تبليغاتX
سنگ را ستاره ها ماهی می کنند

سنگ را ستاره ها ماهی می کنند

گلپری من!

پیرزن ها
از اتوبوس جا می مانند
جوجه اردک
از مادرش
پیرمردها
از اخبار جا می مانند
بچه گربه ها
از کاسه ی شیر
زن ها
از هواپیما جا می مانند
مردها
از ترفیع رتبه
جوان ها
از امتحان جا می مانند
پیرها
از زندگی...

+ سرزمین من  88/10/08   توسط افروز ارزه گر  | 

 

هراس،
قفس قفل شده ای می شود
که از خودم خالی.
اسکلتی
به آینده ام
چشم نگران می نگرد

 

تاریخ عکاسی: آبان88

 

+ سرزمین من  88/09/30   توسط افروز ارزه گر  | 

پاییز

سرد است
مثل دماغ هویجی آدم برفی


روزهایی هست سرد و بی رنگ


دستی که برگ ها را به هوا می فرستد
در جیب ژاکتی پنهان می شود
جوی آب از سرما می گوید...

تاریخ عکاسی: امرداد۸۸

+ سرزمین من  88/09/11   توسط افروز ارزه گر  | 

 

این باد
این خانه
آسمان هم که چیزی کم نگذاشته برایمان
من بند رخت می شوم
تاب می خورم

تاریخ عکاسی: مهرماه۸۸

+ سرزمین من  88/08/27   توسط افروز ارزه گر  | 

 

 

اصلا قهر

با هوا قهر
 که سرد می شود
و دوچرخه ام را کنار حیاط قفل می زند
دلش به حال قمری ها نسوخته
با کلاغ ها دوست می شود

با درخت قهر
که شاخه اش رفتنم را می گیرد
و ژاکتم را از نخ هایش جدا می کند
حالا خم بشود مثل مجنون
من از کوچه ی بعد می گذرم

با زمین قهر
که زمان سرش نمی شود
و چرخشش سر چرخ و فلک را هم درد می آورد
یک مسکن می خورم
جاذبه ی زمین را از یاد برده ام

اصلا قهر
با داد و بیداد
با اخم ها که ابرو را بالا می اندازند
و پنبه می گذارد لای گوش ها
با داد و بیداد هم قهر

قهر با اتاق تاریک
با دوقاب عکس و خنده های دسته جمعی
که به جرم دروغ، پشت و رو گذاشتمشان
قهر با اتاق که شعر دزدی می کند
و وقت خواب
هذیان بالا می آورد

 

با باد قهر
که کفش هایش را می پوشد
و سفرش را طولانی می کند.
به ساعتش نگاه نمی کند
وگرنه یادش می ماند
که زودتر از اینها برگردد.

+ سرزمین من  88/08/27   توسط افروز ارزه گر  | 

 

سرما خوردم

فخ فخ می کنم

ه ا پ ی ی ی  ش ش  ووووو

عطسه

به جای ایستادن یه جای گرم و نوشیدن یه چیز داغ

دست تو مماغم می کنم

حالم بده

بالا آوردم

چت می کنم

درس نخوندم

پفک می خوام

شام نخوردم

اهه اهه اهه

گریه م میاد

می خندم

اها اها اها

+ سرزمین من  88/08/09   توسط افروز ارزه گر  | 

سکوتم را بلعیده ام

 از حرف هایت

که نه در دارند

و نه پیکر..

 

تاریخ عکاسی: مهرماه۸۸

+ سرزمین من  88/08/05   توسط افروز ارزه گر  | 

 

حرف ها را

مثل تیرهای مانده در زخم

از میان سکوتم می کشد بیرون

لبخند می زنم

به دست هایش

می گوید: سنگ نباش. خب؟

لبخند می زنم

به چشم هایش

می گوید: چرا نمی شود یک سنگ پشت را محکم در آغوش گرفت؟

نفس عمیقی می کشم

 

 

تاریخ عکاسی: مهرماه ۸۸

+ سرزمین من  88/08/05   توسط افروز ارزه گر  | 

دلم چرخ های یک دو چرخه است

که زنجیر می اندازد

که زنجیرهایش سال های سال است

روغن نخورده

در کوچه های خلوت

رکاب می زنم

 

 

تاریخ عکاسی: شهریور88

 

+ سرزمین من  88/07/15   توسط افروز ارزه گر  | 

از خدا لجم می گیرد

از خدا

که می رود

و خیلی بعد تر ها

می آید...

+ سرزمین من  88/07/14   توسط افروز ارزه گر  | 

mp3 در گوشم

من اما نیستم

دراز کشیده ام وسط اتاق

من اما نیستم

کتاب شعر کنار دستم

من اما نیستم

سقف می چرخد

من نیستم

پنکه می چرخد

من نیستم

پرده می چرخد

من نیستم

mp3 در گوشم

کتاب خواندم نمی آید

راه رفتنم نمی آید

انگار

نیستم

نیستم

نیستم...

