تبليغاتX
سنگ را ستاره ها ماهی می کنند

سنگ را ستاره ها ماهی می کنند

گلپری من!


میز، صندلی، ظرفی میوه و یک ویولون. انسان برای شاد بودن به چه چیز دیگری نیاز دارد؟ آلبرت انیشتن

انیشتن برایم همیشه جالب بوده.
شاید به خاطر عکس هایش با موهای پریشان یا زبانی که به دوربین دراز کرده. و یا دوچرخه سواری ای که او را شاد نشان می دهد.
شاید هم حرف های عجیب و غریبش. نمی دانم....
دوستش داشتم همیشه. عمو آلبرت مهربان را...

هرچیزی که مهم باشد لزوما قابل شمارش نیست. هر چیزی هم که قابل شمارش نباشد لزوما مهم نیست.
از دانشگاه برمی گردم.  یادم رفته است غر بزنم برای ترافیک و شلوغی اتوبوس و گم کردن بلیت هایم و بهانه های بنی اسرائیلی. تا منتظر اتوبوس باشم کنار میدان و فردوسی دستش بالا باشد و هوا سرد شود ناگهان، یاد هرچیز مهم و قابل شمارش، بی ارزش و بی مقدار می افتم. مرد ها ایستاده اند کنار میدان. دلشان می خواهد یک ماشین مدل بالا بایستد کنار پایشان تا بروند برای کار. من مردها را نگاه می کنم و برای همه یشان و زن بچه هایشان دعا می کنم. این مینی بوس های رنگ و وارنگ  دلگیرم می کنند. کاش اتوبوسی که می آید آبی باشد یا سبز. من بروم صندلی یکی مانده به آخر کنار پنجره بنشینم و فکر کنم: دنیا همه اش یک شکل است. همه ی مهم ها و غیر مهم ها یکی است.این اتوبوس همان کاری را می کند که یک مینی بوس هم می تواند...
دلم "تشخیص" می خواهد.

نمی دانم، اهمیتی هم نمی دهم، فرقی هم نمی کند.
نمی دانم هایم زیاد شده. می خواهم بترسم، وقت کم می آورم. وقت کم آوردن هایم زیاد شده. هیچ کاری نکردن هایم زیاد شده. خسته شدن هایم زیاد شده. نیشم زیاد باز می شود. با اینکه خسته ام خیلی هو هو هو می خندم. بعد خمیازه می کشم، فکم کش میاد. صداهای عجیب غریب با حنجره ام در میارم و اعلام می کنم که من خسته ام. خسته به دنیا اومدم و خسته هم از دنیا می رم. کسی گوش نمی ده که. نمی دانم هایم که زیاد می شود خمیازه ام می گیرد.

اینکه تا به این حد در جهان شناخته شده باشی و تا این حد تنها باشی عجیب است.
کسی باور نمی کند احساس تنهایی می کنم. باور نمی کنند و نمی کنم که آدمهای زیادی را بشناسم و این قدر احساس تنهایی کنم.
باور نمی کنم که وقتی آدمهایی را دوست می دارم خیلی ازشان دور می شوم. و این یک نوع دیوانگی است شاید که آرزو می کنم کاش کسی را دوست نداشتم تا با آدمهای بیشتری دوست می بودم. تا کمتر تنها می شدم.
ننوشتن غم بزرگی است این روزها. زل زدن به مانیتور و به یاد نیاوردن حرف هایی که از صبح مرورشان می کردم. نخندیدن غم بزرگی است این روزها. ندانستن اینکه لب هایت را به کدام طرف باز کنی وقتی از چشم های همه برق شادی می ریزد غم بزرگی است. دوستی یاد نداشتن غم بزرگی است این روزها. دور شدن از کسانی که می خواهند نزدیک شوند و من پاشنه ی کفشم را می کشم برای رفتن. به آدم هایی که دوستشان دارم و نیستند فکر می کنم و می روم از کسانی که دوستم دارند شاید، به گمانم. حوصله ی آدم ندارم. حوصله ی جواب به حدس ها را ندارم. حوصله نداشتن غم بزرگی است وقتی پوشه ای پر از کار کنار دستت است و تو دلت کاری می خواهد که نمی دانی چیست...

 


زندگی مثل دوچرخه سواری است. برای حفظ تعادل باید حرکت کنید.
همین حرکت را گاهی فراموش می کنم. صبح زود بیدار شدن. با چایی 10تا قند خوردن. یک بطری آب برداشتن و رکاب زدن. خیلی چیزها هست که فراموش می کنم و تعادلم به هم می ریزد. مثل ترسیدن. مثل نرفتن. مثل چشم بستن و خود را به خواب زدن...
گریه کردن گاهی سخت ترین کار دنیا می شود. وقتی ساعت هاست نشسته ای روبه یک دیواری که نه ترک دارد و نه تابلویی و نه نشانه ای برای فکر کردن... این گونه است که جهان خلاصه می شود در اتاق روشن تو و بیرون چقدر تاریک است....

 

عاشق سفر هستم، ولی از رسیدن متنفرم.
دلم سفر می خواهد. بهانه ای برای شروع کردن...

+ سرزمین من  88/10/06   توسط افروز ارزه گر  | 

 

شب هو هو می کند
من خسته تر از صبح از بالای پشت بام
طلوع می کنم

این روزها تمام بغض هایم را به پای نبودن مامان می اندازم. به پای درس نخواندن و گریه هایی که نمی دانم راهشان را از کجا گم کرده اند...
لحظه های خوب را می گذارم توی جیبم تا بعدا با فکردن بهش لذتش را ببرم
لحظه های بد را مچاله می کنم توی مشتم تا همانجا از بین بروند.

حرف های کوچک و تند اذیتم می کنند

فکرهایم تمام نمی شوند. بی خوابی به سرم می زند.
گریه نمی کنم. خون از دماغم می چکد.
حرف نمی زنم. سرم به دیوار می خورد.

نمی بینم. زمین می خورم.

حالم خوب نیست. مثل شب های امتحان. مثل وقتی که لبخندم را بزرگ می کنم تا خودم هم باورم نشود به اندازه ی بدی های دنیا خوب نیستم.

شاید کتابی لازم دارم. شاید آهنگی. شاید کسی باید باشد که نیست. شاید کسی نباید باشد که هست.
فعلا روی زمین دراز کشیده ام و به علف های تازه در آمده دست می کشم. سوز سردی می وزد....

 

+ سرزمین من  88/09/16   توسط افروز ارزه گر  | 

روز شمار بی مادریمان....
بر من چه می گذرد...

می رم دانشگاه...لای لای لالا لای             جیبام پر از فندقو بادام... لالا لالا لای
اینو با خودم می خونم بلند بلند و کشدار و با پایین و بالایش. فاطمه هم سرش را تکان می دهد و می خواند و من سعی می کنم جوراب پای او کنم. بعد با مهربونی می گم: صبحانه چی می خوری عزیز دلم؟
فاطمه خمیازه کشان سرشو تکون می ده یعنی: هیچی. من پر در میارم: یعنی هیچی؟ یک لیوان شیر؟
تا فاطمه فکر کند سرویسش بوق  می زند و می رود پی سرویسش. من می مانم و علیرضای خواب و یک دیو روی شانه ام به خاطر صبحانه ندادن فاطمه.
علیرضا سه هفته به مدرسه رفت و بعد ترک تحصیل نمود. دلایل پا نگذشتن به مدرسه و گریزان بودن وی نیز "بی ادب" بودن بچه ها، "لوس بودن معلم ها"، "وحشیانه بودن زنگ تفریح" و حرف های بدی که بچه ها سر کلاس می زنند و من هرچه خودم را می کشم علی نمی گوید چه بوده. اینگونه است که برادر ما از مدرسه گریخت و پرونده اش را گرفت و خانه نشین شد.

نازنین که قربانش بروم از ساعت ۵صبح ساعتش کوک است تا ۱۰دقیقه به هفت و اکثر موقع ها عجله دارد وگریه می کند و مرا به بی مسئولیتی متهم می کند و کوله پشتی اش را به دوش می اندازد و در محکم می کوباند و بعد دوباره در می زند که من انقدر حرف زدم و حواسش را پرت کردم که کتاب بچه های بدشانس را فراموش کرده ببرد. تا می آیم غر بزنم که امروز امتحان علوم داری کتاب داستان می بری چرا، در محکم بسته می شود و من می مانم و حوضم.

زمانی هست که دلم می خواهد هر سه تایشان را بغل کنم و محکم فشارشان دهم. زمانی هم هست که اگر دست به هرکدامشان برسد تکه بزرگه یشان گوششان است، قول می دهم. ان هم زمانی که وسط فیزیولوژی خواندم چراغ ها خاموش می شود و یک شبح با چادر رنگی می آید و سط اتاق و دوتای دیگر صداهای عجیب در می آورند و بعد یکی پایش گیر می کند به کتاب و می افتد روی زندگی من و من می دوم که بگیرمشان پایم می خورد به گوشه میز و یکی می رود بالای اوپن و فکر می کند از یخچال بالا رفتن فتح هیمالیاست و نازنین که شعورش نمی کشد آدمی که پشت تلفن است شاید دلش نخواهد هیولا بازی کند و من از ترس آبرو گوشی را می گیرم و می بینم که سیم تلفن در دست علی است و کسی در تلفن من را صدا نمی زند...

