این باد
این خانه
آسمان هم که چیزی کم نگذاشته برایمان
من بند رخت می شوم
تاب می خورم
تاریخ عکاسی: مهرماه۸۸
گلپری من!
این باد
این خانه
آسمان هم که چیزی کم نگذاشته برایمان
من بند رخت می شوم
تاب می خورم
تاریخ عکاسی: مهرماه۸۸

اصلا قهر
با هوا قهر
که سرد می شود
و دوچرخه ام را کنار حیاط قفل می زند
دلش به حال قمری ها نسوخته
با کلاغ ها دوست می شود
با درخت قهر
که شاخه اش رفتنم را می گیرد
و ژاکتم را از نخ هایش جدا می کند
حالا خم بشود مثل مجنون
من از کوچه ی بعد می گذرم
با زمین قهر
که زمان سرش نمی شود
و چرخشش سر چرخ و فلک را هم درد می آورد
یک مسکن می خورم
جاذبه ی زمین را از یاد برده ام
اصلا قهر
با داد و بیداد
با اخم ها که ابرو را بالا می اندازند
و پنبه می گذارد لای گوش ها
با داد و بیداد هم قهر
قهر با اتاق تاریک
با دوقاب عکس و خنده های دسته جمعی
که به جرم دروغ، پشت و رو گذاشتمشان
قهر با اتاق که شعر دزدی می کند
و وقت خواب
هذیان بالا می آورد
با باد قهر
که کفش هایش را می پوشد
و سفرش را طولانی می کند.
به ساعتش نگاه نمی کند
وگرنه یادش می ماند
که زودتر از اینها برگردد.

مثل زنی شده ام که کودکش را خوابانده، چایی اش را دم کرده. نفس عمیقی می کشد و میان تاریکی خانه، زل می زند به روشنی مانیتور. چای می خورد و می نویسد...
روزها متفاوتند. احساسشان می کنم.
مامان رفت سفر. صبح جمعه ساعت 6.
من خمیازه کشیدم و از خواب بیدار شدم.خداحافظی کردم، آب ریختم پشت سرشان و برگشتم خوابیدم.
ظهر دخترخاله میم آمد دنبالم. رفتیم باغ. بچه ها از دیشب رفته بودند. و اینطوری زندگی جدیدی شروع شد.
گریه می کنم که زهرا خانوم نه! معصوم خانوم نه! پرستار نه! خودم خودم خودم! مامان جوش می زند که تنهایی می تونی بچه ها رو غذا بدی؟ بیدارشون کنی؟ حواست به مشقاشون باشه؟ بفرستیشون مدرسه؟ شبا گریه کنن چی؟ سه روز اول که بگذره، خودت می فهمی. زنگ بزن زهرا خانوم خب؟ و من می گم:نه!
حالا روز سوم است. من و نازنین و فاطمه و علیرضا توی یک اتاق می خوابیم. قرار می گذاریم که همه به حرف هم گوش کنند. هر کس از چیزی ناراحت شد فورا بگوید. همه مواظب هم هستیم و من قول می دهم شبی کمتر از سه قصه نگویم.
شب ها به "مادر بودن" فکر می کنم. این که آشپزخانه و غذای ظهر و جارو و ظهر جمعه و پرده و خانه تکانی و ناهار ظهر من را یاد مادر نمی اندازد. تا شب یک روند طبیعی طی می شود. با پرستارهای همیشگی. با شلوغی های همیشگی. با تنهایی های همیشگی. با مادربزرگی که هر روز به ما سر می زند. عصرها برنامه ی تخمه خوران و چای خوران و شکلات خوران است. با دایی و صدف و آن یکی دایی و خنده های عصرانه و غیبت و تعریف کردن قصه ی گذشته ها و عبرت گرفتن ما و از اینجور چیزها برنامه ی همیشگی خانه است. 8 شب به بعد است که زمان رسیدن "مادر" می شود. مادربزرگ می رود. دایی می رود. تلویزیون خاموش می شود. نازنین یاد مشق های ننوشته اش می افتد. فاطمه لابلای کتاب ها دنبال قصه ی امشب می گردد. علیرضا تند تند حرف می زند. آخر هر حرفش می گوید:مگه نه؟ و وادارم می کند حرف بزنم. آخر هر حرفم می گوید:خب چرا؟
8شب به بعد کمی متفاوت می شود. من با نازنین دعوا می کنم که چرا از جغرافی 17 گرفته. او داد می زند که مثل نامادری سیندرلا می مانم. فاطمه دفترش را گم می کند حرفی نمی زند. می رود پشت در گریه میکند. علیرضا از ریختن آب و رنگهایی که درست کرده بر روی فرش می ترسد و تند تند ببخشید می گوید. من به آخی بند می شوم و زود بغض می کنم.
