
مادر یکی و نصفی است...
نصفی از مادر، خودش است که برایمان بیگانه ست. مثل نام کوچش.
آن نیمه خیلی کوچک است. مثل تیله های رنگی. و ریز و ظریف مثل سوزن های گلدوزی.
نیمه ی غریبه با مای مادر گاهی دختر بچه ای است با عروسک های پارچه ای. گاهی زنی با پیراهنی گلدار و فارغ از دیوارهای خانه. گاهی پیرزنی با قلاب های بافتنی.
مادر گاهی که نیمه اش را به یاد می آورد، شبیه خودش نیست. شبیه "مادر" نیست. شبیه زنی می شود بیگانه. شبیه آرزوهای من که گمان می کنم مادرها حق ندارند داشته باشند.
انگار بچه ها همه ی آرزوهایش را دزدیده اند. انگار بچه ها آرزوهای مادر را سنجاق کرده اند به گوشه ی دلشان. مادر با آن نیمه ی پنهانش بیگانه می شود. دیده نمی شود...
پ ن: "مادر" سخت ترین موضوع دنیا می شود وقتی توی "خانه" پیدایش نمی کنی...