تبليغاتX
سنگ را ستاره ها ماهی می کنند

سنگ را ستاره ها ماهی می کنند

گلپری من!

 

آناتومی قفسه ی سینه را می خوانم. مجموعه ی دنده ها و غضروف ها، جناغ سینه و مهره ها و فضای بین دنده ای را پازل می کنم کنار هم. بعد دستم را می گذارم روی سینه ی میانی و به صدای پومب پومب گوشت کوچکی گوش می دهم که پشت استخوان جناغ سینه و بین ریه ها قرار گرفته. نیمکره ی چپ مغزم تیر می کشد. خیلی چیزها هست که نمی فهمم. یعنی این کتاب سبز رنگ ربطی به دردهای او دارد؟ یک خستگی می پیجد توی سرم، مغزم، روده هایم. یک حس بی نام و نشان که لب هایم را تکان می دهد.

+ سرزمین من  88/07/27   توسط افروز ارزه گر  | 

مادر

با نخ های صورتی و بنفش

شالگردن می بافد...

 

+ سرزمین من  88/07/27   توسط افروز ارزه گر  | 

 

تاریخ عکاسی: مهرماه ۱۳۸۸

+ سرزمین من  88/07/22   توسط افروز ارزه گر  | 

 

"یازده هزار و نهصد و نود و نه ماهی کوچولو «شب به خیر» گفتند و رفتند خوابیدند. مادربزرگ هم خوابش برد ، اما ماهی سرخ کوچولوئی هر چقدر کرد ، خوابش نبرد، شب تا صبح همه اش در فکر دریا بود..."

 

تاریخ عکاسی: مهرماه ۱۳۸۸

+ سرزمین من  88/07/22   توسط افروز ارزه گر  | 

دلم چرخ های یک دو چرخه است

که زنجیر می اندازد

که زنجیرهایش سال های سال است

روغن نخورده

در کوچه های خلوت

رکاب می زنم

 

 

تاریخ عکاسی: شهریور88

 

+ سرزمین من  88/07/15   توسط افروز ارزه گر  | 

از خدا لجم می گیرد

از خدا

که می رود

و خیلی بعد تر ها

می آید...

+ سرزمین من  88/07/14   توسط افروز ارزه گر  | 

 

"وقتی که بیایی

پیراهن گل داری می پوشم

که مرا به شادمانی هفت سالگی ببرد

به کوچه های کودکی و بادبادک و گرگم به هوا

فارغ از تصمیم کبری

فارغ از آنکه بابا نان داد یا نه...."

پ ن: تند تند راه می رم. تند تند غذا می خورم. تند تند سلام می کنم. تند تند حرف می زنم. تند تند کتاب می خونم. تند تند خسته می شم. تند تند تایپ می کنم.... بعد یواش می شینم یه گوشه و منتظر یک معجزه می شم...

 

+ سرزمین من  88/07/10   توسط افروز ارزه گر  | 

mp3 در گوشم

من اما نیستم

دراز کشیده ام وسط اتاق

من اما نیستم

کتاب شعر کنار دستم

من اما نیستم

سقف می چرخد

من نیستم

پنکه می چرخد

من نیستم

پرده می چرخد

من نیستم

mp3 در گوشم

کتاب خواندم نمی آید

راه رفتنم نمی آید

انگار

نیستم

نیستم

نیستم...

+ سرزمین من  88/07/10   توسط افروز ارزه گر  | 

 

دلم می خواهد

یک اتاق تاریک باشد

پنجره ها بسته باشد

و درها بسته

سرم روی دستم باشد

نوری نباشد

نوری نباشد

نوری نباشد...

+ سرزمین من  88/07/10   توسط افروز ارزه گر  | 

 

مادر یکی و نصفی است...

نصفی از مادر، خودش است که برایمان بیگانه ست.  مثل نام کوچش.

 آن نیمه خیلی کوچک است. مثل تیله های رنگی. و ریز و ظریف مثل سوزن های گلدوزی.