به مامان زنگ می زنم. علی قهر می کند چرا تلفن را اول به فاطمه داده ام. فاطمه قهر می کند که چرا زود گوشی را ازش گرفتم. نازنین خودش را لوس می کند و حرف نمی زند. وقتی هم حرف می زند تومار چیزهایی که می خواهد را می گوید. بعد تلفن که تمام می شود جیغ جنگ زده می شود. فاطمه موهای علی را می کشدُژ، علی گاز م گیرد. نازنین قصه هایی مجید می خواند داد می زند ساکت شید دیگه. بعد از تختش می پرد پایین به قصد ساکت کردن دوقلو ها. من می نشینم وسط اتاق کیفم را مرتب می کنم. کار  زیادی از دستم بر نمی آید.

فقط مانده ام به بچه هایی چنین باادب و گوش به حرف کن باید ستاره بدهم یا ماه؟ و وقتی معلمشان می نویسد نوگل عزیزتان این هفته چگونه بوده؟ من بنویسم: مثل یک دسته گل،  آیا؟

 

+ سرزمین من  88/09/11   توسط افروز ارزه گر  | 

۱) از فکرهایم نمی گویم. کسانی هستند بی آرزو که آرزو می دزدند....

۲) یک برگه دادند از طرف مدرسه ی فاطمه که مامانا باید توش ماه و ستاره بکشند. سر و صدا نکردند امتیاز داره، به حرف بزرگترا گوش کردن امتیاز داره. راس ۹ خوابیدن امتیاز داره. صبح و ظهر و شب مسواک زدن امتیاز داره. کمک بزرگترا کردن امتیاز داره.  لباساشون سر جالباسی گذاشتن امتیازداره. وسط حرف بزرگترا نپریدن امتیاز داره. دعای قبل از غذا، تشکر بعد از هر کار، عذر خواهی و هزار کار شایسته امتیاز داره.  و هرشب من مامور شمردن امتیازاتم چون شب به شب امتیاز دهی حساب می شه.
مهدکودکا نونهالان دلبند را آدم فرض نفرموده و اگر آدم حساب می کنند، کودک نمی دانند.

۳) خدا توی دلای شکسته ست. نه؟ اگه نبود من الان می زدم زیر گریه.

۴)واسه هر کسی یه روزی می رسه که یک روزنامه بخره برای آگهیاش. یا برای خوندن و خندیدن. یا برای خط کشیدن دور نوشته اش. اینم یه نمونه ش:دردسرها

۵) غرغر می کنم. قارقار می کنم. قرقر می کنم. قور قور می کنم. آخه می گید چیکار کنم؟ها؟

۶)یک نفس عمیق.... یک خنده به پهنای صورت. از این بهتر نمی شه: ییهووو!

+ سرزمین من  88/09/05   توسط افروز ارزه گر  | 

 

مثل زنی شده ام که کودکش را خوابانده، چایی اش را دم کرده. نفس عمیقی می کشد و میان تاریکی خانه، زل می زند به روشنی مانیتور. چای می خورد و می نویسد...
روزها متفاوتند. احساسشان می کنم.

مامان رفت سفر. صبح جمعه ساعت 6.
من خمیازه کشیدم و از خواب بیدار شدم.خداحافظی کردم، آب ریختم پشت سرشان و برگشتم خوابیدم.
ظهر دخترخاله میم آمد دنبالم. رفتیم باغ. بچه ها از دیشب رفته بودند. و اینطوری زندگی جدیدی شروع شد.

 

گریه می کنم که زهرا خانوم نه! معصوم خانوم نه! پرستار نه! خودم خودم خودم!  مامان جوش می زند که تنهایی می تونی بچه ها رو غذا بدی؟ بیدارشون کنی؟ حواست به مشقاشون باشه؟ بفرستیشون مدرسه؟ شبا گریه کنن چی؟ سه روز اول که بگذره، خودت می فهمی. زنگ بزن زهرا خانوم خب؟ و من می گم:نه!

حالا روز سوم است.  من و نازنین و فاطمه و علیرضا توی یک اتاق می خوابیم. قرار می گذاریم که همه به حرف هم گوش کنند. هر کس از چیزی ناراحت شد فورا بگوید. همه مواظب هم هستیم و من قول می دهم شبی کمتر از سه قصه نگویم.
شب ها به "مادر بودن" فکر می کنم. این که آشپزخانه و غذای ظهر و جارو و ظهر جمعه و پرده و خانه تکانی و ناهار ظهر من را یاد مادر نمی اندازد. تا شب یک روند طبیعی طی می شود. با پرستارهای همیشگی. با  شلوغی های همیشگی. با تنهایی های همیشگی. با مادربزرگی که هر روز به ما سر می زند. عصرها برنامه ی تخمه خوران و چای خوران و شکلات خوران است. با دایی و صدف و آن یکی دایی و خنده های عصرانه و غیبت و تعریف کردن قصه ی گذشته ها و عبرت گرفتن ما و از اینجور چیزها برنامه ی همیشگی خانه است. 8 شب به بعد است که زمان رسیدن "مادر" می شود. مادربزرگ می رود. دایی می رود. تلویزیون خاموش می شود. نازنین یاد مشق های ننوشته اش می افتد. فاطمه لابلای کتاب ها دنبال قصه ی امشب می گردد. علیرضا تند تند حرف می زند. آخر هر حرفش می گوید:مگه نه؟ و وادارم می کند حرف بزنم. آخر هر حرفم می گوید:خب چرا؟
8شب به بعد کمی متفاوت می شود. من با نازنین دعوا می کنم که چرا از جغرافی 17 گرفته. او داد می زند که مثل نامادری سیندرلا می مانم. فاطمه دفترش را گم می کند حرفی نمی زند. می رود پشت در گریه میکند. علیرضا از ریختن آب و رنگهایی که درست کرده بر روی فرش می ترسد و تند تند ببخشید می گوید. من به آخی بند می شوم و زود بغض می کنم.

ساعت نه همه چیز درست می شود. دفتر فاطمه پیدا می شود. مشق های نازنین تمام می شود. علی دور اتاق می دود. ساعت نه تصمیم به خواب می گیریم.
اتاق بمب منفجر شده تویش. کتاب ها وسط اتاقند. هرکس کتاب خودش را توی قفسه می چیند. پتوها وسط اتاقند. هرکس پتوی خودش را روی تختش می گذارد. تخت هرکس اتاق اوست. مثلا روی تخت نازنین تنها پتو  و بالش نیست. یک ردیف کتاب است. سه تا عروسک است. دفترچه ی خاطرات و ماژیک های رنگیست و جعبه ی گل سرهایش. فاطمه هم همینطور. علی هم همینطور. من هم که مهمان این اتاقم، تشکی دارم کنار اتاق که کیف دانشگاه و جعبه ی عینکم و موبایلم رویش است. وقتی همه اعلام کردند کارشان با اتاقشان تمام شده،چراغ ها خاموش می شوند. ساعت ها کوک می شوند. چراغ خواب روشن می شود.  قصه ها خوانده می شوند. شب به خیر می گوییم و می خوابیم.
دیشب قصه ای گفتم که تا صبح خوابش را می دیدم. قصه ی پسر بچه ی شیطونی که قلبش تار عنکبوت بسته. فرشته باریش قلب می خواهند بیاورند. یک قلب تمیز و بدون عنکبوت. تارهای روی قلب پسر بچه نمی گذارد کسی را  دوست داشته باشد، کارهای خوب بکند، تمیز و مرتب باشد. حالا که اجازه می دهد فرشته ها قلبش را تمیز کنند، خوشحال است....
صبح که می شود ساعت ها شروع می کنند به زنگ زدن. صبحانه ها شروع می شوند به آماده شدن. سرویس ها شروع می کنند به بوق زدن. کفش ها شروع می کنند به پا رفتن. در چند بار به هم می خورد تا خانه خالی شود. به همین سادگی روزمان شروع می شود تا شب بیاید و دوباره روز از نو...

 

1)      توی این چند روز عاشق بند انگشتی ها شده ام. لذت توی یک اتاق خوابیدن و از سر و کله ی هم بالا رفتن و دعوا کردن و خندیدن و قهر کردن و آشتی بودن و سرخپوست بازی را با هیچ چیز عوض نمی کنم.

2)      علیرضا یک خروس خریده. می دونید کجاست الان؟ تو خونه ی ما که یک آپارتمان هفت واحده است و حیاطش اندازه ی یک درخت ابریشم و دوتا آلبالوی کوچیکه. این می دونید یعنی چی؟ یعنی: صبح ها قوقولیییییییی قوقوووووووووو

3)      مامان همه را قسم داده که کاری به کار مرغ و خروس های علیرضا نداشته باشند. وگرنه علی دق میکند. مامان همه را قسم داده با خروس علی درست رفتار کنند. اخمش نکنند که چرا خروس خریده. خب بچه است دلش خروس می خواسته. حالا خروس جزئی از خانواده ی ما شده. شب ها علی و نازنین می روند خروس گیری. می برندش توی انبار تا سرما نخورد. صبح ها هم نازنین مسئول غذا دادن به مرغ و خروس هاست. خانه ی ما یک باغ وحش کامل است. غیر از مرغ و خروس، دو تا خانواده ی مرغ عشق و فنچ هم داریم تازه! دل همه بسوزه.

4)      اووووووووووووووف! خیلی حرف زدم.