ساعت نه همه چیز درست می شود. دفتر فاطمه پیدا می شود. مشق های نازنین تمام می شود. علی دور اتاق می دود. ساعت نه تصمیم به خواب می گیریم.
اتاق بمب منفجر شده تویش. کتاب ها وسط اتاقند. هرکس کتاب خودش را توی قفسه می چیند. پتوها وسط اتاقند. هرکس پتوی خودش را روی تختش می گذارد. تخت هرکس اتاق اوست. مثلا روی تخت نازنین تنها پتو و بالش نیست. یک ردیف کتاب است. سه تا عروسک است. دفترچه ی خاطرات و ماژیک های رنگیست و جعبه ی گل سرهایش. فاطمه هم همینطور. علی هم همینطور. من هم که مهمان این اتاقم، تشکی دارم کنار اتاق که کیف دانشگاه و جعبه ی عینکم و موبایلم رویش است. وقتی همه اعلام کردند کارشان با اتاقشان تمام شده،چراغ ها خاموش می شوند. ساعت ها کوک می شوند. چراغ خواب روشن می شود. قصه ها خوانده می شوند. شب به خیر می گوییم و می خوابیم.
دیشب قصه ای گفتم که تا صبح خوابش را می دیدم. قصه ی پسر بچه ی شیطونی که قلبش تار عنکبوت بسته. فرشته باریش قلب می خواهند بیاورند. یک قلب تمیز و بدون عنکبوت. تارهای روی قلب پسر بچه نمی گذارد کسی را دوست داشته باشد، کارهای خوب بکند، تمیز و مرتب باشد. حالا که اجازه می دهد فرشته ها قلبش را تمیز کنند، خوشحال است....
صبح که می شود ساعت ها شروع می کنند به زنگ زدن. صبحانه ها شروع می شوند به آماده شدن. سرویس ها شروع می کنند به بوق زدن. کفش ها شروع می کنند به پا رفتن. در چند بار به هم می خورد تا خانه خالی شود. به همین سادگی روزمان شروع می شود تا شب بیاید و دوباره روز از نو...
1) توی این چند روز عاشق بند انگشتی ها شده ام. لذت توی یک اتاق خوابیدن و از سر و کله ی هم بالا رفتن و دعوا کردن و خندیدن و قهر کردن و آشتی بودن و سرخپوست بازی را با هیچ چیز عوض نمی کنم.
2) علیرضا یک خروس خریده. می دونید کجاست الان؟ تو خونه ی ما که یک آپارتمان هفت واحده است و حیاطش اندازه ی یک درخت ابریشم و دوتا آلبالوی کوچیکه. این می دونید یعنی چی؟ یعنی: صبح ها قوقولیییییییی قوقوووووووووو
3) مامان همه را قسم داده که کاری به کار مرغ و خروس های علیرضا نداشته باشند. وگرنه علی دق میکند. مامان همه را قسم داده با خروس علی درست رفتار کنند. اخمش نکنند که چرا خروس خریده. خب بچه است دلش خروس می خواسته. حالا خروس جزئی از خانواده ی ما شده. شب ها علی و نازنین می روند خروس گیری. می برندش توی انبار تا سرما نخورد. صبح ها هم نازنین مسئول غذا دادن به مرغ و خروس هاست. خانه ی ما یک باغ وحش کامل است. غیر از مرغ و خروس، دو تا خانواده ی مرغ عشق و فنچ هم داریم تازه! دل همه بسوزه.
4) اووووووووووووووف! خیلی حرف زدم.
هر روز چهار ماده ی غذایی را که برای سلامتی لازم است می خورم:
۱)شکلات شیری
۲)شکلات قهوه
۳)شکلات وانیلی
۴)شکلات کاکائویی
مامان چپ چپ نگاهم می کند. من دو باکس شکلات داغ را نشان می دهم: اینم خرید این هفته ام! و یک لبخند با کش آمدن تمام عضلات صورتم تحویل مامان می دم.
