بارها و بارها
برای خودت فلسفه ببافی
بی سر و ته
از یک جای شلوغ برگشته باشی
تنها شوی
گریه کنی
فیلم "طعم گیلاس" را پیدا کنی
نگاه کنی
مطمئن می شوی که خدا هم
فیلم زیاد نگاه می کند.
گلپری من!
بارها و بارها
برای خودت فلسفه ببافی
بی سر و ته
از یک جای شلوغ برگشته باشی
تنها شوی
گریه کنی
فیلم "طعم گیلاس" را پیدا کنی
نگاه کنی
مطمئن می شوی که خدا هم
فیلم زیاد نگاه می کند.
همین که
با سرم
توی کوچه
فوتبال بازی نمی کنم
با چشم هام
یک قل دو قل
با دست هام
به لانه ی کلاغ ها
سیخ نمی زنم
با روده ام
کش بازی
و دهانم
برای دروازه
خیلی کوچک است
خیلی خوب است
خیلی خوب است
خیلی خوب است
که اشکم نریزد
زبانم را گاز می گیرم
که اشکم نریزد
دست هایم را مشت می کنم
که اشکم نریزد
پاهایم را جمع می کنم
که اشکم نریزد
خده ام بزرگ می شود
که اشکم نریزد
حرفم را قورت می دهم
که اشکم نریزد
حرفم را تند می کنم
که اشکم نریزد
به کوچه ی علی چپ می روم
که اشکم نریزد
اشک هایم را پاک می کنم
شاید اشک هام
نریزند
عجیب ترین اتفاق، کال از درخت افتاد

می دانی؟! از همان اولش اشتباه بود که تو را با همه ی آدم های دنیا اشتباه گرفتم. اشتباه بود که همه ی آدم های خوب و بد نشسته بودند درون تو و فکر کردم تو پازلی هستی از یک مجموعه ی بزرگ. که من ذره ذره می توانم آدم ها را بشناسم. با تو. با حرف های تو. با سکوت تو. تو هی یادم می آوردی. این بزرگترین اشتباه بود.
می دانی؟! می دانم دلت می گیرد از روزهایم. می دانم تنهاییم را هیچ وقت هضم نخواهی کرد. می دانم از آدم های دور و برم سرت گیج می رود. از آدم هایی که هیچ وقت اسمشان یادت نمی اید. آدم هایی که دوست داشتنشان تو را می ترساند. آدم هایی که دوستم دارند را باور نمی کنی. تو آدم ها را باور می کنی؟ خیلی وقت های پیش جاهایی که آدم ها می گذرند را دوست داشتی به گمانم. چون آدم ها را می دیدی. بارها و بارها. حرف هایشان را می شنیدی. بارها و بارها. و مطمئن می شدی دنیای آدم ها همان کلونی مورچه هاست. همان لانه ی کوچکی که زیر یک سنگ نفس می کشد. نمی دانم چرا این کلونی را بزرگ و بزرگ تر کرده ای این روزها. از ترس هایت هم بیشتر. شب های دیرم را بزرگ می کنی. صبح های زودم را توی مشتت فشار می دهی. نگران می شوی. تند تند. و من نمی دانم با نگرانی هایت چه قصه ای بسازم. چه لالایی ای که خوابم ببرد. کاش یادم بدهی خوب چیست. بد چیست.
می دانی؟! از اینکه تجربه جمع کنم توی کوله پشتی ام لذت می برم. تو می ترسی.
از شناخت آدم های جدید هیجان زده می شوم. تو می ترسی.
فکر کردن به روزهای نیامده سرگرمم می کند. تو می ترسی.
شادی های کوچکم به نظرت ترسناک می آیند.
نترسیدن هایم تو را می ترساند.
یک آهنگ را برای چندین بار گوش کردن تو را می ترساند. کتاب های کم قطر تو را می ترساند. بی حوصلگی هایم تو را می ترساند. شعرهایم تو را می ترساند. یک باره ظاهر شدنم تو را می ترساند. غیب شدنم هم.