 

+ سرزمین من  88/08/25   توسط افروز ارزه گر  | 

هر روز چهار ماده ی غذایی را که برای سلامتی لازم است می خورم:

۱)شکلات شیری
۲)شکلات قهوه
۳)شکلات وانیلی
۴)شکلات کاکائویی

مامان چپ چپ نگاهم می کند. من دو باکس شکلات داغ را نشان می دهم: اینم خرید این هفته ام! و یک لبخند با کش آمدن تمام عضلات صورتم تحویل مامان می دم.
می شینم "مهاجران" می بینم و شکلات داغ با دونات شکلاتی می خورم. کیف دانشگامو که مرتب می کنم یک جیبشو پر از شکلاتای کوچیکی می کنم که روش عکس بچه داره. که آدمو یاد بیسکوییت مادر می اندازه.

عصر می رم مغازه ی آقای اصغری تخم مرغ شانسی بخرم. هنوز پولمو حساب نکرده، شکلات دور تخم مرغمو خوردم. یه کم عاقل اندر سفیه نگام می کنه، به رو نمیارم. بقیه ی پولمو شکلات سیگاری می خرم که درازه و کش میاد و خوردنش یه دنیا خوش می گذره.

مثل کبری که تصمیم می گیره کتابشو از تو بارون جمع کنه، منم تصمیم می گیرم اتاقمو از زیر شکلاتا جمع کنم. از پشت کمد، پوست شکلات. از توی کمد لیوان شکلات، از توی کشو، شکلاتای نیم خورده... هی هی هی!

مامان حرص می خوره ظهرا ناهار که می گم سیرم نمی خوام. بعد پوست شکلات و کیک شکلاتی و لیوان شیر کاکائو رو از توی کیفم پیدا می کنه. چه کنم تو راه سطل آشغال نبود؟

به هانسل و گرتل حسودی می کنم... اهه اهه اهه!

یاد ضرب المثل قدیمی می افتم: قدرت یعنی شکلات را چهار قسمت بکنی ولی یک قسمت بخوری!

اما شکلات خوردن من که الکی نیست که. فکر کردید الکی از شکلاتام مثه یک گنج مواظبت می کنم؟ ها؟ فک کردید الکیه؟ ها؟ ها؟ ها؟


دانشمندان می گویند: كاكائو سرشار از تركیباتی به نام فلاونوئید(2)(نوعی رنگدانه زرد گیاهی)است ، كه برای قلب سودمند باشند.

متخصصان تغذیه می گویند: شكلات شیری از ابتلای افراد به افسردگی پیشگیری می كند. آنها پیشنهاد می كنند كه اگرهوس شكلات كردید به شكلات های شیری اولویت دهید؛ چرا كه روغن كاكائو و ویتامین E موجود در تركیب آن به مغز جهت نو كردن و تجدید خود كمك می كند. اما توصیه می شود كه بیماران مبتلابه میگرن از مصرف شكلات اجتناب كنند.

محققان دريافته‌اند: شكلات و گروهي از مواد شيميايي موسوم به پلي فنول‌ها حاوي تركيبي به نام فلاوانول‌ها هستند كه اين ماده با افزايش جريان خون در مغز تاثيرات تقويت كننده را بر جاي مي‌گذارد. تاثیرات تقویت کننده یعنی: توان مغز را در انجام تحليل‌هاي رياضي بهبود بخشیده و همچنين ميزان انرژي بدن را افزايش می دهد.مصرف شكلات براي انجام كارهايي كه چالش ذهني به دنبال دارد، مفيد است.

تحقیقات نشان می دهد: آنتي‌اكسيدان‌هاي موجود در كاكائو باعث جلوگيري از عواقب وحشتناك در افرادي كه مبتلا به انفاركتوس ميوكارد يا همان سكته قلبي هستند،می باشند. آنتي‌اكسيدان‌ها تركيباتي هستند كه بدن را در مقابل راديكال‌هاي آزاد محافظت مي‌كنند.
راديكال‌هاي آزاد مولكول‌هايي هستند كه طي زمان در بدن انباشته شده‌اند و به سلول‌ها آسيب مي‌رسانند. گمان مي‌رود اين مولكول‌ها در بيماري‌هاي قلبي، سرطان و سالخوردگي نقش داشته باشند.

بررسي‌ها نشان مي‌دهد: ميزان بروز حملات قلبي كشنده، رابطه‌اي عكس با ميزان مصرف شكلات دارد. شواهد زيادي نشان مي‌دهد شكلات يك منبع غني از تركيبات بيواكتيو سودمند است.

این پست را برای این نوشتم که: از هر ده نفر، 9 نفر شکلات دوست دارند و نفر دهمی دروغ می گوید.

+ سرزمین من  88/08/20   توسط افروز ارزه گر  | 

عادت کرده م فیلمای دور و برم رو با دقت تمام ببینم. فیلمای اکشن، فیلمای عاطفی. اونایی که بازیگراشون جلو روم نقش بازی می کنند. فقط قسمت بعدیش معلوم نیس کی باشه.
آخیش... حوصله ی غصه ی دق مرگی ادمای تلویزیونو ندارم. اما مثه یک عادت قدیمی می شینم سریال می بینم.  واسه هیچ و پوچ لبامو کجو کوله می کنم و تا وقتی خوابم ببره فکر می کنم "یعنی چی می شه؟"  غصه ی آدمای سریال جای غصه ی آدمای واقعی رو می گیره به گمونم. اینطور نیست؟

 

 

بعضی وختا عاقل بودن یعنی حماقت محض. خوشحالم گاهی مونگول می شم. خوشحالم...

+ سرزمین من  88/08/17   توسط افروز ارزه گر  | 

به دنیا اعتماد کرده ام
به هواپیمایی که از روی سرم رد می شود
به زمینی که می چرخد
حتی اگر خواب باشم

 

 

به زندگی اعتماد کرده ام

و در خیابان های شهر قدم می زنم
بی آنکه بیفتم...*



از دانشگاه برگشته ام. خستگی اتوبوس سواری و گوش دادن به حرف های دخترها و پیرزن های اتوبوس، پیاده روی و  نگاه کردن اجناس پشت ویترینها، گوش دادن به استاد و نفهمیدن مسئله های موهومی،  ریز ریز خندیدن و حرفهای بین کلاس ها... همه را با کیف سنگین و مانتو و مقنعه و پرت می کنم روی تخت و دراز می کشم وسط اتاق. خوابم می برد تا الان.
به جناب استاد فیزیک فکر می کنم. همه ی تنفرش درباره ی یک موضوع را با "احمق" بیان می کند: این دانشجویان احمق، این نظام آموزشی احمقانه، استادان پر از احمقیت، این دنیای احمق احمق تر... همه ی دوست داشتنش را هم با یک لبخند ژکوند می رساند. بعد از موضوعی که با آن موافق است یک لبخند بزرگی روی صورتش کش می آید. :D
آقای استاد فیزیک تند تند نمره می دهد. تند تند نمره کم می کند. کلی خاطره تعریف می کند و اصرار می کند این درسها را نخوانیم برویم اختراع کنیم، پژوهش کنیم، مقاله بدهیم. یک وقت احمق نشویم فرمول های هالیدی را حفظ کنیم. جزوه بنویسیم. خرخوانی کنیم. می گوید این کارها را من کردم، به درد نخور بود. کار آدم های احمق بود...

چهره ی استاد ریاضی را فراموش می کنم همیشه. چون جز حضورغیاب بقیه ی ساعت کلاس را رویش به تخته است. تند تند می نویسد. همیشه می نویسد. زود می آید، دیر می رود. امتحان می گیرد، حل تمرین می گذارد. خسته نباشید و وقت تمام است هم نمی شنود. وقتی گچش را می گذارد همه روی جزوه ها ولو می شویم. حتی نای مثل کابوی از کلاس بیرون رفتن را هم نداریم.


مهتاب می داند قبل و بعد کلاس فیزیولوژی من هوش و حواس ندارم. همه چیز را قاطی می کنم، کلاس ها را گم می کنم، طبقه ها را اشتباه می روم، برد را اشتباه می خوانم، کیفم سنگین است غر می زنم. به خوب بودن هوا هم مشکوک می شوم. فیزیولوژی که می رسد همه ی غرغرها کنار می رود، حجم انبوه سلول ها می ریزد سرم. هنوز زیست دبیرستان را نخوانده ام. کتاب به نصفه رسیده است. از زیادی درس ها لجم می گیرد. از ریاضی بودنم لجم می گیرد. از کتاب زیست نداشتنم لجم می گیرد. از گایتون با کتاب پر قطرش لجم می گیرد. از کلاس هایی که شب به خانه می رسم لجم می گیرد. وقتی کلاس تمام می شود، یک نفس عمیق می کشم. باز هم فیزیولوژی شیرین ترین درسم است. قشنگ ترین درسم. پر از هیجان های ریز و میکروسکوپی.

با آناتومی دیگر نمی شود کنار آمد. مامان می گوید:" این ها ریاضی نیست که. حفظ باید بکنی. مدل ها را باید نگاه کنی تا توی ذهنت بمانند. باید مرور کنی. از روی اطلس هی اسم ها را بخوانی. آناتومی درس مهمی است. اینقدر  غر نزن به جانش"
اما من غر می زنم. نق نق می کنم. اسم ها را جابجا می گویم. علیرضا را می خوابانم وسط اتاق و اسم دنده هایش را می گویم. بعد فاطمه قهر می کند چرا استخوان های او دیده نمی شود. بعد دلش می خواهد لاغر شود تا استخوان هایش بزند بیرون. آناتومی که می خوانم، سرم می خارد، تند تند خمیازه می کشد.