می شینم "مهاجران" می بینم و شکلات داغ با دونات شکلاتی می خورم. کیف دانشگامو که مرتب می کنم یک جیبشو پر از شکلاتای کوچیکی می کنم که روش عکس بچه داره. که آدمو یاد بیسکوییت مادر می اندازه.
عصر می رم مغازه ی آقای اصغری تخم مرغ شانسی بخرم. هنوز پولمو حساب نکرده، شکلات دور تخم مرغمو خوردم. یه کم عاقل اندر سفیه نگام می کنه، به رو نمیارم. بقیه ی پولمو شکلات سیگاری می خرم که درازه و کش میاد و خوردنش یه دنیا خوش می گذره.
مثل کبری که تصمیم می گیره کتابشو از تو بارون جمع کنه، منم تصمیم می گیرم اتاقمو از زیر شکلاتا جمع کنم. از پشت کمد، پوست شکلات. از توی کمد لیوان شکلات، از توی کشو، شکلاتای نیم خورده... هی هی هی!
مامان حرص می خوره ظهرا ناهار که می گم سیرم نمی خوام. بعد پوست شکلات و کیک شکلاتی و لیوان شیر کاکائو رو از توی کیفم پیدا می کنه. چه کنم تو راه سطل آشغال نبود؟
به هانسل و گرتل حسودی می کنم... اهه اهه اهه!
یاد ضرب المثل قدیمی می افتم: قدرت یعنی شکلات را چهار قسمت بکنی ولی یک قسمت بخوری!
اما شکلات خوردن من که الکی نیست که. فکر کردید الکی از شکلاتام مثه یک گنج مواظبت می کنم؟ ها؟ فک کردید الکیه؟ ها؟ ها؟ ها؟
دانشمندان می گویند: كاكائو سرشار از تركیباتی به نام فلاونوئید(2)(نوعی رنگدانه زرد گیاهی)است ، كه برای قلب سودمند باشند.
متخصصان تغذیه می گویند: شكلات شیری از ابتلای افراد به افسردگی پیشگیری می كند. آنها پیشنهاد می كنند كه اگرهوس شكلات كردید به شكلات های شیری اولویت دهید؛ چرا كه روغن كاكائو و ویتامین E موجود در تركیب آن به مغز جهت نو كردن و تجدید خود كمك می كند. اما توصیه می شود كه بیماران مبتلابه میگرن از مصرف شكلات اجتناب كنند.
محققان دريافتهاند: شكلات و گروهي از مواد شيميايي موسوم به پلي فنولها حاوي تركيبي به نام فلاوانولها هستند كه اين ماده با افزايش جريان خون در مغز تاثيرات تقويت كننده را بر جاي ميگذارد. تاثیرات تقویت کننده یعنی: توان مغز را در انجام تحليلهاي رياضي بهبود بخشیده و همچنين ميزان انرژي بدن را افزايش می دهد.مصرف شكلات براي انجام كارهايي كه چالش ذهني به دنبال دارد، مفيد است.
تحقیقات نشان می دهد: آنتياكسيدانهاي موجود در كاكائو باعث جلوگيري از عواقب وحشتناك در افرادي كه مبتلا به انفاركتوس ميوكارد يا همان سكته قلبي هستند،می باشند. آنتياكسيدانها تركيباتي هستند كه بدن را در مقابل راديكالهاي آزاد محافظت ميكنند.
راديكالهاي آزاد مولكولهايي هستند كه طي زمان در بدن انباشته شدهاند و به سلولها آسيب ميرسانند. گمان ميرود اين مولكولها در بيماريهاي قلبي، سرطان و سالخوردگي نقش داشته باشند.
بررسيها نشان ميدهد: ميزان بروز حملات قلبي كشنده، رابطهاي عكس با ميزان مصرف شكلات دارد. شواهد زيادي نشان ميدهد شكلات يك منبع غني از تركيبات بيواكتيو سودمند است.
این پست را برای این نوشتم که: از هر ده نفر، 9 نفر شکلات دوست دارند و نفر دهمی دروغ می گوید.
