاموش اتاقم

که از پنجره ای دور

مرده به نظر می آید...

 

+ سرزمین من  88/05/18   توسط افروز ارزه گر  | 

 

هیچ آغوشی

 امن نیست

و این کمی

 ترسناک است.

دلهره را

از خودم دور می کنم.

 

+ سرزمین من  88/05/16   توسط افروز ارزه گر 

 

رنگ ها می مانند؟

بوی الکل می پاشد توی ذهنم.

مادر لکه های رنگ را می گیرد با دستمال.

 

بوها می مانند؟

حدس می زنم ناهارظهر را

چه کسی ظهر مهمانمان بوده؟

مادر پنجره ها را باز می کند.

 

روزها می مانند؟

دفترچه ی خاطرات را ورق می زنم.

مادر از گذشته ها می گوید

 

آدم ها می مانند؟

آلبوم خاک گرفته است

مادر زود دلش تنگ می شود...

 

+ سرزمین من  88/05/15   توسط افروز ارزه گر  | 

هنوز هم می شود بود

هنوز هم آغوش دنیا باز است برای گریستن

دستان زمین را بگیر و بلند شو...

+ سرزمین من  88/05/12   توسط افروز ارزه گر  | 

صندوقچه مادر خانه ی ماست.

مادر بزرگ صندوقچه ی قدیمی خانه است.  مادربزرگ خیلی چیز ها می داند. خیلی کارها بلد است. مثلا بلد است دعا بخواند مرده را زنده کند. دعا بخواند که اگر دست از پا خطا کردیم سوسک شویم. بلد است دعا کند به جان هرکسی و هر کاری و هرچیزی. مادربزرگ خیلی سفر رفتن بلد است. مادر بزرگ مارکوپولو است. گاهی یادم می رود که او اینجاست یا به سفر.

مادربزرگ آشپزی یاددادن هم بلد است. ساعت ها توی آشپزخانه شیرینی می پزد و وقتی آب دماغمان راه می افتد و گلویمان می سوزد: شلغمو جوشونده و بخور و هزار تا اسم عجیب و غریب که برای حال زار ما خوب است.  زندگی مادربزرگ یعنی ساک چرخ دار خریدش، صندوقچه ی عتیقه ی بزرگش، دفترچه شیرینی پزی و شکلات های توی جیبش، دعاها و نفرین هایش.  مادربزرگ عاشق نمایش است. شب ها برایمان نمایش های مختلف بازی می کند. بعد رقص بندری و عربی و ساده و قر دار و من دراوردی شروع می شود.  بعد نصیحتمان می کند که با حجاب باشیم. موهایمان را بپوشانیم، بی دین و ایمان نباشیم و زیاد مواظب خودمان باشیم که این دنیا گرگ است. مادربزرگ خیلی دلش می خواهد رئیس جمهور باشد.  مادربزرگ هنوز آرزو می کند. مادربزرگ هنوز کار می کند. مثلا می گردد دنبال روش تهیه ی فلان داروی به درد بخور و بعد ساعت ها توی زیر زمین فعالیت می کند! بعد تولید انبوه راه می اندازد و از دور و آشنا سفارش خرید می گیرد. کارش هم خوب می گیرد. بعد با فروشش خیریه راه می اندازد و برنامه ریزی می کند و به آینده فکر می کند.

مادربزرگ از موهای به هم ریخته و درهم برهم خوشش نمی آید. اسم موهای انیشتنی من هم گذاشته است: "سبد کلاغ" . او می گوید دختر باید سرخاب سفیداب کند، کفش پاشنه بلند بپوشد، دامن بپوشد و به خودش برسد. رشته ی ادبیات و هنر برود و وقتش به خانه زندگی اش برسد. دنیا را آسان بگیرد و تف به روی هرچی مرد است بیندازد.

مادربزرگ ورزشکار خوبی است. زودتر از همه در سالن بدنسازی حاضر می شود و بلند تر از همه عددها را می شمارد. تند می دود و خسته نمی شود اصلا انگار. مادربزرگ قهر کردن هم بلد است. ساعت ها بق کردن و حرف نزدن. مادربزرگ مهمانی رفتن زیاد بلد است. روضه و جلسه و دوره ی قرآن و مهمانی های دور همی و انواع و اقسام دید و بازید. یک دفتر چه هم دارد ساعت مهمانی هایش را می نویسد. گاهی تا چند هفته پر است تمام روزهایش.