الناز عاشق استاد رایانه و شبکه است. کله ی هرکس که بگوید استاد، سخت گیر است را می کند. استاد اصلا سخت گیر نیست. ریز مطلب را نفر به نفر می پرسد. هر جلسه امتحان می گیرد. نفس همه را بند می آورد. تکلیف های طولانی می دهد . من را مجبور می کند نوشته ی سه صفحه ای را سی بار edit  کنم. زویا را میخکوب جلوی کامپیوتر می نشاند تا سرموقع کارها را تحویل دهد. ساعت قبل از کلاس مبانی کل کلاس در تکاپوی بسیاری هستند برای خواندن درس جلسه ی قبل. با این حال استاد، استاد ماهی است. حالا هرچقدر می خواهد  بپرسد و امتحان بگیرد.
یک خمیازه ی عمیق....    یک کش و قوس بزرگ...
به دنیا اعتماد کرده ام. راحت تر نفس می کشم. تب می کنم و گوشه ی خونه می خوابم.  مستند spsce  می بینم و چشم هایم می سوزد. کلاس نمی روم و آقای ج دنبالم می گردد. الناز کلی ماجرای خنده دار تعریف می کند و سردردم بهتر می شود. مامان کمپوت سیب درست می کند و گلویم نمی سوزد. به دنیا اعتماد می کنم و داروهایم را سروقت می خورم. سروقت خوب می شوم. سروقت کلاس هایم را می روم. شیرین را می بینم. دارد اسکیس می کشد. یک عالمه شکل های پر از خط به دیوارشان می زند. به دنیا اعتماد می کنم زنگ می زنم به دوست داشتنی ترین دبیر فیزیکم. یک عالمه دلم تنگ شده برایتان می گویم. یک دنیا به یادتم می شونم. اصلا احساس شاگرد بودنم ندارم. وقتی با دبیرم کافی شاپ می رویم، میلک شیک می خوریم، با ماشین دور می زنیم، حرف می زنیم. وقتی دست هایم را می گیرد و می گوید: افروز چه کار کردی با خودت... دستات چرا لاغر شدن...
بعد من فکر می کنم که دست هم مگر لاغر می شود؟
دلم می خواهد به میم زنگ بزنم تا برویم سینما، پیاده روی، برویم جیگرکی. توی هوای سرد بستنی بخوریم. دلم می خواهد زنگ بزنم به میم. ماشین برداریم. بخندیم. کمربندهایمان را محکم ببندیم.تند برویم. دلم می خواهد زنگ بزنم به میم. بخندیم که دار و ندارمان را خرج دو سیخ جیگر با گوجه، یک بلیط سینما می کنیم. بخندیم که فقیریم و دلمان پولداری بخواهد. آخ که دلمان چه چیزها که نمی خواهد. بعد فکر کنیم به "کی خواهد شد ها"
یک لبخند دنباله دار.....      یک لحظه بستن چشم ها
یک گل کوچیک صورتی که مثل فنر از توی گلدونش در اومده، دو جلد کتاب شعر، یک شیشه سبزی شور خوشبختی بزرگ این چند روز. بزرگترین یادگاری های این روزها. دستبند چوبی ام را عجیب دوست دارم.
یک پنجره با پرده های کشیده. من که نشسته ام پشت کامپیوتر و تایپ می کنم. دلم نوشتن می خواهد. دلم یک نفس نوشتن می خواهد. باید به دنیا اعتماد کنم. بیشتر و بیشتر....


*شعری از کتاب "به دنیا اعتماد کرده ام" از نرگس برهمند

+ سرزمین من  88/08/14   توسط افروز ارزه گر  | 

 

آناتومی قفسه ی سینه را می خوانم. مجموعه ی دنده ها و غضروف ها، جناغ سینه و مهره ها و فضای بین دنده ای را پازل می کنم کنار هم. بعد دستم را می گذارم روی سینه ی میانی و به صدای پومب پومب گوشت کوچکی گوش می دهم که پشت استخوان جناغ سینه و بین ریه ها قرار گرفته. نیمکره ی چپ مغزم تیر می کشد. خیلی چیزها هست که نمی فهمم. یعنی این کتاب سبز رنگ ربطی به دردهای او دارد؟ یک خستگی می پیجد توی سرم، مغزم، روده هایم. یک حس بی نام و نشان که لب هایم را تکان می دهد.

+ سرزمین من  88/07/27   توسط افروز ارزه گر  | 

مادر

با نخ های صورتی و بنفش

شالگردن می بافد...

 

+ سرزمین من  88/07/27   توسط افروز ارزه گر  | 

از خدا لجم می گیرد

از خدا

که می رود

و خیلی بعد تر ها

می آید...

+ سرزمین من  88/07/14   توسط افروز ارزه گر  | 

 

"وقتی که بیایی

پیراهن گل داری می پوشم

که مرا به شادمانی هفت سالگی ببرد

به کوچه های کودکی و بادبادک و گرگم به هوا

فارغ از تصمیم کبری

فارغ از آنکه بابا نان داد یا نه...."

پ ن: تند تند راه می رم. تند تند غذا می خورم. تند تند سلام می کنم. تند تند حرف می زنم. تند تند کتاب می خونم. تند تند خسته می شم. تند تند تایپ می کنم.... بعد یواش می شینم یه گوشه و منتظر یک معجزه می شم...

 

+ سرزمین من  88/07/10   توسط افروز ارزه گر  | 

 

تازگی ها آدم های زیادی را می بینم که سعی زیادی می کنند

 برای اثبات

برای توجیه...

 

+ سرزمین من  88/07/05   توسط افروز ارزه گر  | 

 

امروز ایمیل های گذشته ام را که نگاه می کردم به این رسیدم. عصر یک روز کنکوری بود. این را نوشته بودم برای صفحه ای توی روزنامه. مامان کاغذی هم برایم این یادداشت را گذاشت. دلم برای آن روزها تنگ است:

 

اين چشم ها را پرده ي گلدار قاب گرفته است

من توي اتاقم يك پنجره دارم.  پنجره ي اتاقم پر است از چيزهاي رنگي. از پنجره ي اتاق من شب سياه خال خالي ست. غروب ها خورشيد مثل يك تخم مرغ عسلي از توي پنجره ام مي درخشد. آسمان هميشه آبي است.  پرده هاي گلدار آبي كه باد مي خورند پنجره شروع مي كند به درد و دل كردن. مي گويد امروز چند تا بچه مدرسه اي وسط خيابان كتك كاري كرده اند. مي گويد يك ماشين عصباني مي خواسته يك پيرزن پر از سبد سبزي را زير كند و بستني يك بچه از دستش افتاده روي آسفالت ها!

گاهي ظهر ها پنجره پر از شعرهاي زير لب مي شود. براي خودش آواز مي خواند : بق بقو، بق بق بقو... و من براي پنجره دانه مي پاشم.

مامان انگشتش را مي كشد كناره هاي پنجره و مي گويد: واي! اينجا چقدر خاك دارد.

مامان پر از پنجره است. چشم هاي من براي مامان پنجره اند، چشم هاي بابا پنجره اند... .  او با چشم هايش مي خواند و با پنجره ها حرف مي زند.  كافي است مامان به يكي از اين پنجره ها نگاه كند و همه چيز مثل روز برايش روشن مي شود. 

پنجره ي پدر تلويزيون است و راديو و گاهي حوض آب. گاهي ميز كارش و گاهي انبوه كتاب ها و روزنامه هايي كه مرتب چيده شده اند در كتابخانه. پدر تمام دنيا را از توي پنجره هايش مي بيند.  مثلا مي داند كدام بيماري توي چه كشوري جان آدم ها را مي گيرد يا كدام دهكده در معرض حمله ي ملخ هاست. پدر پنجره اش را ورق مي زند و از قانون هاي كوچك و بزرگ مي گويد، از بايد ها و نبايدها. گاهي دستش را مي برد توي پنجره ي حوض و عكس ماه مي شكند ميان دست هايش. بعد يك هندوانه ي سبز سرد در مي آورد . يك ضربه به آن مي زند و مي گويد: اين شيرين ترين هندوانه ي دنياست!

اما پنجره ي مادر بزرگ مثل خود او، بزرگ است و قديمي و مشجر. من از پشت شيشه هاي مشجر خانه ي مادربزرگ فقط نور مي بينم. چيزهاي مبهمي آنطرف پنجره هست كه ديده نمي شوند. فقط مي شود با نور همه چيزها را حس كرد. بعضي قسمت ها تاريكند و بعضي جاها روشن. حس مي كنم پشت اين پنجره مادربزرگ چادرش را محكم گرفته است، زير لب بد وبيراه مي گويد و مي رود حساب بچه هاي كوچه را برسد. شيشه هاي مشجر پر از بغض بودند. حالا توپ را بغل كرده اند و چيك چيك چيك گريه مي كنند...

