تبليغاتX
سنگ را ستاره ها ماهی می کنند

سنگ را ستاره ها ماهی می کنند

گلپری من!

بازه ی هور

 

تو جان لطيفي و جهان جسم کثيف است   تو شمع فروزنده و گيتي شب يلدا

 

یلدا شب تولد خورشید است به زبانی
و بلند ترین شب سال که خداحافظی از پاییزی است که سرخ و نارنجی و لچک به سر است.
آمدن مادربزرگی که گیسش سفید است.

بناهایی هستند یادگار گذشتگان که هدایت خورشید را از سازه هایش می توان دید.
و ما آنجا بودیم...

 

بخوانید این پژوهش ها را.

تاریخ عکاسی:۱/۱۰/۸۸

+ سرزمین من  88/10/01   توسط افروز ارزه گر  | 

 

هراس،
قفس قفل شده ای می شود
که از خودم خالی.
اسکلتی
به آینده ام
چشم نگران می نگرد

 

تاریخ عکاسی: آبان88

 

+ سرزمین من  88/09/30   توسط افروز ارزه گر  | 

پاییز

سرد است
مثل دماغ هویجی آدم برفی


روزهایی هست سرد و بی رنگ


دستی که برگ ها را به هوا می فرستد
در جیب ژاکتی پنهان می شود
جوی آب از سرما می گوید...

تاریخ عکاسی: امرداد۸۸

+ سرزمین من  88/09/11   توسط افروز ارزه گر  | 

 

 

 

 

 سال ۸۳ بود. با یک دوربین زنیت ۱۲۲، فیلم های سیاه و سفید حساسیت۲۰۰ و من بودم که عاشق صدای چیلیک بودم...
اون موقع ها با کانون پرورش فکری بود که دور یک میز می نشستیم و عکس می دیدیم.
گاهی دوربین یک خش عمیق روی فیلم ها می انداخت، مهم نبود. گاهی عکس ها سیاه می شد، مهم نبود. گاهی می رفتیم تاریکخانه، نگاتیوها می سوخت، کثیف می شد، مهم نبود. مهم فقط دیدن بود. لذت بخش بود...
باز هم از این عکس ها خواهم گذاشت...

+ سرزمین من  88/09/04   توسط افروز ارزه گر  | 

 

این باد
این خانه
آسمان هم که چیزی کم نگذاشته برایمان
من بند رخت می شوم
تاب می خورم

تاریخ عکاسی: مهرماه۸۸

+ سرزمین من  88/08/27   توسط افروز ارزه گر  | 

 

آبان ۸۸

 دختر صورتی من نوشته ای از فریبا

+ سرزمین من  88/08/14   توسط افروز ارزه گر  | 

سکوتم را بلعیده ام

 از حرف هایت

که نه در دارند

و نه پیکر..

 

تاریخ عکاسی: مهرماه۸۸

+ سرزمین من  88/08/05   توسط افروز ارزه گر  | 

 

حرف ها را

مثل تیرهای مانده در زخم

از میان سکوتم می کشد بیرون

لبخند می زنم

به دست هایش

می گوید: سنگ نباش. خب؟

لبخند می زنم

به چشم هایش

می گوید: چرا نمی شود یک سنگ پشت را محکم در آغوش گرفت؟

نفس عمیقی می کشم

 

 

تاریخ عکاسی: مهرماه ۸۸

+ سرزمین من  88/08/05   توسط افروز ارزه گر  | 

 

تاریخ عکاسی: مهرماه ۱۳۸۸

+ سرزمین من  88/07/22   توسط افروز ارزه گر  | 

 

"یازده هزار و نهصد و نود و نه ماهی کوچولو «شب به خیر» گفتند و رفتند خوابیدند. مادربزرگ هم خوابش برد ، اما ماهی سرخ کوچولوئی هر چقدر کرد ، خوابش نبرد، شب تا صبح همه اش در فکر دریا بود..."

 

تاریخ عکاسی: مهرماه ۱۳۸۸

+ سرزمین من  88/07/22   توسط افروز ارزه گر  | 

دلم چرخ های یک دو چرخه است

که زنجیر می اندازد

که زنجیرهایش سال های سال است

روغن نخورده

در کوچه های خلوت

رکاب می زنم

 

 

تاریخ عکاسی: شهریور88

 

+ سرزمین من  88/07/15   توسط افروز ارزه گر  | 

 

دلم می خواهد

یک اتاق تاریک باشد

پنجره ها بسته باشد

و درها بسته

سرم روی دستم باشد

نوری نباشد

نوری نباشد

نوری نباشد...

+ سرزمین من  88/07/10   توسط افروز ارزه گر  | 

 

مادر یکی و نصفی است...

نصفی از مادر، خودش است که برایمان بیگانه ست.  مثل نام کوچش.

 آن نیمه خیلی کوچک است. مثل تیله های رنگی. و ریز و ظریف مثل سوزن های گلدوزی.

نیمه ی غریبه با مای مادر گاهی دختر بچه ای است با عروسک های پارچه ای. گاهی زنی با پیراهنی گلدار و فارغ از دیوارهای خانه. گاهی پیرزنی با قلاب های بافتنی.

مادر گاهی که نیمه اش را به یاد می آورد، شبیه خودش نیست. شبیه "مادر" نیست. شبیه زنی می شود بیگانه. شبیه آرزوهای من که گمان می کنم مادرها حق ندارند داشته باشند.

 انگار بچه ها همه ی آرزوهایش را دزدیده اند. انگار بچه ها آرزوهای مادر را سنجاق کرده اند به گوشه ی دلشان. مادر با آن نیمه ی پنهانش بیگانه می شود. دیده نمی شود...

 

 

 

پ ن: "مادر" سخت ترین موضوع دنیا می شود وقتی توی "خانه" پیدایش نمی کنی...

+ سرزمین من  88/07/07   توسط افروز ارزه گر  | 

آخر دنیا می شود

وقتی دوقدم مانده به کوچه

تصمیمم عوض می شود...

 

تاریخ عکاسی: مرداد۸۸

+ سرزمین من  88/07/07   توسط افروز ارزه گر  | 

 

+ سرزمین من  88/05/05   توسط افروز ارزه گر