مادربزرگ دوبار مادر بزرگ است. هم برای نوه هایش هم برای نوه های دخترش.

مادربزرگ طاقت دیدن ناراحتی نوه هایش را ندارد اصلا. خم به ابرو بیاوریم جنگ جهانی هفتم و هشتم هم راه انداخته. یک تنه همه را حریف است. حرف حرف خودش است.

مادربزرگ خیلی عاشق است. خیلی صندوقچه است. خیلی رازهایمان را نگه می دارد لای بقچه هایش. خیلی دوست داشتنی است. خیلی خوب می نشیند و چشم هایش را می بندد تا موهایش را شانه کنیم. خوب بلد است موهایمان را نوازش کند وقتی سرمان را روی پایش گذاشته ایم....

مادربزرگ هر  ده سال یک بار وصیت نامه می نویسد. خیلی خلاصه و مفید و ارزش زیادی هم برایش قائل است.

ایندفعه من هم به عنوان شاهد وصیت انتخاب شدم! مادربزرگ هم گفت: می توانی وصیت نامه ی گوهربارم را چاپ کنی تا عبرت سایرین گردد! و من نیز اینجا عینا نقل کردم. این شما و این هم وصیت نامه ی مادر بزرگ:.....

 

 

اینجانب .... "نام مادربزرگ" عاقل و بالغ هستم. و سه عدد شاهد: ... و .... و افروز ارزه گر "من"  حضور دارند .  

وصیت می کنم که بعد از صدو بیست سال اگر خدای ناکرده، زبانم لال، چشم دشمنانم کور اگر به رحمت ایزدی پیوستم هر چه دارم یک سوم آن برای پدر و مادرم خمس و رد مظالم و دو سه سال نماز و روزه برای مادرم و ده سال برای خودم و روزه برای خودم و ده میلیون تومان رد مظالم بدهید.

اگر مشهد فوت کردم در صحن امام رضا دفن کنید و اگر درمکه و کربلا فوت کردم در همان کشور دفن کنید.

 بنده حساب سال داشمتم و خمس داده ام و ضمنا 3روز در مسجد تعزیه بگیرید ولی شام و ناهار به هیچ کس ندهید. چون بخواهید پز بدهید و آبروداری کنید پول های مرا حرام کرده اید. فقط همان هایی که گفته ام را عمل کنید.

 هفتم در مسجد به صرف میوه و چای و شیرینی پذیرایی کنید. نمی خواهد مردم را سر مزار بیاورید. خودتان چشمتان کور هفتم بیایید. اگر نیایید نفرینتان می کنم و به خواب همگی شما می آیم.

 ضمنا تا آب کفنم خشک نشده یک سوم را جدا کرده و خیرات کنید. تا آنجا آن دنیا پیش خدا و پدر و مادرم رو سفید شوم.

 خودتان می دانید با بقیه ارث ها. یا به سر و کله ی هم بپرید یا هرکار دیگر. خود دانید!!!

امضا...

 

+ سرزمین من  88/05/10   توسط افروز ارزه گر  | 

 

لینک هایی که دوست داشتم:

نقد "فرامرز عامل بردبار" بر "جایی دورتــــــــر"

یادداشت شیوا از گروه "فروغ محبت" : فروغ محبت

 شعری از فریبا: تو که هستی

دوست داشتنی های هشت ساله ها: در چناران

یادداشت های دختر دستفروش مترو

در یک قدمی آخر دنیا

شعری از سارا شاهدی: افسوس هميشگي

توکا نیستانی: بازی یار تو دلی، نوشته‌ای از کافه کافکا

لیدا خانوم تصویرگر: گزارش رسمی از یک خنده !