یادداشت مامان کاغذی:

من یک پنجره عجیب توی  اتاقم دارم. یک پرده تور مثل کش شلوار از آن آویزان است و پشتش چهارپایه ای کوتاه و دمپایی مردانه است که مال آقای تعمیرکار است وقتی می رود کولر را درست کند

پشت پنجره اتاق من یک جیرجیرک کوچک است. وقتی آقای تعمیرکار می گوید " یا الله " من می دوم و جیرجیرکم را بغلم می کنم و می گذارم کنار دخترم که یک مورچه کوچک سیاه است. می گویم با هم بازی کنید تا برگردم.

چقدر خوب که تو هستی...جیرجیر می کنی برایم. بستنی دوست داری و اتاقت تمیز نیست مثل خودم

مراقب خودت باش و یادت باشد که تو باید آنقدر بزرگ شوی تا بتوانم در روزهای پیری به تو تکیه کنم. همه دنیا این روزهای خسته کننده نیست. این روزها تو جیرجیرک من هستی و شاید چند سال دیگر باید دست مرا بگیری و پنجره من شوی برای دنیای بزرگ بیرون

مامان کاغذی باید سالهای سال بنویسد و شاید یکی از روزهایی که خیلی هم دور نیست، تو از دانشگاه برگردی ، پنجره اتاقش را باز کنی، برایش چای درست کنی و بگویی: فصل چندم هستی مامان؟ و مامان کاغذی خوشحال باشد که جیرجیرکش همیشه خدا هست برایش...

+ سرزمین من  88/07/03   توسط افروز ارزه گر  | 

شب اول مهر بی خوابی بود همیشه. بی سر و صدا مانتو و شلوار و مقنعه و کیف و جوراب را یکجا چیدن و زیر چشمی تا صبح پاییدنشان. خیالبافی از معلم های تازه و همشاگردی های جدید...

همیشه از اول مهر متنفر بودم...

همیشه مدرسه ی جدید. آدم های جدید. همیشه کوفت و زهر مارهای جدید که عادت کردن بهش سخت است.

همیشه از اول مهر بی زار بودم.

از لبخندهای مصنوعی خانوم معلم ها. از خواندن لیست حضور غیاب که نفر اول اسم من خوانده می شد. از حرف زدن درباره ی مدرسه ی سال پیش. پیدا کردن همشاگردی های گذشته توی همشاگردی های جدید. مثلا این که اسمش ساراست چقدر شبیه میناست. بعد تقسیم خوب ها بدان معلم ها. به اینکه اشتباه می شد همیشه. همیشه زود قضاوت می کردم.

همیشه از معلم های روز اول می ترسیدم.

اصلا دلم نمی خواهد اسم ها را یاد بگیرم. دوست ندارم. دلم نمی خواد. ن م ی خ و ا م....

ظهر روز اول مهر را دوست نداشته ام هیچ وقت.

که کوله پشتی ام را پرت کنم وسط اتاق و سرم را بگذارم روی مبل و ناز کنم و ناهار نخورم. حوصله نداشته باشم و بدعنقی کنم. به روز دوم فکر کنم که قرار است فردا بیاید و لب و لوچه ام آویزان شود.

مسخره ترین کار دنیا صف بستن بود. انگار می خواهیم برویم بهشت که از زیر گل ردمان می کردند و باز آمد بوی ماه مدرسه می گذاشتند و توی تلویزیون با آب و تاب مقنعه های اتو کشیده و کفش های نو نشان می دادند. همش گول می زدن. که فکر کنیم حلوا پخش می کنن تو مدرسه. اوووووووووففف. ایشالا مدرسه ها رو سیل ببره. ایشالااااا...

از حسودی دارم می ترکم که دیگه بچه مدرسه ای نیستم...

که صبح روز اول مهر دیر تر از همیشه بیدار شدم و گشت زدم و با تلفن حرف زدم و حرف زدم و تو اینترنت چرخیدم و کتاب خوندم و شب شد و سعی کردم به زور بخوابم... خوابم نمی برد که!!!

هی هی هی هی! امروز روز اول مهر من بود.

اینقده خوش می گذره اتوبوس سواری صبح خروس خون. اونم وقتی دانشگات فرسنگ ها دورتر باشه....

بعد دلت بخواد برای بچه های اتو کشیده ای که تو راه مدرسه اند شکلک در بیاری. زبون درازی کنی. روتو اون ور کنی مثلا قهری...

بعد اتوبوس گاز بده، خیابونا خلوت باشه و نیم ساعته برسی دانشگاه... بعد هی زمینا رو متر کنی. هی گم بشی لای سالنا، کلاستو پیدا نکنی....

بعد اولین کلاست فیزیک باشه و دلت بخواد اقا استاد فیزیکتو خفه کنی. هی دلت تنگ بشه واسه آقای فیزیک مدرسه و نق نق کنی....

اولین روز مدرسه همیشه گند بوده....

فقط وقتی اولین روز مدرسه زیاد گند نیست که یک زنگ تفریح یک ساعت و نیمه داشته باشی و با" شیرین" به نزدیک ترین کافی شاپ مدرسه- دانشگاه بریم و سیب زمینی بخوریم. خوشحال باشیم که نزدیک دانشگاه سینما هست برای پنجشنبه ها... ها ها ها ها...

بعد هی بچرخیم توی دانشگاه. بعد من هیجان زده شم از دانشکده ی معماری با صندلی های بلندش و شیرین هی از دانشکده ی مهندسی بگوید که آدم زیاد دارد و من غصه بخورم که آدم زیاد نمی شناسم و ...

کلا اول مهر چیز خوبی است اگر فردایش جمعه باشد و اردویی باشد! بعد دلم خوش می شود به همشاگردی- دانشگاهی هایم: شیرین و مهتاب و طناز و این که با دوست داشتنی ترین دوستانت توی یک دانشگاهی. به این فکر کنی دانشگاه قهوه ایت را هم می شود دوست داشته باشی. ایستگاه شلوغش هم خوب است. به زمین های بی آب و علف توی راه هم می شود دل خوش کرد. به این فکر کنی که اول مهر به این بدی ها که بوده هم نیست....

+ سرزمین من  88/07/02   توسط افروز ارزه گر  | 

نور قرمز یعنی خاموشی چراغ های سینما. صدای نفس کشیدن

نور قرمز یعنی نئون های کافی شاپ. صدای قورت دادن میلک شیک شکلات

نور قرمز یعنی چراغ راهنمایی. کوباندن دست روی فرمان

نور قرمز یعنی چشم ها. که با هر فلاش  قرمز می شوند

نور قرمز یعنی خانه خواب است. وقتی کوله ات را روی تخت می اندازی و به آپاژور خیره می شوی و روزت را مرور می کنی....

 

 

رفتیم کویر. جای همه خالی...: گزارش برگزاری پنجمین رقابت منطقه ای صوفی خراسان 

+ سرزمین من  88/07/01   توسط افروز ارزه گر  | 

به مردن فکر کنی

بارها و بارها

برای خودت فلسفه ببافی

بی سر و ته

از یک جای شلوغ برگشته باشی

تنها شوی

گریه کنی

فیلم "طعم گیلاس" را پیدا کنی

نگاه کنی

مطمئن می شوی که خدا هم

فیلم زیاد نگاه می کند.

+ سرزمین من  88/06/27   توسط افروز ارزه گر  | 

 

عجیب ترین اتفاق، کال از درخت افتاد

 

می دانی؟! از همان اولش اشتباه بود که تو را با همه ی آدم های دنیا اشتباه گرفتم. اشتباه بود که همه ی آدم های خوب و بد نشسته بودند درون تو و فکر کردم تو پازلی هستی از یک مجموعه ی بزرگ. که من ذره ذره می توانم آدم ها را بشناسم. با تو. با حرف های تو. با سکوت تو. تو هی یادم می آوردی. این بزرگترین اشتباه بود.

می دانی؟! می دانم دلت می گیرد از روزهایم. می دانم تنهاییم را هیچ وقت هضم نخواهی کرد. می دانم از آدم های دور و برم سرت گیج می رود. از آدم هایی که هیچ وقت اسمشان یادت نمی اید. آدم هایی که دوست داشتنشان تو را می ترساند. آدم هایی که دوستم دارند را باور نمی کنی. تو آدم ها را باور می کنی؟ خیلی وقت های پیش جاهایی که آدم ها می گذرند را دوست داشتی به گمانم. چون آدم ها را می دیدی. بارها و بارها. حرف هایشان را می شنیدی. بارها و بارها. و مطمئن می شدی دنیای آدم ها همان کلونی مورچه هاست. همان لانه ی کوچکی که زیر یک سنگ نفس می کشد. نمی دانم چرا این کلونی را بزرگ و بزرگ تر کرده ای این روزها. از ترس هایت هم بیشتر. شب های دیرم را بزرگ می کنی. صبح های زودم را توی مشتت فشار می دهی. نگران می شوی. تند تند. و من نمی دانم با نگرانی هایت چه قصه ای بسازم. چه لالایی ای که خوابم ببرد. کاش یادم بدهی خوب چیست. بد چیست.

 

می دانی؟! از اینکه تجربه جمع کنم توی کوله پشتی ام لذت می برم. تو می ترسی.

از شناخت آدم های جدید هیجان زده می شوم. تو می ترسی.

فکر کردن به روزهای نیامده سرگرمم می کند. تو می ترسی.

شادی های کوچکم به نظرت ترسناک می آیند.

نترسیدن هایم تو را می ترساند.

یک آهنگ  را برای چندین بار گوش کردن تو را می ترساند. کتاب های کم قطر تو را می ترساند. بی حوصلگی هایم تو را می ترساند. شعرهایم تو را می ترساند. یک باره ظاهر شدنم تو را می ترساند. غیب شدنم هم.