می دانی؟! باور نمی کنی شب ها از سرما زیر پتو مچاله می شوم. باور نمی کنی لباس های زمستانی ام را در آورده ام. باور نمی کنی سرما سرم را درد آورده. باور نمی کنی و من هم برایم مهم نیست که این ها را بدانی یانه. و این عجیب ترین اتفاق این روزها می شود. همین که دلم نمی خواهد باورم کنی. همین که دلم نمی خواهد برایت دعا کنم. همین که وقتی نیستی انگار خدا نیست. این که حرف زدن با خدا هم سخت می شود.
می دانی؟! دلم می خواهد عاشق پسرک منگول کوچه یمان شوم. خیلی خوب بلد است دروازه بان باشد. خیلی خوب بلد است وقتی دورش جمع می شوند و هو می گویند بهش گریه کند و فردا با یک نوشابه ی زرد بخندد و آشتی کند. اما دیر عاشق شدم. مثل همیشه. منگول حاج عباس زودتر عاشق پسرک شده. وقتی فوتبال بازی می کنند چادرش را می کشد توی صورتش و از پشت درخت لیگ برتر محله را نگاه می کند و من حسودیم می شود به خنده هایش وقتی گل می خورد پسرک مونگول. کاش تو هم پنجره را دوست داشتی. آنوقت غیر منگول ها، مملی و ملی خانوم و ننه ی گلی و مجید و بی بی مریم و ماشین شیر و هزار کوچه پس کوچه را نشانت می دادم. همه ی اینها از یک پنجره ی کوچک می آید. از همین کوچک هایی که خیلی وقت است فراموششان کرده ای.فراموشی زیاد هم بد نیست. هنوز هم توی فراموشی دوست داشتن هست. می دانم که دوستشان داری. می دانم که از حرف هایم می توانی هزار تا رویا ببافی. می دانم. وگرنه دلم نمی خواست پنجره ام را بهت نشان بدهم. آخ اگر آنوقت باران می بارید.... باران پنجره ام را باید ببینی. همه ی اینها را هم بشنوی، بارانش را از دور نخواهی دید.
می دانی؟! کاش به اندازه ی تو عاقل بودم. کاش آنقدر چیزهای بزرگ داشتم که دلم را به لی لی بازی خوش نمی کردم. کاش آنقدر بزرگ بودم که دلم نمی گرفت. کاش آنقدر کوچک بودی که کمی خیال کردن یادم می دادی. کاش آنقدر بزرگ بودم که واقعی ها را می دیدم. کاش کوچک بودی و حرف هایت کمتر بوی نان پحته می داد. کاش بزرگ بودم و بلد بودم دلیل و منظق بیاورم برایت.
کاش به اندازه ی تو عاقل بودم. کاش می دانستم تو را باید به چه اسمی صدا بزنم...

خسته ام.
همه ی خستگی ام هم توی این عکس پیداست.
شبیه هیچ چیز نیستم.
کنار هر کس می نشینم برایش علامت تعجب می شوم و سوال.
خواب طولانی ای باید.
گاهی باید به آسمان نگاه کنم.
تاریخ عکاسی: مهر ۸۷
اول نازنین لپ هایش گل انداخت و گلویش باد کرد
بعد فاطمه سرفه کرد و داغ شد
مامان دور تا دور خانه دنبال استامینوفن می گردد.
علیرضا آرامتر از همیشه خوابش برده.
مامان سرماخوردگی بزرگسالان نصف می کند برایش.
دلم می خواهد هر سه تایشان را ببوسم.
بعد مثل ویروس هایی که توی بدنم مچاله شده اند، بخزم زیر پتو.
ساعت ها.
فکر نکنم.
تب کنم.
بیدار نشوم.

این شانه مال من است. کسی به من نداده. پیدایش هم نکرده ام. همینطوری اتفاقی هم از یک مغازه نخریده ام. از اولش مال خودم بوده. از همان لحظه که موهایم دانه دانه ریخت، شانه مال من بوده. از همان اولش که باد پیچید لای آویزهای ریخته از سرم مثل جاروی تازه سبز شده.
شانه دندانه های درشت نداشت. شکسته یکی یکی موهایم را کند. شانه از اول مال من بود. از همان وقت که دسته دسته موهایم را درو کردم.خشکیدند. بذر پاشیدم و دانه های کوچک لاله عباسی را ریختم روی سرم. از همان موقع شانه زده شد به موهایم. شانه مترسکی شد برای کلاغ هایی که تخم لاله عباسی می خوردند.