+ سرزمین من  88/07/10   توسط افروز ارزه گر  | 

من واقعیت دارم

برای پذیرفتنم باید

هزاران واقعیت را

انکار کنی

+ سرزمین من  88/06/27   توسط افروز ارزه گر  | 

همین که

با سرم

توی کوچه

فوتبال بازی نمی کنم

با چشم هام

یک قل دو قل

با دست هام

به لانه ی کلاغ ها

سیخ نمی زنم

با روده ام

کش بازی

و دهانم

برای دروازه

خیلی کوچک است

 

خیلی خوب است

خیلی خوب است

خیلی خوب است

+ سرزمین من  88/06/24   توسط افروز ارزه گر  | 

لب هایم را گاز می گیرم

که اشکم نریزد

زبانم را گاز می گیرم

که اشکم نریزد

دست هایم را مشت می کنم

که اشکم نریزد

پاهایم را جمع می کنم

که اشکم نریزد

خده ام بزرگ می شود

که اشکم نریزد

حرفم را قورت می دهم

که اشکم نریزد

حرفم را تند می کنم

که اشکم نریزد

به کوچه ی علی چپ می روم

که اشکم نریزد

اشک هایم را پاک می کنم

شاید اشک هام

نریزند

+ سرزمین من  88/06/20   توسط افروز ارزه گر  | 

 

از اول

قصه ای نبود

که همچنان ادامه داشته باشد

+ سرزمین من  88/06/16   توسط افروز ارزه گر  | 

دست هایم را به درختان قلاب می کنم

و روی دوش زمین

تاب می خورم

تاب

تاب

تاب

 

+ سرزمین من  88/06/11   توسط افروز ارزه گر  | 

قرص خواب

خورده است زمان

انگار

+ سرزمین من  88/06/06   توسط افروز ارزه گر  | 

این باغ همین دیروز بود

پر از دست های ما که سبکش می کرد

دست های ما چه سنگین شد

این باغ همین سبد بود

پر از سیب که بویش سبکمان می کرد

روح های ما چه سنگین شد

باغ می آید توی چشم های ما

قدم زدن در چشم های باغ ممنوع

خمیده پرواز کردن ممنوع

خشکیدن تنه ی درخت برای سایه ی ما کافی است

این باغ همین سایه بود

پر از پرواز ما بالای علف های زرذ

دست های ما بال را به اشتباه گرفته بود

+ سرزمین من  88/06/03   توسط افروز ارزه گر  | 

دو خانه دارم

چندین اتاق

دو کتاب

چندین قصه

دو تا کیف

 دفترچه های رنگارنگ

دو دسته کلید

چندین در

دو تا مانتو

چندین مهمانی برای رفتن

دو بسته تمبر هندی

چندین آدامس

دو اسکناس

چندین سکه

دو تا دست دارم

دوتا چشم

دو تا گوش

دو چسبیده است به یکدانه قلبم

هنوز یک نفرم

یک

چندین

هزار

اینگونه ام

+ سرزمین من  88/06/01   توسط افروز ارزه گر  | 

بیا بنشین روی همین صندلی

و من هی غر بزنم

هی کلاغ شوم

هی تو پنجره را ببندی از قار قار گنجشک

بیا بنشین روی این صندلی

و چرک دلگیری هایت را پاک کن

تا من دست هایم را با موهایت بشویم

بیا بنشین روی همین صندلی

تا من ذره ذره

قفل این پایه ها شوم

که مرا میخ می کنند  به زمین

بیا این صندلی

برای تو خالی است

 

+ سرزمین من  88/05/31   توسط افروز ارزه گر  | 

 

لی لی لی لی حوضک

من که آب نمی خواستم

افتادم تو حوضک

 

 

+ سرزمین من  88/05/31   توسط افروز ارزه گر  | 

خفه شو

فقط همین را می خواهم

مرگ

حداقلش این است که

دیگر اینجا نیستم

+ سرزمین من  88/05/31   توسط افروز ارزه گر  | 

 

امروز دیروز نیست

و همین چند لحظه پیش حتی

از آخرین لحظه تا

همین چند نقطه ی پیش

موهایم بلند تر شده

و چرک زیر ناخن هایم بیشتر

از نوک موهایم بالا می رود

حس عجیب چند لحظه پیش

وقتی نبودنش را روبرویم دیدم

ما می خندیم

انگار فردا را به یاد نمی آوریم

ما گریه می کنیم

از فرار دیروز

در دست هایمان

کلمات وحشی را کنار می زنیم

تو دیگر هیچ نگو

و هیس باش

مثل چراغ خاموش اتاقم

که از پنجره ای دور

مرده به نظر می آید...

 

+ سرزمین من  88/05/18   توسط افروز ارزه گر  | 

 

رنگ ها می مانند؟

بوی الکل می پاشد توی ذهنم.

مادر لکه های رنگ را می گیرد با دستمال.

 

بوها می مانند؟

حدس می زنم ناهارظهر را

چه کسی ظهر مهمانمان بوده؟

مادر پنجره ها را باز می کند.

 

روزها می مانند؟

دفترچه ی خاطرات را ورق می زنم.

مادر از گذشته ها می گوید

 

آدم ها می مانند؟

آلبوم خاک گرفته است

مادر زود دلش تنگ می شود...

 

+ سرزمین من  88/05/15   توسط افروز ارزه گر  | 

هنوز هم می شود بود

هنوز هم آغوش دنیا باز است برای گریستن

دستان زمین را بگیر و بلند شو...

+ سرزمین من  88/05/12   توسط افروز ارزه گر  | 

سلام

همین بس است

برای خداحافظی طولانی

ماندن

 برای تمام نبودن ها کافی

+ سرزمین من  88/04/29   توسط افروز ارزه گر  | 

 

بگذار بگذرد

رود هم  اگر می ماند

خاک می شد

 

بگذار بوزد

باد هم اگر می ماند

آه می شد

 

بگذار بمیرد

روز هم اگر می ماند

شب می شد

 

بگذار بدود

راه هم اگر می ماند

جاده می شد

 

بگذار بماند

آتش هم اگر می رفت

سرد می شد

+ سرزمین من  88/04/20   توسط افروز ارزه گر  |