 

می دانی؟! باور نمی کنی شب ها از سرما زیر پتو مچاله می شوم. باور نمی کنی لباس های زمستانی ام را در آورده ام. باور نمی کنی سرما سرم را درد آورده. باور نمی کنی و من هم برایم مهم نیست که این ها را بدانی یانه. و این عجیب ترین اتفاق این روزها می شود. همین که دلم نمی خواهد باورم کنی. همین که دلم نمی خواهد برایت دعا کنم. همین که وقتی نیستی انگار خدا نیست. این که حرف زدن با خدا هم سخت می شود.

 

 

می دانی؟! دلم می خواهد عاشق پسرک منگول کوچه یمان شوم. خیلی خوب بلد است دروازه بان باشد. خیلی خوب بلد است وقتی دورش جمع می شوند و هو می گویند بهش گریه کند و فردا با یک نوشابه ی زرد بخندد و آشتی کند. اما دیر عاشق شدم. مثل همیشه. منگول حاج عباس زودتر عاشق پسرک شده. وقتی فوتبال بازی می کنند چادرش را می کشد توی صورتش و از پشت درخت لیگ برتر محله را نگاه می کند و من حسودیم می شود به خنده هایش وقتی گل می خورد پسرک مونگول. کاش تو هم پنجره را دوست داشتی. آنوقت غیر منگول ها، مملی و ملی خانوم و ننه ی گلی و مجید و بی بی مریم و ماشین شیر و هزار کوچه پس کوچه را نشانت می دادم. همه ی اینها از یک پنجره ی کوچک می آید. از همین کوچک هایی که خیلی وقت است فراموششان کرده ای.فراموشی زیاد هم بد نیست.  هنوز هم توی فراموشی دوست داشتن هست. می دانم که دوستشان داری. می دانم که از حرف هایم می توانی هزار تا رویا ببافی. می دانم. وگرنه دلم نمی خواست پنجره ام را بهت نشان بدهم. آخ اگر آنوقت باران می بارید.... باران پنجره ام را باید ببینی. همه ی اینها را هم بشنوی، بارانش را از دور نخواهی دید.

 

می دانی؟! کاش به اندازه ی تو عاقل بودم. کاش آنقدر چیزهای بزرگ داشتم که دلم را به لی لی بازی خوش نمی کردم. کاش آنقدر بزرگ بودم که دلم نمی گرفت. کاش آنقدر کوچک بودی که کمی خیال کردن یادم می دادی. کاش آنقدر بزرگ بودم که واقعی ها را می دیدم. کاش کوچک بودی و حرف هایت کمتر بوی نان پحته می داد. کاش بزرگ بودم و بلد  بودم دلیل و منظق بیاورم برایت.

کاش به اندازه ی تو عاقل بودم. کاش می دانستم تو را باید به چه اسمی صدا بزنم...

                                                          

+ سرزمین من  88/06/17   توسط افروز ارزه گر  | 

خسته ام.

همه ی خستگی ام هم توی این عکس پیداست.

شبیه هیچ چیز نیستم.

کنار هر کس می نشینم برایش علامت تعجب می شوم و سوال.

خواب طولانی ای باید.

گاهی باید به آسمان نگاه کنم.

 

تاریخ عکاسی: مهر ۸۷

 

یادداشتی از زیتا ملکی: چیز هایی هست برای از دست ندادن!
+ سرزمین من  88/06/13   توسط افروز ارزه گر  | 

اول نازنین لپ هایش گل انداخت و گلویش باد کرد

بعد فاطمه سرفه کرد و داغ شد

مامان دور تا دور خانه دنبال استامینوفن می گردد.

 علیرضا آرامتر از همیشه خوابش برده.

مامان سرماخوردگی بزرگسالان نصف می کند برایش.

دلم می خواهد هر سه تایشان را ببوسم.

بعد مثل ویروس هایی که توی بدنم مچاله شده اند، بخزم زیر پتو.

ساعت ها.

 فکر نکنم.

تب کنم.

بیدار نشوم.

+ سرزمین من  88/06/12   توسط افروز ارزه گر  | 

من هنوز هم برایم سوال است که بیدی که در خواب زمستانی است، و دستمال هایی رنگی به شاخه هایش گره زده اند، آیا سنگینی آن پارچه هایی را که بهش گره زده اند، حس می کند؟

 

+ سرزمین من  88/06/06   توسط افروز ارزه گر  | 

 

گوسفند ها را یکی یکی بشمار از روی پرچین خوابم

 

امروز هم مثل همه ی روزهاست. مثله دیروزی که خوابم برد و مثله فردا که هنوز ندیدمش. فقط اسمش جمعه است. همین. همین کافی است تا دلم بگیرد و بق کنم گوشه اتاق.

ببین! جمعه ها هم خوشحالم نمی کند. خیلی وقت است پنجشنبه شب ها را از یاد برده ام. می دانی؟! پر از بهانه های ریز و بغض هایی هستم که نمی دانم از کجا پیدایشان می شود.

کاش اینقدر لوس نبودم. کاش کمی بیشتر، کمی عاقلتر، کمی خوبتر بودم.

 

من با عنصرها دوست نیستم. یاد ندارم برایشان جدول بکشم و حلشان کنم. با تو هم دوست نیستم. یاد ندارم ازدلت در بیاورم و فراموش کنم. درس های من به اندازه ی تو خوب نیست. عددهایم هم توی چشم نمی آیند. تو خوب بلدی عدد درست کنی. خوب بلدی حساب کنی. خوب بلدی خوب و بد را جدا کنی. خوب بلدی همه چیز را پاک کنی. خوب بلدی مرا وارد جدول خودت بکنی. آن پایین ها، جایی که دست هیچ کس به من نرسد.  خوب بلدی دلت برایم تنگ نشود. می دانی؟! من هزار تا افروزم! وقتی می گویی:افروز؟! یادم می رود کدام افروز را صدا می زنی. یادم می رود کدام افروز را دوست داری. یادم می رود باید چگونه بایستم وقتی خودم نیستم. وقتی خودت نیستی.

تو رقم ها را خوب می شماری؟ من نه. من گوسفندها را خوب می شمارم. گوسفندهایی که بلند بپرند، بچرند، بازی کنند. گوسفندهایی با پشم های رنگی. گوسفندهایی که خوب بلدند بازی کنند. تو خوب بلدی بازی کنی؟ من بازی ها را خوب بلدم. برای بعضی از بازی ها فقط باید چشم بگذاری. بعد یکی یکی قایم شده ها را پیدا کنی. من قایم باشک خیلی دوست دارم. امروز من بره می شوم. فردا تو. بعد من جیغ می زنم تمام راه ها را با دوچرخه می دوم تا دستم را بگذارم همانجایی که چشم گذاشته ای: سوک سوک!

تو اسمارتیز دوست نداری. دوست نداری لب هایت رنگی شوند. دوست نداری از توی دستم دانه های ریز رنگی را برداری و روی لپت دو تا دایره ی رنگی بکشی. من اما خوب بلدم اسمارتیز خوردن. خوب بلدم بنشینم روی پله ها و دانه دانه دلتنگی قورت بدهم. 

من مثله تو نکته بردار خوبی نیستم. بلد نیستم کلمه ها را از تک تک جمله ها بیرون بکشم و با انها ماکارونی درست کنم. سالاد هم نه. با اینکه هم ماکارونی دوست دارم هم سالاد اما دلم برای کلمه ها می سوزند. می دانی؟! من کلمه ها را خفه می کنم توی گلوم. این را خیلی خوب یاد دارم. تو یادم دادی. یادم دادی شاگرد اول نشدنم را بگذار مبه حساب بدی های دنیا. هندسه یاد نگرفتنم را بگذارم به حساب سختی های دنیا. رتبه ام را بگذارم به حساب بد بودنم. بدی های دنیا چقدر زیاد بودند. سختی هایش هم. خدا دیگر با من چه کار دارد وقتی همه اش را به حسابم گذاشت. یعنی دنیا دیگر تمام می شود با همین ها. یعنی اینقدر بد بودم که تو می گویی. کاش حسابم بهتر از اینها بود. بعد روزهای نیامده را جمع می زدم به روزهای گذشته. روزهای گذشته را کم می کردم از کل. از جایی که تو مطمئنی چسبیده است به قلبم. همینجایی که هرروز دستم می چسبد به آن:خسته ام.

 کاش من هم می فهمیدم امروزم انقدر مهم است که تو به خاطرش انگشت هایت را گم کرده ای. هنوز داری می شماری؟ کاش حساب من هم به اندازه ی تو خوب بود.

روزی هزار مرتبه بنویس: به روزهای نیامده اطمینانی نیست. تا مطمئن شوم اتفاقی، حادثه ای، انفجاری توی همه ی این لحظه ها وجود داشته.

روزی هزار مرتبه بنویس: اشتباه ها حق تکرار شدن ندارند. تا من راضی شوم به اشتباه های ریز و درشتم. به اشتباه هایی که دستشان را گذاشته اند روی گلوم و تا حلقومم را فشار می دهند.

روزی هزار مرتبه بنویس: دنیا جای نا امنی است برای کوچک ها. تا من روز به روز کوچک شوم. آب شوم. راضی شوم به بودنم.