 

+ سرزمین من  88/05/08   توسط افروز ارزه گر  | 


قلك و لوبياي سحر آميز

قلك به ننه اش گفت: ننه ننه من گشنمه!
ننه اش همين طور كه لباس مي شست سر حوض غرغركنان گفت: اگه تو گشنه اي، من مشنه ام! همه پسراي ده مي رن سر كار، اما تو موندي اينجا. برو كار كن، مرغا رو جا كن!
قلك خميازه اي كشيد و به آغل مرغ و خروسا نگاهي كرد. گفت: ننه! من مرغا را جا كنم؟ من خروسا رو دونه بدم؟ حيف من نيست؟ حيف شكم تپلي من نيست؟ حيف دست و پاي بلورينم نيست؟
ننه اش آهي كشيد. از اون آه هايي كه دايناسور رو سوسك مي كنه مي بره رو هوا.
قلك گفت: نه ننه! تا وقتي قلكو داري آه نكش. گاو مريضمون رو بده ببرم شهر. اون وقت تو جاده يه پيرمرد قد كوتاه ببينم بفروشم بهش.
ننه اش گفت: فكر و خيال نكن. كي به جاي اين گاو مريض پول مي ده به تو!
قلك گفت: پول كه نمي دن، لوبيا مي دن.
ننه اش دست از سر كچل رخت و لباسا برداشت و به سر كچل قلك نگاه كرد: لوبيا! برو زودي بيا. لوبيا مي خوام چه كار؟ تو كه لوبيا پلو دوست نداشتي. ها؟
قلك گفت: واي ننه! تو مكتب به شما چي ياد مي دادن؟ لوبيا ها جادويي اند. اما شما كه اين چيزا رو نمي دوني. لوبياها را از من مي گيري، پرت مي كني تو باغچه.
ننه اش گفت: خاك به سرم شد! بچه توپولي ام از دست رفت. قلكم پاك خل شده. به جاي آلبالو و گيلاس، چشماش لوبيا مي چينه. اي مردم، به دادم برسيد...
قلك مي گه: هيس! داد و قال نكن. مردم مي ريزن اينجا مي بينن پسر رشيد ننه، سرحال و قبراق ايستاده اينجا، بعد مي گن ننه اش خل شده. بعد مي شي چوپان دروغگو ها!
ننه سبد لباسا رو مي ذاره رو دوشش. مي ره به سمت بند رخت: چوپوني اگه بلد بودم كه اينجا نبودم. به جاي قصه لوبيا گفتن برو چوپوني، برو كارگري، برو زحمت كشي.
قلك سبد لباسا رو از ننه اش مي گيره، مي ذاره زمين: آخ كمرم، واخ كمرم.. . ننه برم چوپوني مرغ و خروسا؟ همون گاوي هم كه داريم مريضه،اما اگه لوبيا داشتيم ننه... لوبيا ها دم پنجره سبز مي شدند، من ازشون بالا مي رفتم. مي رسيدم به ابرا. ننه! بگو چي ديدي؟
ننه اش مي گه: چي ديدي ننه؟
يه قصر ديدم ننه، مال يه غول.
از دست ننه لباس ميفته پايين: خطر داره قلك، بپر پايين!
قلك مي شينه رو سنگ، دستش رو مي زنه زير چونه اش. ننه اش آه مي كشه و رخت و لباست رو پهن مي كنه رو بند. قلك مي گه: اون غوله يك چنگ آوازخون داره، مرغ تخم طلا داره، يك دم و دستگاهي داره بيا وببين. خونه اش صد برابر ما، طويله اش به چه عظمت. غذاشون به بار، خواب و خوراكشون سر جا. ننه بذار برم. بذار همون مرغ تخم طلا رو بردارم كه تا آخر عمر به خوبي و خوشي زندگي كنيم.
ننه اش اشكاشو با گوشه چارقدش پاك كرد: برو قلك! اما اگه غوله تو رو ديد؟ اگه زد و جوون مرگت كرد؟ شيرمو حلالت نمي كنم.
قلك كله كچلشو مي خارونه، مياد كنار ننه اش و چاخان مي كنه: ننه غوله رفته سركار. خونه خاليه. همه جا امن و امانه.
ننه اش زد زير گريه: مردم غول دارن، منم قلك دارم. غولهاي مردم مي رن سر كار، قلك من يه مرغ و خروس هم دونه نمي ده. خدايا منو ببر، راحتم كن.
قلك باد مي كنه، اخم مي كنه، بلند مي شه و داد مي زنه: نخواستيم ننه! مرغ طلا واسه آقا غوله، بخت سياه و رخت كثيف مال ما. اصلاً نمي رم، لوبيا هم نمي گيرم، منو بگو كه مي خواستم جونمو بذارم كف دست غول.
ننه آه كشيد و سبد خالي رخت و لباسا رو گذاشت كنار حوض: خوب كاري مي كني قلك، تو اگه بري من ديگه قلك ندارم. بشين كنار دل ننه. حالا برو مرغا رو دونه بده، حيوونيا جون ندارن.
قلك اخم و تخمي كرد و دلشو گرفت: آخ دلم، واخ دلم. ننه، ننه من گشنمه. غذامو بده مي خوام برم.
ننه اش چوب برداشت بزنه تو سر كچل قلك، قلك فرار كرد. دو تا پا داشت، دو تاي ديگه هم قرض گرفت و دبدو كه رفتيم. ننه اش همين طور آه مي كشيد و مي گفت: برو كه ايشالا غول بخوردت.
بعد رفت تو خونه تا واسه قلك لوبيا پلو درست كنه