بعضی وختا عاقل بودن یعنی حماقت محض. خوشحالم گاهی مونگول می شم. خوشحالم...

به دنیا اعتماد کرده ام
به هواپیمایی که از روی سرم رد می شود
به زمینی که می چرخد
حتی اگر خواب باشم
به زندگی اعتماد کرده ام
و در خیابان های شهر قدم می زنم
بی آنکه بیفتم...*
از دانشگاه برگشته ام. خستگی اتوبوس سواری و گوش دادن به حرف های دخترها و پیرزن های اتوبوس، پیاده روی و نگاه کردن اجناس پشت ویترینها، گوش دادن به استاد و نفهمیدن مسئله های موهومی، ریز ریز خندیدن و حرفهای بین کلاس ها... همه را با کیف سنگین و مانتو و مقنعه و پرت می کنم روی تخت و دراز می کشم وسط اتاق. خوابم می برد تا الان.
به جناب استاد فیزیک فکر می کنم. همه ی تنفرش درباره ی یک موضوع را با "احمق" بیان می کند: این دانشجویان احمق، این نظام آموزشی احمقانه، استادان پر از احمقیت، این دنیای احمق احمق تر... همه ی دوست داشتنش را هم با یک لبخند ژکوند می رساند. بعد از موضوعی که با آن موافق است یک لبخند بزرگی روی صورتش کش می آید. :D
آقای استاد فیزیک تند تند نمره می دهد. تند تند نمره کم می کند. کلی خاطره تعریف می کند و اصرار می کند این درسها را نخوانیم برویم اختراع کنیم، پژوهش کنیم، مقاله بدهیم. یک وقت احمق نشویم فرمول های هالیدی را حفظ کنیم. جزوه بنویسیم. خرخوانی کنیم. می گوید این کارها را من کردم، به درد نخور بود. کار آدم های احمق بود...
چهره ی استاد ریاضی را فراموش می کنم همیشه. چون جز حضورغیاب بقیه ی ساعت کلاس را رویش به تخته است. تند تند می نویسد. همیشه می نویسد. زود می آید، دیر می رود. امتحان می گیرد، حل تمرین می گذارد. خسته نباشید و وقت تمام است هم نمی شنود. وقتی گچش را می گذارد همه روی جزوه ها ولو می شویم. حتی نای مثل کابوی از کلاس بیرون رفتن را هم نداریم.
مهتاب می داند قبل و بعد کلاس فیزیولوژی من هوش و حواس ندارم. همه چیز را قاطی می کنم، کلاس ها را گم می کنم، طبقه ها را اشتباه می روم، برد را اشتباه می خوانم، کیفم سنگین است غر می زنم. به خوب بودن هوا هم مشکوک می شوم. فیزیولوژی که می رسد همه ی غرغرها کنار می رود، حجم انبوه سلول ها می ریزد سرم. هنوز زیست دبیرستان را نخوانده ام. کتاب به نصفه رسیده است. از زیادی درس ها لجم می گیرد. از ریاضی بودنم لجم می گیرد. از کتاب زیست نداشتنم لجم می گیرد. از گایتون با کتاب پر قطرش لجم می گیرد. از کلاس هایی که شب به خانه می رسم لجم می گیرد. وقتی کلاس تمام می شود، یک نفس عمیق می کشم. باز هم فیزیولوژی شیرین ترین درسم است. قشنگ ترین درسم. پر از هیجان های ریز و میکروسکوپی.
با آناتومی دیگر نمی شود کنار آمد. مامان می گوید:" این ها ریاضی نیست که. حفظ باید بکنی. مدل ها را باید نگاه کنی تا توی ذهنت بمانند. باید مرور کنی. از روی اطلس هی اسم ها را بخوانی. آناتومی درس مهمی است. اینقدر غر نزن به جانش"
اما من غر می زنم. نق نق می کنم. اسم ها را جابجا می گویم. علیرضا را می خوابانم وسط اتاق و اسم دنده هایش را می گویم. بعد فاطمه قهر می کند چرا استخوان های او دیده نمی شود. بعد دلش می خواهد لاغر شود تا استخوان هایش بزند بیرون. آناتومی که می خوانم، سرم می خارد، تند تند خمیازه می کشد.