می دانی؟! این روزها قد کشیده ام. بزرگ تر شده ام. خانوم تر شده ام. دستم به بالاترین قفسه ی آشپزخانه می رسد. پله ها را دو تا یکی بالا می روم. کفش هایم دیگر اندازه ی پایم نیست. و دست هایم هم. آنقدر بزرگ شده ام شاید که دست هایم هم توی دستت جا نمی شوند.

 

 کاریکاتور از بزرگمهر حسین پور.

+ سرزمین من  88/06/06   توسط افروز ارزه گر  | 

hi hi hi hi

he he he he

hosele poste tulani neveshtan na da ram

hosele ha ha ha ha khandidan na da ram

hosele chayi ab khonaki ham na da ram

hosele nooshmake suratio alaska na da ram

hosele roje  lab zadan ba esmartizo nadaram

hosele khodamo

hosele hichgune afruzio na na da da ram ram

he he he he

hi hi hi hi

+ سرزمین من  88/06/05   توسط افروز ارزه گر  | 

حتی اگه خپل باشی و چاق و دست و پاچلفتی بازم می تونی پاندای دوست داشتنی کونگ فو کار باشی. بازم می تونی ظهرها وقتی همه خوابند با هم بخندیم و کونگ فو بازی کنیم. پانداهای زیادی توی دنیا هستند، فقط باید کونگ فو بلد باشی. همین. ببخشید اگه شما یه پاندای کونگ فو کار دیدید می شه یه امضا ازش بگیرید برام؟

عشق منه این پاندا. یه روز حتما باهاش عروسی می کنم

+ سرزمین من  88/06/04   توسط افروز ارزه گر  | 

 

این دختر کک مکی مو قرمز دمب گوشی بافته را فوق العاده دوس دارم. بهم یه انرژی می ده قد بلند کردن اسب و ورجه وورجه کردن با میمون دوس داشتنی: آقای نیلسون.

کلبه ویله کولا محشرترین خونه ایه که مثه بهشته. مثه خود خود بهشته.

عاشق جورابای بلندم. جوراب راه راه بلند که  لنگ به لنگه باشه و هی از پام بیفته. و عاشق پی پی که جوراباش بلنده!

+ سرزمین من  88/06/02   توسط افروز ارزه گر  | 

مامان چراغ ها را خاموش می کند. من تلویزیون را روشن می کنم. انبوه سی دی ها را بهم می ریزم. وال ای خیلی می آید به این روزها.

 

+ سرزمین من  88/06/01   توسط افروز ارزه گر  | 

هر پایانی آغاز هم هست٬ فقط در آن لحظه این را نمی دانیم

آدم ها چگونه آخرین کلماتشان را انتخاب می کنند؟ آیا جاذبه ی آن کلمات را احساس می کنند؟ آیا آن کلمات قظعا باید عاقلانه باشد؟

 

کتاب" در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند" را می خوانم.

دوچرخه سواری نمی کنم.

عکس می بینم.

خیالبافی نمی کنم.

خسته می شوم.

فکر نمی کنم.

ظرف می شویم.

جارو نمی زنم.

کیک می پزم.

قدم نمی زنم.

خسته می شوم.

کار نمی کنم.

 

+ سرزمین من  88/05/31   توسط افروز ارزه گر  | 

قصه ی خدا به آخر می رسد فقط دیر به خانه می رسد

کدام پل

در کجای جهان

شکسته است

که هیچکس به خانه اش نمی رسد *

صبح عاشق این شعر بودم. عاشق این که بنشینم برای خودم دلتنگی ببافم. دانه دانه. یکی زیر یکی رو.  غصه هایم را قلاب بیندازم روی میله ی دلم و هی نگاهش کنم: یک وجب، دو وجب...

صبح  پلم شکسته بود. کلاغ شده بودم  روی هر پلی می نشستم می ریخت زمین. صبح پلم ساکت و خیره نگاه می کرد. مثل غروب هایی که می آیند و قصد تمام شدن ندارند. صبح اما ظهر شدن خیلی بلد است. خیلی بلد است آفتاب بشود بیفتد روی آهن های اصغرآقا اوستا و داغ شود. بعد زری خانوم با سینی پر از شربت بیاید و به کارگرها خسته نباشید بگوید و دعا کند این کار بنایی تا ماه رمضون تمام شود  الهی به حق آقا اما رضا.  از صبح نشسته ام به دعاها گوش می دهم. بعضی دعاها را دوست دارم خیلی. سفید بخت بشی الهی را مخصوص دوست دارم. پیر بشی جوون را نه. خدا از جوونی کمت نکنه هم به دلم می نشیند.

فکر می کردم شاعرها عجول ترین آدم های جهانند. خدا آنها را 7ماهه به دنیا آورده.  که سر همه چیز را می بینند بعد خوششان نیاید بیخ خرش را می گیرند و به باد کلمه می گیرندش. خوششان بیاید واویلا می شود که فصل عاشق شدن است و خیال پردازی. خدا شاعرها را آفرید که مایه ی عبرت سایرین شوند. حدس می زنم شاعری یعنی هر حدس دنیا را به توان 7 رساندن. یعنی القای می توانم ها و خسته ام ها. یعنی الان صبح است روزی شب می شود.

من از اینجا خواهم رفت

و فرقی هم نمی کند

که فانوسی داشته باشم یا نه

کسی که می گریزد

از گم شدن نمی ترسد.*

صبح است وگرنه برای گریختن بیشتر از اینها می ترسیدم. صبح است وگرنه بهترین فانوس شهر را برای خودم می خریدم. بهترین فانوس شب را.

یک دشت مین توی بدنم می ترکد. احساسی مثل گشتن توی قدیمی ترین مغازه ی یک دهکده ی تازه از خاک در آمده. مثل نگاه کردن به انگشتان روغنی ام بعد از نفت کردن یک فانوس آبی. شاید هم مسی. حسی مثل بویی نا آشنا دویده است لای انگشت هایم.  مثل تمام شدن نفت و نداشتن فتیله در تاریکی.

برگشته ام لابلای یادداشت هایم دنبال الانم می گردم. دنبال فردا. روزهایی را پیدا می کنم که مثل پازل گمشان کرده ام. پیدایشان می کنم. جیغ می کشم توی دلم. جمله هایم را می خوانم. یکیشان را بلند می خوانم از یک قصه ی خوانده نشده:

"کلیدهای کوچک سیاه روبرویم ردیف شده اند که : بنویس! چند ساعت است که روبرویشان نشسته ام و سرم را به یواشکی های کامپیوتر بند کرده ام. شعرهای یواشکی، نقاشی های یواشکی، عکس های یواشکی. فیلم و قصه و هزار پوشه و گوشه. "نوشتن" را فقط پیدا نمی کنم. همین دور و برها باید باشد.

باید بنویسم سنگینم این روزها. حرف هیچوقت آدم را سبک نمی کند. سنگین تر می شوم. آنقدر که دوست دارم سرم بیاید پایین تا کف پایم. بعد با کله ام فوتبال بازی کنم. کله ی گردم قل می خورد لای پای آدم ها. بین دستانشان. شوت می شوم. گل می شوم. بازی که تمام می شود کله ام سنگین تر از قبل بر می گردد سرجایش. می نشیند آرام و لام تا کام حرف نمی زند. خیره دورو برش را نگاه می کند فقط. "حرف" از کله ام پرد بیرون، آوبزان دهانم می شود،  سر می خورد روی دست هام. آرام از پاهایم پایین می آید می پرد توی بغل گوش ها. کله ام داغ می کند. جوش می آورد. بهش می گویم: هیسس! تموم می شه الان. آخرشه..."

 

این جمله ها مال کی بود؟ می ترسم اگر قصه هایم خوانده شوند صاحب پیدا کنند. آدم ها خودشان را پیدا کنند توی نوشته ام. دیگران را پیدا کنند. قضاوت کنند و بدون کفش های من راه بروند روی قصه هام. قصه هام را بچسبانند به تقویم و قصه بسازند. قصه تاریخ مصرف گذشته اش دلنشین تر است.

نویسنده ها پل ندارند مثل شاعر ها. ایوان دارند به گمانم. ایوانشان هم پله دارند. گاهی خدا از پله ها بالا می آید روی قالیچه ای می نشیند و با یک لیوان چای و حبه ای قند قصه می گوید. قصه ی خدا به آخر می رسد فقط دیر به خانه می رسد. تا آن موقع 7126تا شاعر 7ماهه به دنیا آمده اند.

می دانم! این روزها عینک آبی ام خیلی می آید به این روزها.  دوچرخه ی سبزم هم نشانه ی خوبی است برای خوب بودن برای چرخیدن توی کوچه. لواشک هم می آید به این روزها. نبودن هم. بودن هم. فکر کردن و خیال پردازی هم. به اینکه خدا سر موقع تصمیمش را می گیرد یا نه. آدم مثل بچه های ننر دامنش را می کشد و خدا مثل مامان ها می نشیند به قصه گفتن که بیشتر شبیه نصیحت است. اینگونه است که خدا دیر می کند و تصمیمش وقتی عملی می شود که آدم چسبیده است به شرقی ترین ضلع دیوار. دست هایش را گم کرده است انگار لای آجرها. پناه گرفته است.

خدا باید کارگردان می شد. آنوقت فیلمش را می گذاشتم روی دور تند و  ذره ذره لذت می بردم. می شود خدا بازیگر نقش اول فیلمش شود. بعد هر روز دلم بخواهد یک امضا روی دستم ازش داشته باشم. نه روی پیشانی ام.