+ سرزمین من  88/05/05   توسط افروز ارزه گر  | 

 

+ سرزمین من  88/05/05   توسط افروز ارزه گر 

 

بخند دیگه! اگه نخندی هیچوقت خوشحال نمی شی

حالم خوب است.

حال کنکورم هم خوب است.

حال شعر و قصه هایم هم.

حال نقاشی های ریز و درشتم.

حال خنده های رنگی و اسمارتیزی ام.

حال دوربین و چیلیک چیلیک و هویج هایی که تویش سبز می شوند.

حال دلتنگی های شبانه ام.

حال فیلم هایی که شب هایم را پر می کند.

حال کتاب های خوانده و نخوانده ام.

حالم بسیار خوب است.

صبح ها که توی جاده به ترمز ماشین ها نگاه می کنم، به بوقشان گوش می دهم وبه کامیون های باربری خیره می شوم می فهمم که چقدر خوبم.

صبح ها که دنبال بلیط می گردم برای اتوبوس خط 91، وقتی به آهنگ mp3 شیوا گوش می دهم، وقتی با او برای کاکتوس ها اسم می گذاریم می بینم چقدر خوبم.

صبح ها که روغن لای چرخ های دوچرخه ام می ریزم، کلاه ایمنی ام را سرم می کنم، کوله پشتی ام را به پشت می اندازم و تا کوه رکاب می زنم می بینم روزها خوب تر هم می تواند باشد.

وقتی برای هزارمین بار جودی ابوت نگاه می کنم، لب پنجره حباب می سازم، آرزوهایم را می فرستم هوا، آهنگ جدیدی برای لحظه هایم پیدا می کنم، وقتی بلند با خودم آواز می خوانم، وقتی بی دلیل دلم می گیرد، و همه ی وقت های دیگر .... چقدر همه چیز خوب است.

وقتی سوال های ریز و درشت کنکوری را جواب می دهم، وقتی به همه ثابت می کنم حال کنکورم خوب است، وقتی گوشه ی لبم را گاز می گیرم، وقتی کتاب تست خوب معرفی کنم، وقتی لال می شوم و حرف حالیم نمی شود... چقدر همه چیز خوب است.

وقتی ناگهان نگران می شوم برای آنچه سرک می کشد توی روزهای نیامده. دلهره نیست اسمش. استرس هم نه. چیزی مثل معلق بودن توی هوا. مثل از بالای کوه پایین را نگاه کردن. چیزی مثل چه خواهد شد. مطمئنم هرچه باشد خیلی خوب است. هرچه باشد باید روی ماه خدا را ببوسم.

وقتی عاشق این مار کوچک می شوم که اولش شبیه قورباغه است و هی دراز می شود و درازتر. وقتی پیچ می خورم مثل snake  کوچولوم. وقتی high score می شوم. وقتی از ذوق snake masterای همه ی دنیا را خبر می کنم... آنوقت است که همه چیز خوب می شود.