من هنوز هم برایم سوال است که بیدی که در خواب زمستانی است، و دستمال هایی رنگی به شاخه هایش گره زده اند، آیا سنگینی آن پارچه هایی را که بهش گره زده اند، حس می کند؟

گوسفند ها را یکی یکی بشمار از روی پرچین خوابم
امروز هم مثل همه ی روزهاست. مثله دیروزی که خوابم برد و مثله فردا که هنوز ندیدمش. فقط اسمش جمعه است. همین. همین کافی است تا دلم بگیرد و بق کنم گوشه اتاق.
ببین! جمعه ها هم خوشحالم نمی کند. خیلی وقت است پنجشنبه شب ها را از یاد برده ام. می دانی؟! پر از بهانه های ریز و بغض هایی هستم که نمی دانم از کجا پیدایشان می شود.
کاش اینقدر لوس نبودم. کاش کمی بیشتر، کمی عاقلتر، کمی خوبتر بودم.
من با عنصرها دوست نیستم. یاد ندارم برایشان جدول بکشم و حلشان کنم. با تو هم دوست نیستم. یاد ندارم ازدلت در بیاورم و فراموش کنم. درس های من به اندازه ی تو خوب نیست. عددهایم هم توی چشم نمی آیند. تو خوب بلدی عدد درست کنی. خوب بلدی حساب کنی. خوب بلدی خوب و بد را جدا کنی. خوب بلدی همه چیز را پاک کنی. خوب بلدی مرا وارد جدول خودت بکنی. آن پایین ها، جایی که دست هیچ کس به من نرسد. خوب بلدی دلت برایم تنگ نشود. می دانی؟! من هزار تا افروزم! وقتی می گویی:افروز؟! یادم می رود کدام افروز را صدا می زنی. یادم می رود کدام افروز را دوست داری. یادم می رود باید چگونه بایستم وقتی خودم نیستم. وقتی خودت نیستی.
تو رقم ها را خوب می شماری؟ من نه. من گوسفندها را خوب می شمارم. گوسفندهایی که بلند بپرند، بچرند، بازی کنند. گوسفندهایی با پشم های رنگی. گوسفندهایی که خوب بلدند بازی کنند. تو خوب بلدی بازی کنی؟ من بازی ها را خوب بلدم. برای بعضی از بازی ها فقط باید چشم بگذاری. بعد یکی یکی قایم شده ها را پیدا کنی. من قایم باشک خیلی دوست دارم. امروز من بره می شوم. فردا تو. بعد من جیغ می زنم تمام راه ها را با دوچرخه می دوم تا دستم را بگذارم همانجایی که چشم گذاشته ای: سوک سوک!
تو اسمارتیز دوست نداری. دوست نداری لب هایت رنگی شوند. دوست نداری از توی دستم دانه های ریز رنگی را برداری و روی لپت دو تا دایره ی رنگی بکشی. من اما خوب بلدم اسمارتیز خوردن. خوب بلدم بنشینم روی پله ها و دانه دانه دلتنگی قورت بدهم.
من مثله تو نکته بردار خوبی نیستم. بلد نیستم کلمه ها را از تک تک جمله ها بیرون بکشم و با انها ماکارونی درست کنم. سالاد هم نه. با اینکه هم ماکارونی دوست دارم هم سالاد اما دلم برای کلمه ها می سوزند. می دانی؟! من کلمه ها را خفه می کنم توی گلوم. این را خیلی خوب یاد دارم. تو یادم دادی. یادم دادی شاگرد اول نشدنم را بگذار مبه حساب بدی های دنیا. هندسه یاد نگرفتنم را بگذارم به حساب سختی های دنیا. رتبه ام را بگذارم به حساب بد بودنم. بدی های دنیا چقدر زیاد بودند. سختی هایش هم. خدا دیگر با من چه کار دارد وقتی همه اش را به حسابم گذاشت. یعنی دنیا دیگر تمام می شود با همین ها. یعنی اینقدر بد بودم که تو می گویی. کاش حسابم بهتر از اینها بود. بعد روزهای نیامده را جمع می زدم به روزهای گذشته. روزهای گذشته را کم می کردم از کل. از جایی که تو مطمئنی چسبیده است به قلبم. همینجایی که هرروز دستم می چسبد به آن:خسته ام.