خدا نویسنده نشد که نویسنده بیافریند. نقاش هم نشد و پروفسور هم نبود. خدا نمی دانم چیست با این همه طرفدار. حالش خوب است؟ خدا روزی انیشتن نیوده یا فارادی؟ پیکاسو هم؟ فردوسی اگر بود احتمالش را می دادم  روزی از کنار خانه ی ما گذشته است. خدا امام زمان هم نیست  که دلم خوش باشد روزی می اید.

 خدا کلاغ است. خدا خانه زیاد دارد برای رسیدن.  خدا مهمانی رفتن خیلی بلد است. نویسنده ی با استعدادی هم هست.

می گردد، می گردم شعر مناسب این روزم را پیدا می کنم.  دنیا همین چند شعر شده است انگار.

 

این روزها که می گذرد

شادم

این روزها که می گذرد

شادم

که می گذرد

این روزها

شادم

که می گذرد ....*

 

 

 

*اولین شعر از گروس عبدالملکیان

*دومین شعر از رسول یونان

*اخرین شعر از قیصر امین پور

+ سرزمین من  88/05/30   توسط افروز ارزه گر  | 

 

همه ی داستان هایم را از بری

و من حرف های تو را

توی شعر هایم از بر شدم

حالا هی بنشینم توی تاریکی به کلید های سیاه کیبورد زل بزنم. نوشتنم که نمی آید.

 حالا هی بنشینم به آینده فکر کنم. آینده که زودتر از وقتش نمی آید.

حالا بنشینم و خنده ببافم برای خودم. خنده که واقعی نمی شود.

حالا هی سیاه و سفید کنم آدم های دور و برم را. آنها که رنگی نبوده اند...

تند تند ادامس می جوم. باد می کنم. می ترکانم. تکیه می دهم به تختم، سرم را خم می کنم میان پاهایم. کتاب هایم را می چینم دورم: آدم ها رنگی اند. آدم ها پراز قوطی رنگند.

دستم می چسبد به قلبم: خسته ام.

 

+ سرزمین من  88/05/29   توسط افروز ارزه گر  | 

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 14:4 شماره پست: 68

آسمان بهترين جايي است كه مي توان در آنجا زندگي كرد.

 

تو بال هايت را به من بده ، تا پرواز كنم. در دريايي كه آن بالاست، بالاتر از دريا. من باله هايم را به تو خواهم داد تا دريا را ببيني. آسماني كه بر زمين افتاده. . . 

دوباره به گوشه ي سمت راست كتابخانه ام تكيه مي دهم. گوشه اي كه چند كتاب كودكانه دارد و چند نقاشي و سه چهار تا كتاب عكس. دلم به "آهوي گردن دراز" خوش است و "افسانه ي چهار دختر مهربان"  در "بهار خرگوش سفيد را يافتم "  قصه هاي مونيا ،  سفيد برفي ، دريا و ماهي ، باد شمال و خورشيد ، هديه ي طاووس كوچك و ...

گاهي كه دلم ساده مي گيرد. گاهي كه مي خواهم در خودم بپيچم مي روم سراغ كتاب هايي كه بسیار کوچکند  ، گاهي مجله هايم را هم ورق مي زنم.

 

بال های من باله های تو. نمي دانم چرا دستم به گوشه ي سمت راست، قفسه ي دوم رفت و چند لحظه به بالهاي زرد و باله هاي آبي خيره شد. اولين بار اين را كي خواندم ؟ 7 سالم بود؟ 8 سال؟ كوچكتر؟  خيلي وقت بود سراغش نرفته بودم .

 

در يك صبح زيبا، هنگامي كه نسيم ، برگ درختان را به آرامي تكان مي داد ، يك ماهي كوچك شنا كنان خودش را به سطح اب رساند و سرش را از آب بيرون آورد. خورشيد مثل يك توپ زرد در آسمان مي درخشيد و ابرهاي سفيد دور تا دورش را فرا گرفته بود.  ماهي كوچك همانطور كه به آسمان آبي خيره شده بود، با خودش فكر كرد: چه خوب مي شد اگر مي توانستم آن بالا، در آن درياي آبي شنا كنم!

 

 

پرنده هم با خودش اين فكر ها را مي كرد . او هم دلش مي خواست  در آسماني كه ماهي در آن شنا مي كرد پرواز كند. پرنده به باله هاي ماهي نياز داشت و ماهي به بال هاي پرنده. من هم با خودم فكر مي كردم كاش بال داشتم. كاش دست هايم را مي دادم به جاي بال. اگر نمي دانستم ماه چقدر چاله و سنگ و خطر دارد، آنوقت آرزو مي كردم بروم ماه ، بروم به انعكاس ماه در آب. يا بروم به جايي كه اينجا نباشم. چرا مي خواستم اينجا نباشم؟ 

 

ماهي گفت: خيلي خوب! پس من باله هايم را به تو مي دهم، تو هم بالهاي را به من بده. پرندهي كوچك قبول كرد و بال هايش را به ماهي داد. ماهي هم بالهايش را به پرنده داد.. ماهي با بال هاي پرنده به آسمان پرواز كرد... پرنده ي كوچك هم احساس تازه اي داشت.

 

چرا اگر هزار بار كتاب ها ي قفسه ي اول و سومم را بخوانم ، اين طور جواب سوال هايم را پيدا نمي كنم كه كتاب هاي طبقه ي دوم به من پاسخ مي دهند ؟  چرا بزرگترها آنقدر بزرگند كه كتاب هاي جلد رنگي را كوچك مي بينند.

 چرا كسي ديگر بال نمي خواهد؟

 

ماهي كوچك ، همانطور كه پرواز مي كرد ، يك چيز تعجب آور ديد. چيزي كه دنباله ي دراز داشت و در باد مي رقصيد. آن چيز بادبادك بود در دست يك بچه كه با آن بازي مي كرد.  ماهي كوچك با خودش فكر كرد: حالا اين بچه به خانه اش مي رود و مي گويد من امروز يك ماهي ديدم كه پرواز مي كرد!

من امروز يك ماهي ديدم كه پرواز مي كرد. من امروز يك فيل ديدم كه در آسمان مي دويد. يك بشقاب پرنده از فضا به حياط خانه مان آمده بود و من الان يك عالمه دوست هاي فضايي دارم . و يك خرگوش سفيد كه هر بهار به ديدنم مي آيد.

 خانه ي ماهي آسمان نيست. هر چند بودن در آسمان برايش لذت بخش است. پرنده هم براي دريا نيست. همانطور كه او از دريا خوشش امده باشد. ماهي بال هايش را پرنده مي دهد و پرنده باله ها را به ماهي. ماهي به دريا باز مي گردد و پرنده به آسمان.  گاهي آن چيز هايي كه دوست دارم را از ياد مي برم. فراموش مي كنم من با" بودن" اين ها هستم و اين ها بال هاي من اند. گاهي يادم مي رود بايد نشست و به هر چيز كه دوست دارم فكر كنم و كمتر اداي بزرگتر ها را در بياورم . هر چند كه با چشم هاي درشت و ابروهاي در هم رفته به خيال هاي من نگاه كنند. و تعجب كنند.  من بال هاي كودكي ام را با دست هاي شاخه هاي هيچ درختي عوض نمي كنم.

از آن روز به بعد، پرنده ي كوچك ، بعضي وقت ها طور ديگري پرواز مي كرد. بالهايش را مثل باله هاي ماهي حركت مي داد و در آسمان شنا مي كرد. و پرندگان ديگر با تعجب به او نگاه مي كردند.

ماهي هم همينطور شده بود! بعضي وقت ها خودش را از آب بيرون مي انداخت و روي آب مي پريد! مثل وقتي كه در آسمان پرواز كرده بود. و ماهي هاي ديگر با تعجب به او نگاه مي كردند.

 

كاش هيچ وقت هيچ بچه اي كفش آدم بزرگ ها را پايش نكند. چون انوقت خيلي زود قدشان بلند مي شود و كلمه ي زشت : اعصاب ندارم!  يا   سرم درد مي كنه!  مي افتد ورد زبانشان.  خيلي بد نیست كه يك بچه نخواهد توي كوچه لي لي بازي كند؟

و يا كارتون ببيند و فكر كند كتاب بچگانه خواندن كار مسخره ايست. خب تقصير بزرگترهاست كه براي بچه ها كفش پاشنه بلند مي خرند و حرف هاي گنده گنده يادشان مي دهند. حرف هايي به اندازه گنده ترين پاي دنيا.

شايد هيچ وقت براي هيچ ادم بزرگي كتاب كودك نوشته نشود و شايد هيچ وقت هيچ آدم بزرگي دلش نخواهد بال داشته باشد يا باله.  كافي است شاخه هاي سبز تبديل به تنه هاي قطور شوند،  انوقت بايد به تنه ها تكيه كرد و زير لب قصه گفت.

 

فقط، خود ماهي و پرنده بودند كه راز اين كار را مي دانستند. انها با اين كار ، به ياد روزي مي افتادند كه دلشان مي خواست جاي هم باشند.... و حالا خوب مي دانستند كه هر كس بايد جاي خودش باشد

+ سرزمین من  88/05/26   توسط افروز ارزه گر  | 

مطالب قدیمی‌تر