خوب تر آنکه دلت برای مدرسه هم تنگ شود. مدرسه هم پرونده ات را بدهد زیر بغلت و باهات خداحافظی کند. بعد شیرین باشد و دوباره نیمکت های چوبی و نقاشی روی تخته. بعد من باشم و چیلیک!  بعد همه ی روزهای کوتاه و بلند بیاید توی ذهنم. زیاد هم زود نگذشت شاید. حرف زیاد دارد برای گفتن اما. خیلی خوب بود که مدرسه بود. که شیرین بود. که تخته سیاه کلاسمان و گچ هایش بودند... شیرین تصویرگر بزرگی است. عاشق نقاشی هایش هستم.

چقدر اتاق مامان کاغذی را دوست دارم. خیلی خوب است که می شود سرزده به یک اتاق پر از کتاب و نقاشی رفت. بعد من دختر نق نقوی کاغذی باشم و نمره هایم را قایم کنم از کاغذی ترین مادر دنیا. مداد گلی بخوانم و حرف بزنم و حرف بزنم و یادم بیاید هنوز دخترکی صورتی هستم...

آنقدر خوب است... آنقدر خوب است.... این که خودت را توی گرمای پنجمین ظهر مرداد مهمان یک کتابفروشی کنی. لابلای قفسه هایش بگردی و یک کتاب جلد قرمز نوش جان کنی.

 آنقدر خوب است نوشتن. اینکه خوب ها زیادند. اینکه خوب ها خیلی خوبند...

+ سرزمین من  88/05/05   توسط افروز ارزه گر  | 

"به لاک پشت بگو:

مثل قبل ماهی باش!

چرا که تنها ماهی

پرنده خواهد شد"

تلپ! یک دلتنگی همین الان افتاد تو جیب لباسم. ببخشید! کسی یه دلتنگی گم نکرده؟

من اینجا هزار تاشو دارم. خوب حساب کنم، مشتری می شید؟


ادامس با طعم کودکی

ساده ترین اتفاق افتاد

ادم های دور و برم

عاشق فریبام! نوشته هایش انرژی باورنکردنی ای بهم می ده. فریبا پر از غافلگیریه. این قصه ی ماست: یکی بود یکی نبود ...

 

+ سرزمین من  88/05/04   توسط افروز ارزه گر  | 

کنسرت "فرزندان فروغ محبت":

آنها یک خانواده بودند.

آنها پر از محبت، پر از دوستی بودند.

این همه خوشبختی توی ساز آنها جمع شده بود.

دوست داشتم آن شب را

دوست داشتم اهنگ هایشان را...

 

عکس ها از شیوا خادمی

+ سرزمین من  88/05/04   توسط افروز ارزه گر  | 

Yiho0oo0o0o0o0! O0pst!

حالا که نشسته  ام این روبرو و تمام دیوار ها را می خوانم، می بینم چقدر زود گذشت!

: سلام! ما فردا کنکور داریم. Yuho0o0o0o!

سلام!  همین دیروز بود که گفتیم خوش به حال yaani  و آهنگ هایش خوش به حال کریستی برگ و حرف هایش  و Era را برای هزارمین بار گوش کردیم.یادت هست؟ ۱،۲،۳....بزن ازاولش با هم گوش بدیم. گوشی هایمان هم آهنگ شده اند. هی روی هوا پیانو زدیم هی روی دیوار آرزوهایمان را کشیدیم. هی عکس گرفتیم. هی خندیدیم. هی روی دست هم نقاشی کشیدیم و روی لپت یک ماهی، روی لپم یک قلب. بعد چهار زانو زدیم رو به دیوار و ادمک های خندان کشیدیم. با کراوات های خال خالی و هدفونی که از تویش آهنگ می ریزد روی دیوار. من دخترهای رنگی کشیدم و تو دختری با موهای بلند که نمی دانم به کجا اشاره می کند، به چه چیزی، به چه کسی. بعد دورش را پراز گل کردی، گل های رنگی. یک پروانه ی کوچک هم مال تو!  و باز ما توی هوا پیانو زدیم و رکاب زدیم و دوربین کشیدیم روی سقف. چقدر فلاش بد ریختی کشیدم برای این دوربین. این هم 2 تا آدمک کوچک. این هم کامپیوتر. این هم یک دانشگاه بزرگ. این هم رتبه ی خوب. دیگر از دنیا چه می خواهیم؟

هنوز هم می شود بالای پله ها نشست و با دست  جغور بغور خورد. یا ساعت 11 شب پیاده از لابلای کوچه ها قدم زد و از همه ی روزها و ادم ها حرف زد. تو هم پیاده روی های طولانی را دوست داری. نه؟ با mp3 ای که در گوشت گذاشته ای از آهنگ هایی که با حوصله انتخابشان می کنی.

