میز، صندلی، ظرفی میوه و یک ویولون. انسان برای شاد بودن به چه چیز دیگری نیاز دارد؟ آلبرت انیشتن
انیشتن برایم همیشه جالب بوده.
شاید به خاطر عکس هایش با موهای پریشان یا زبانی که به دوربین دراز کرده. و یا دوچرخه سواری ای که او را شاد نشان می دهد.
شاید هم حرف های عجیب و غریبش. نمی دانم....
دوستش داشتم همیشه. عمو آلبرت مهربان را...
هرچیزی که مهم باشد لزوما قابل شمارش نیست. هر چیزی هم که قابل شمارش نباشد لزوما مهم نیست.
از دانشگاه برمی گردم. یادم رفته است غر بزنم برای ترافیک و شلوغی اتوبوس و گم کردن بلیت هایم و بهانه های بنی اسرائیلی. تا منتظر اتوبوس باشم کنار میدان و فردوسی دستش بالا باشد و هوا سرد شود ناگهان، یاد هرچیز مهم و قابل شمارش، بی ارزش و بی مقدار می افتم. مرد ها ایستاده اند کنار میدان. دلشان می خواهد یک ماشین مدل بالا بایستد کنار پایشان تا بروند برای کار. من مردها را نگاه می کنم و برای همه یشان و زن بچه هایشان دعا می کنم. این مینی بوس های رنگ و وارنگ دلگیرم می کنند. کاش اتوبوسی که می آید آبی باشد یا سبز. من بروم صندلی یکی مانده به آخر کنار پنجره بنشینم و فکر کنم: دنیا همه اش یک شکل است. همه ی مهم ها و غیر مهم ها یکی است.این اتوبوس همان کاری را می کند که یک مینی بوس هم می تواند...
دلم "تشخیص" می خواهد.
نمی دانم، اهمیتی هم نمی دهم، فرقی هم نمی کند.
نمی دانم هایم زیاد شده. می خواهم بترسم، وقت کم می آورم. وقت کم آوردن هایم زیاد شده. هیچ کاری نکردن هایم زیاد شده. خسته شدن هایم زیاد شده. نیشم زیاد باز می شود. با اینکه خسته ام خیلی هو هو هو می خندم. بعد خمیازه می کشم، فکم کش میاد. صداهای عجیب غریب با حنجره ام در میارم و اعلام می کنم که من خسته ام. خسته به دنیا اومدم و خسته هم از دنیا می رم. کسی گوش نمی ده که. نمی دانم هایم که زیاد می شود خمیازه ام می گیرد.
اینکه تا به این حد در جهان شناخته شده باشی و تا این حد تنها باشی عجیب است.
کسی باور نمی کند احساس تنهایی می کنم. باور نمی کنند و نمی کنم که آدمهای زیادی را بشناسم و این قدر احساس تنهایی کنم.
باور نمی کنم که وقتی آدمهایی را دوست می دارم خیلی ازشان دور می شوم. و این یک نوع دیوانگی است شاید که آرزو می کنم کاش کسی را دوست نداشتم تا با آدمهای بیشتری دوست می بودم. تا کمتر تنها می شدم.
ننوشتن غم بزرگی است این روزها. زل زدن به مانیتور و به یاد نیاوردن حرف هایی که از صبح مرورشان می کردم. نخندیدن غم بزرگی است این روزها. ندانستن اینکه لب هایت را به کدام طرف باز کنی وقتی از چشم های همه برق شادی می ریزد غم بزرگی است. دوستی یاد نداشتن غم بزرگی است این روزها. دور شدن از کسانی که می خواهند نزدیک شوند و من پاشنه ی کفشم را می کشم برای رفتن. به آدم هایی که دوستشان دارم و نیستند فکر می کنم و می روم از کسانی که دوستم دارند شاید، به گمانم. حوصله ی آدم ندارم. حوصله ی جواب به حدس ها را ندارم. حوصله نداشتن غم بزرگی است وقتی پوشه ای پر از کار کنار دستت است و تو دلت کاری می خواهد که نمی دانی چیست...
زندگی مثل دوچرخه سواری است. برای حفظ تعادل باید حرکت کنید.
همین حرکت را گاهی فراموش می کنم. صبح زود بیدار شدن. با چایی 10تا قند خوردن. یک بطری آب برداشتن و رکاب زدن. خیلی چیزها هست که فراموش می کنم و تعادلم به هم می ریزد. مثل ترسیدن. مثل نرفتن. مثل چشم بستن و خود را به خواب زدن...
گریه کردن گاهی سخت ترین کار دنیا می شود. وقتی ساعت هاست نشسته ای روبه یک دیواری که نه ترک دارد و نه تابلویی و نه نشانه ای برای فکر کردن... این گونه است که جهان خلاصه می شود در اتاق روشن تو و بیرون چقدر تاریک است....
عاشق سفر هستم، ولی از رسیدن متنفرم.
دلم سفر می خواهد. بهانه ای برای شروع کردن...