نیمه ی غریبه با مای مادر گاهی دختر بچه ای است با عروسک های پارچه ای. گاهی زنی با پیراهنی گلدار و فارغ از دیوارهای خانه. گاهی پیرزنی با قلاب های بافتنی.

مادر گاهی که نیمه اش را به یاد می آورد، شبیه خودش نیست. شبیه "مادر" نیست. شبیه زنی می شود بیگانه. شبیه آرزوهای من که گمان می کنم مادرها حق ندارند داشته باشند.

 انگار بچه ها همه ی آرزوهایش را دزدیده اند. انگار بچه ها آرزوهای مادر را سنجاق کرده اند به گوشه ی دلشان. مادر با آن نیمه ی پنهانش بیگانه می شود. دیده نمی شود...

 

 

 

پ ن: "مادر" سخت ترین موضوع دنیا می شود وقتی توی "خانه" پیدایش نمی کنی...

+ سرزمین من  88/07/07   توسط افروز ارزه گر  | 

آخر دنیا می شود

وقتی دوقدم مانده به کوچه

تصمیمم عوض می شود...

 

تاریخ عکاسی: مرداد۸۸

+ سرزمین من  88/07/07   توسط افروز ارزه گر  | 

 

تازگی ها آدم های زیادی را می بینم که سعی زیادی می کنند

 برای اثبات

برای توجیه...

 

+ سرزمین من  88/07/05   توسط افروز ارزه گر  | 

 

امروز ایمیل های گذشته ام را که نگاه می کردم به این رسیدم. عصر یک روز کنکوری بود. این را نوشته بودم برای صفحه ای توی روزنامه. مامان کاغذی هم برایم این یادداشت را گذاشت. دلم برای آن روزها تنگ است:

 

اين چشم ها را پرده ي گلدار قاب گرفته است

من توي اتاقم يك پنجره دارم.  پنجره ي اتاقم پر است از چيزهاي رنگي. از پنجره ي اتاق من شب سياه خال خالي ست. غروب ها خورشيد مثل يك تخم مرغ عسلي از توي پنجره ام مي درخشد. آسمان هميشه آبي است.  پرده هاي گلدار آبي كه باد مي خورند پنجره شروع مي كند به درد و دل كردن. مي گويد امروز چند تا بچه مدرسه اي وسط خيابان كتك كاري كرده اند. مي گويد يك ماشين عصباني مي خواسته يك پيرزن پر از سبد سبزي را زير كند و بستني يك بچه از دستش افتاده روي آسفالت ها!

گاهي ظهر ها پنجره پر از شعرهاي زير لب مي شود. براي خودش آواز مي خواند : بق بقو، بق بق بقو... و من براي پنجره دانه مي پاشم.

مامان انگشتش را مي كشد كناره هاي پنجره و مي گويد: واي! اينجا چقدر خاك دارد.

مامان پر از پنجره است. چشم هاي من براي مامان پنجره اند، چشم هاي بابا پنجره اند... .  او با چشم هايش مي خواند و با پنجره ها حرف مي زند.  كافي است مامان به يكي از اين پنجره ها نگاه كند و همه چيز مثل روز برايش روشن مي شود. 

پنجره ي پدر تلويزيون است و راديو و گاهي حوض آب. گاهي ميز كارش و گاهي انبوه كتاب ها و روزنامه هايي كه مرتب چيده شده اند در كتابخانه. پدر تمام دنيا را از توي پنجره هايش مي بيند.  مثلا مي داند كدام بيماري توي چه كشوري جان آدم ها را مي گيرد يا كدام دهكده در معرض حمله ي ملخ هاست. پدر پنجره اش را ورق مي زند و از قانون هاي كوچك و بزرگ مي گويد، از بايد ها و نبايدها. گاهي دستش را مي برد توي پنجره ي حوض و عكس ماه مي شكند ميان دست هايش. بعد يك هندوانه ي سبز سرد در مي آورد . يك ضربه به آن مي زند و مي گويد: اين شيرين ترين هندوانه ي دنياست!