میدانی؟! هنوز هم باورم نمی شود شب ها اینقدر زود گذشتند. بعد تو آن گوشه ی اتاق "خواهران غریب" بخوانی و من این گوشه "پریا". بعد حرف بزنیم و حرف بزنیم اینقدر که خوابمان نبرد. چه زود صبح می شود. آن هم صبح دیر! بی خیال همه ی alarm ها و کوک ساعت و زنگ تلفن! 

فکرش را می کردی فردای کنکور از آبشار سر در بیاوریم و از کوه برویم بالا و کنار رودخانه ی کوچکی بشینیم و روی سنگ خورشید بکشیم و با انگشت دنبال کفشدوزک ها کنیم؟ فکر این همه خوشبختی را نمی کردم. چقدر روزها را سریع گذراندیم.

توی این دو هفته ی آخر بود که فهمیدم رشته ای که ازش فرار می کردم را چقدر دوست دارم. خوش به حالت که می دانی چه دوست داری. دوست داری کجا بروی. دوست داری چه کار کنی. خوش به حالت که بی خیال حرف آدم ها می شوی.  چقدر چیزها داری که یاد بگیرم از تو.  از تو و آدم هایی که دوستشان داری. از آدم هایی که دوستت هستند.  تو شروع دوستی آدم ها را دوست داری بدانی. من ادامه ی داستانشان را.

راستی! اگر تو نبودی این روزها حتما از گریه خفه می شدم. حتما مچاله می شدم زیر پتو و برای مدت ها خاموش می ماندم. چه خوب که بودی. چه خوب که هستی. چه خوب که می شود فیلم ببینیم با هم. چه خوب که وقتی حرف های lost را نمی فهمم تو هستی معنی کنی برایم.  چه خوب که نگران defrancais  و برنامه های طول و درازمان هستی. چه خوب که شب ها یک دفعه ای خوابت می برد و من ذره ذره. چه خوب تو هم paolla گوش می دهی. من هم وقتی دلم می گیرد greensleaves گوش می دهم. این طوری من یاد تو می افتم و تو یاد من.

فکرش را می کردی شب کنکور توی شهربازی باشیم و سوار ترن هوایی جیغ بزنیم؟ خوش به حالت که عصر آزمون داشتی. کاش انتخاب رشته ام را عصر می زدم که بیشتر جغ بزنیم توی شهربازی.  

حالا نشسته ام ذره ذره عکس نگاه می کنم: سوسک بزرگی که سر از ادبیاتمان در آورد. پروانه ی کوچکی که ما را دنبال خودش می کشاند لای علف ها. شکلات کیت کت خوردن با شیر کاکائو و عکس پولداریمان. موهای تو که باد دارد می بردش. دستت و هزار تا نقاشی رویش. من با کت آقای شیمی. من که خاکستری خوابیده ام کف اتاق. تو که خاکستری از لای پروانه ها در آمده ای. تو که خرگوش سفید را بغل کرده ای. تو و تخته ی برنامه ریزی کنکور. تو که از درخت های در آمده از وسط آب عکس می گیری. تو که با اخم کنار جزوه ی دینی ات از لای در نگاهم می کنی. تو و چشم هایت. تو و علف های سبز دانشگاه و من که عکاس خوبی نیستم!

چقدر این دستت را دوست دارم که دراز شده به آسمان. و این ایوانتان را که پر از گلدان های رنگی شمعدانی و اطلسی است.چقدر دوست دارم خانه ی رنگیتان را و خنده هایش و همه ی خوبی هایش را.

اوهوی! تو میدانی شادی بزرگی بودی برایم؟

اوهوی! تو خوب بلدی دوست باشی. تو خوب بلدی دوست خوبی باشی.

اوهوی! خوش به حالت که فرشته ی سبزی روی شانه ات داری. مواظبش باش خیلی.... زیاد....

اوهوی! ...

+ سرزمین من  88/05/04   توسط افروز ارزه گر