کاش من هم می فهمیدم امروزم انقدر مهم است که تو به خاطرش انگشت هایت را گم کرده ای. هنوز داری می شماری؟ کاش حساب من هم به اندازه ی تو خوب بود.
روزی هزار مرتبه بنویس: به روزهای نیامده اطمینانی نیست. تا مطمئن شوم اتفاقی، حادثه ای، انفجاری توی همه ی این لحظه ها وجود داشته.
روزی هزار مرتبه بنویس: اشتباه ها حق تکرار شدن ندارند. تا من راضی شوم به اشتباه های ریز و درشتم. به اشتباه هایی که دستشان را گذاشته اند روی گلوم و تا حلقومم را فشار می دهند.
روزی هزار مرتبه بنویس: دنیا جای نا امنی است برای کوچک ها. تا من روز به روز کوچک شوم. آب شوم. راضی شوم به بودنم.
می دانی؟! این روزها قد کشیده ام. بزرگ تر شده ام. خانوم تر شده ام. دستم به بالاترین قفسه ی آشپزخانه می رسد. پله ها را دو تا یکی بالا می روم. کفش هایم دیگر اندازه ی پایم نیست. و دست هایم هم. آنقدر بزرگ شده ام شاید که دست هایم هم توی دستت جا نمی شوند.
کاریکاتور از بزرگمهر حسین پور.
hi hi hi hi
he he he he
hosele poste tulani neveshtan na da ram
hosele ha ha ha ha khandidan na da ram
hosele chayi ab khonaki ham na da ram
hosele nooshmake suratio alaska na da ram
hosele roje lab zadan ba esmartizo nadaram
hosele khodamo
hosele hichgune afruzio na na da da ram ram
he he he he
hi hi hi hi
حتی اگه خپل باشی و چاق و دست و پاچلفتی بازم می تونی پاندای دوست داشتنی کونگ فو کار باشی. بازم می تونی ظهرها وقتی همه خوابند با هم بخندیم و کونگ فو بازی کنیم. پانداهای زیادی توی دنیا هستند، فقط باید کونگ فو بلد باشی. همین. ببخشید اگه شما یه پاندای کونگ فو کار دیدید می شه یه امضا ازش بگیرید برام؟
عشق منه این پاندا. یه روز حتما باهاش عروسی می کنم![]()
پر از دست های ما که سبکش می کرد
دست های ما چه سنگین شد
این باغ همین سبد بود
پر از سیب که بویش سبکمان می کرد
روح های ما چه سنگین شد
باغ می آید توی چشم های ما
قدم زدن در چشم های باغ ممنوع
خمیده پرواز کردن ممنوع
خشکیدن تنه ی درخت برای سایه ی ما کافی است
این باغ همین سایه بود
پر از پرواز ما بالای علف های زرذ
دست های ما بال را به اشتباه گرفته بود

این دختر کک مکی مو قرمز دمب گوشی بافته را فوق العاده دوس دارم. بهم یه انرژی می ده قد بلند کردن اسب و ورجه وورجه کردن با میمون دوس داشتنی: آقای نیلسون.
کلبه ویله کولا محشرترین خونه ایه که مثه بهشته. مثه خود خود بهشته.
عاشق جورابای بلندم. جوراب راه راه بلند که لنگ به لنگه باشه و هی از پام بیفته. و عاشق پی پی که جوراباش بلنده!
مامان چراغ ها را خاموش می کند. من تلویزیون را روشن می کنم. انبوه سی دی ها را بهم می ریزم. وال ای خیلی می آید به این روزها.
دو خانه دارم
چندین اتاق
دو کتاب
چندین قصه
دو تا کیف
دفترچه های رنگارنگ
دو دسته کلید
چندین در
دو تا مانتو
چندین مهمانی برای رفتن
دو بسته تمبر هندی
چندین آدامس
دو اسکناس
چندین سکه
دو تا دست دارم
دوتا چشم
دو تا گوش
دو چسبیده است به یکدانه قلبم
هنوز یک نفرم
یک
چندین
هزار
اینگونه ام