اما پنجره ي مادر بزرگ مثل خود او، بزرگ است و قديمي و مشجر. من از پشت شيشه هاي مشجر خانه ي مادربزرگ فقط نور مي بينم. چيزهاي مبهمي آنطرف پنجره هست كه ديده نمي شوند. فقط مي شود با نور همه چيزها را حس كرد. بعضي قسمت ها تاريكند و بعضي جاها روشن. حس مي كنم پشت اين پنجره مادربزرگ چادرش را محكم گرفته است، زير لب بد وبيراه مي گويد و مي رود حساب بچه هاي كوچه را برسد. شيشه هاي مشجر پر از بغض بودند. حالا توپ را بغل كرده اند و چيك چيك چيك گريه مي كنند...

یادداشت مامان کاغذی:

من یک پنجره عجیب توی  اتاقم دارم. یک پرده تور مثل کش شلوار از آن آویزان است و پشتش چهارپایه ای کوتاه و دمپایی مردانه است که مال آقای تعمیرکار است وقتی می رود کولر را درست کند

پشت پنجره اتاق من یک جیرجیرک کوچک است. وقتی آقای تعمیرکار می گوید " یا الله " من می دوم و جیرجیرکم را بغلم می کنم و می گذارم کنار دخترم که یک مورچه کوچک سیاه است. می گویم با هم بازی کنید تا برگردم.

چقدر خوب که تو هستی...جیرجیر می کنی برایم. بستنی دوست داری و اتاقت تمیز نیست مثل خودم

مراقب خودت باش و یادت باشد که تو باید آنقدر بزرگ شوی تا بتوانم در روزهای پیری به تو تکیه کنم. همه دنیا این روزهای خسته کننده نیست. این روزها تو جیرجیرک من هستی و شاید چند سال دیگر باید دست مرا بگیری و پنجره من شوی برای دنیای بزرگ بیرون

مامان کاغذی باید سالهای سال بنویسد و شاید یکی از روزهایی که خیلی هم دور نیست، تو از دانشگاه برگردی ، پنجره اتاقش را باز کنی، برایش چای درست کنی و بگویی: فصل چندم هستی مامان؟ و مامان کاغذی خوشحال باشد که جیرجیرکش همیشه خدا هست برایش...

+ سرزمین من  88/07/03   توسط افروز ارزه گر  | 

شب اول مهر بی خوابی بود همیشه. بی سر و صدا مانتو و شلوار و مقنعه و کیف و جوراب را یکجا چیدن و زیر چشمی تا صبح پاییدنشان. خیالبافی از معلم های تازه و همشاگردی های جدید...

همیشه از اول مهر متنفر بودم...

همیشه مدرسه ی جدید. آدم های جدید. همیشه کوفت و زهر مارهای جدید که عادت کردن بهش سخت است.

همیشه از اول مهر بی زار بودم.

از لبخندهای مصنوعی خانوم معلم ها. از خواندن لیست حضور غیاب که نفر اول اسم من خوانده می شد. از حرف زدن درباره ی مدرسه ی سال پیش. پیدا کردن همشاگردی های گذشته توی همشاگردی های جدید. مثلا این که اسمش ساراست چقدر شبیه میناست. بعد تقسیم خوب ها بدان معلم ها. به اینکه اشتباه می شد همیشه. همیشه زود قضاوت می کردم.

همیشه از معلم های روز اول می ترسیدم.

اصلا دلم نمی خواهد اسم ها را یاد بگیرم. دوست ندارم. دلم نمی خواد. ن م ی خ و ا م....

ظهر روز اول مهر را دوست نداشته ام هیچ وقت.

که کوله پشتی ام را پرت کنم وسط اتاق و سرم را بگذارم روی مبل و ناز کنم و ناهار نخورم. حوصله نداشته باشم و بدعنقی کنم. به روز دوم فکر کنم که قرار است فردا بیاید و لب و لوچه ام آویزان شود.