الناز عاشق استاد رایانه و شبکه است. کله ی هرکس که بگوید استاد، سخت گیر است را می کند. استاد اصلا سخت گیر نیست. ریز مطلب را نفر به نفر می پرسد. هر جلسه امتحان می گیرد. نفس همه را بند می آورد. تکلیف های طولانی می دهد . من را مجبور می کند نوشته ی سه صفحه ای را سی بار edit کنم. زویا را میخکوب جلوی کامپیوتر می نشاند تا سرموقع کارها را تحویل دهد. ساعت قبل از کلاس مبانی کل کلاس در تکاپوی بسیاری هستند برای خواندن درس جلسه ی قبل. با این حال استاد، استاد ماهی است. حالا هرچقدر می خواهد بپرسد و امتحان بگیرد.
یک خمیازه ی عمیق.... یک کش و قوس بزرگ...
به دنیا اعتماد کرده ام. راحت تر نفس می کشم. تب می کنم و گوشه ی خونه می خوابم. مستند spsce می بینم و چشم هایم می سوزد. کلاس نمی روم و آقای ج دنبالم می گردد. الناز کلی ماجرای خنده دار تعریف می کند و سردردم بهتر می شود. مامان کمپوت سیب درست می کند و گلویم نمی سوزد. به دنیا اعتماد می کنم و داروهایم را سروقت می خورم. سروقت خوب می شوم. سروقت کلاس هایم را می روم. شیرین را می بینم. دارد اسکیس می کشد. یک عالمه شکل های پر از خط به دیوارشان می زند. به دنیا اعتماد می کنم زنگ می زنم به دوست داشتنی ترین دبیر فیزیکم. یک عالمه دلم تنگ شده برایتان می گویم. یک دنیا به یادتم می شونم. اصلا احساس شاگرد بودنم ندارم. وقتی با دبیرم کافی شاپ می رویم، میلک شیک می خوریم، با ماشین دور می زنیم، حرف می زنیم. وقتی دست هایم را می گیرد و می گوید: افروز چه کار کردی با خودت... دستات چرا لاغر شدن...
بعد من فکر می کنم که دست هم مگر لاغر می شود؟
دلم می خواهد به میم زنگ بزنم تا برویم سینما، پیاده روی، برویم جیگرکی. توی هوای سرد بستنی بخوریم. دلم می خواهد زنگ بزنم به میم. ماشین برداریم. بخندیم. کمربندهایمان را محکم ببندیم.تند برویم. دلم می خواهد زنگ بزنم به میم. بخندیم که دار و ندارمان را خرج دو سیخ جیگر با گوجه، یک بلیط سینما می کنیم. بخندیم که فقیریم و دلمان پولداری بخواهد. آخ که دلمان چه چیزها که نمی خواهد. بعد فکر کنیم به "کی خواهد شد ها"
یک لبخند دنباله دار..... یک لحظه بستن چشم ها
یک گل کوچیک صورتی که مثل فنر از توی گلدونش در اومده، دو جلد کتاب شعر، یک شیشه سبزی شور خوشبختی بزرگ این چند روز. بزرگترین یادگاری های این روزها. دستبند چوبی ام را عجیب دوست دارم.
یک پنجره با پرده های کشیده. من که نشسته ام پشت کامپیوتر و تایپ می کنم. دلم نوشتن می خواهد. دلم یک نفس نوشتن می خواهد. باید به دنیا اعتماد کنم. بیشتر و بیشتر....
*شعری از کتاب "به دنیا اعتماد کرده ام" از نرگس برهمند
سرما خوردم
فخ فخ می کنم
ه ا پ ی ی ی ش ش ووووو
عطسه
به جای ایستادن یه جای گرم و نوشیدن یه چیز داغ
دست تو مماغم می کنم
حالم بده
بالا آوردم
چت می کنم
درس نخوندم
پفک می خوام
شام نخوردم
اهه اهه اهه
گریه م میاد
می خندم
اها اها اها
حرف ها را
مثل تیرهای مانده در زخم
از میان سکوتم می کشد بیرون
لبخند می زنم
به دست هایش
می گوید: سنگ نباش. خب؟
لبخند می زنم
به چشم هایش
می گوید: چرا نمی شود یک سنگ پشت را محکم در آغوش گرفت؟
نفس عمیقی می کشم
تاریخ عکاسی: مهرماه ۸۸