مسخره ترین کار دنیا صف بستن بود. انگار می خواهیم برویم بهشت که از زیر گل ردمان می کردند و باز آمد بوی ماه مدرسه می گذاشتند و توی تلویزیون با آب و تاب مقنعه های اتو کشیده و کفش های نو نشان می دادند. همش گول می زدن. که فکر کنیم حلوا پخش می کنن تو مدرسه. اوووووووووففف. ایشالا مدرسه ها رو سیل ببره. ایشالااااا...

از حسودی دارم می ترکم که دیگه بچه مدرسه ای نیستم...

که صبح روز اول مهر دیر تر از همیشه بیدار شدم و گشت زدم و با تلفن حرف زدم و حرف زدم و تو اینترنت چرخیدم و کتاب خوندم و شب شد و سعی کردم به زور بخوابم... خوابم نمی برد که!!!

هی هی هی هی! امروز روز اول مهر من بود.

اینقده خوش می گذره اتوبوس سواری صبح خروس خون. اونم وقتی دانشگات فرسنگ ها دورتر باشه....

بعد دلت بخواد برای بچه های اتو کشیده ای که تو راه مدرسه اند شکلک در بیاری. زبون درازی کنی. روتو اون ور کنی مثلا قهری...

بعد اتوبوس گاز بده، خیابونا خلوت باشه و نیم ساعته برسی دانشگاه... بعد هی زمینا رو متر کنی. هی گم بشی لای سالنا، کلاستو پیدا نکنی....

بعد اولین کلاست فیزیک باشه و دلت بخواد اقا استاد فیزیکتو خفه کنی. هی دلت تنگ بشه واسه آقای فیزیک مدرسه و نق نق کنی....

اولین روز مدرسه همیشه گند بوده....

فقط وقتی اولین روز مدرسه زیاد گند نیست که یک زنگ تفریح یک ساعت و نیمه داشته باشی و با" شیرین" به نزدیک ترین کافی شاپ مدرسه- دانشگاه بریم و سیب زمینی بخوریم. خوشحال باشیم که نزدیک دانشگاه سینما هست برای پنجشنبه ها... ها ها ها ها...

بعد هی بچرخیم توی دانشگاه. بعد من هیجان زده شم از دانشکده ی معماری با صندلی های بلندش و شیرین هی از دانشکده ی مهندسی بگوید که آدم زیاد دارد و من غصه بخورم که آدم زیاد نمی شناسم و ...

کلا اول مهر چیز خوبی است اگر فردایش جمعه باشد و اردویی باشد! بعد دلم خوش می شود به همشاگردی- دانشگاهی هایم: شیرین و مهتاب و طناز و این که با دوست داشتنی ترین دوستانت توی یک دانشگاهی. به این فکر کنی دانشگاه قهوه ایت را هم می شود دوست داشته باشی. ایستگاه شلوغش هم خوب است. به زمین های بی آب و علف توی راه هم می شود دل خوش کرد. به این فکر کنی که اول مهر به این بدی ها که بوده هم نیست....

+ سرزمین من  88/07/02   توسط افروز ارزه گر  | 

نور قرمز یعنی خاموشی چراغ های سینما. صدای نفس کشیدن

نور قرمز یعنی نئون های کافی شاپ. صدای قورت دادن میلک شیک شکلات

نور قرمز یعنی چراغ راهنمایی. کوباندن دست روی فرمان

نور قرمز یعنی چشم ها. که با هر فلاش  قرمز می شوند

نور قرمز یعنی خانه خواب است. وقتی کوله ات را روی تخت می اندازی و به آپاژور خیره می شوی و روزت را مرور می کنی....

 

 

رفتیم کویر. جای همه خالی...: گزارش برگزاری پنجمین رقابت منطقه ای صوفی خراسان 

+ سرزمین من  88/07/01   توسط افروز ارزه گر  |