این در چوبی کلاس ماست.
این "ما همکلاسی ها" هستیم که توی یک صف می رویم دانشگاه: ابر قو!
مقدممان هم گلباران است.
این در چوبی کلاس ماست.
این هم منم آن گوشه که سوار دوچرخه دارم دست تکان می دهم.
ما: من ، سهیلا، مهسا، فرحناز، شیرین، شادی، سارا دخترخاله ی شیرین، طناز، سمانه، الناز و... داریم دست تکان می دهیم برای دانشگاه، داریم سلام می کنیم.داریم می خندیم. داریم می دویم.
من این نقاشی را دوست دارم.
من در و دیوار کلاسمان و نقاشی های رویش را دوست دارم.
من دوست دارم صبح های زود روی نیمکت ها بنشینم و دیوارها را نگاه کنم.
دوست دارم آخرین نفر از مدرسه بیرون بروم و موزاییک های راه پله ها را بشمارم.
دیربرسم سر کلاس و تق تق در بزنم.
خودم را بزنم به خواب و از کلاس جا بمانم.
زنگ شیمی حواسم پرت خیال بافی شود و اتم ها را جابجا بنویسم.
سر کلاس برای آقای فیزیک اس ام اس بنویسم و او چشم غره برود و من از ترس میخ می شوم به نیمکت. بعد توی راه پله ها بلند بلند بخندد از حرف هایم و من حرص بخورم و قهر کنم.
دوست دارم حرف های آقای دیفرانسیل را وقتی برچسب های آدامس خرسی را می گذارد توی جیبش برای پسر کوچکش. وقتی می خندد و می گوید: جوانک گستاخ! وقتی می گوید: شیطون شدیا!
دوست دارم زنگ های تفریح کوتاه را. زنگ هایی که توی کوچه می گذرند. زنگ هایی که نقاشی می شوند روی دیوار با گچ زرد و سفید و صورتی.
دوست دارم امتحان ها را. زود برگه دادن را. نشستن سر جلسه و کلنجار رفتن با مسئله ها را. زیر چشمی برگه بغل دستی را پاییدن. تقلب رساندن.
دوست دارم که این "ما" هستیم....
این نقاشی، تمام روزهای تابستان و پاییز و زمستان و بهار را نشان می دهد. تمام روزهای دلخوشی و دلتنگی و دلمشغولی...
این نقاشی را "شیرین" کشیده است روی در چوبی کلاس. او کف دست هایم را پر از خاطره های ریز و درشت مدرسه ای کرده است. او شبیه خاله بازی توی دفتر مشاوره است. خوردن شکلات بلک توی راه، اسمارتیز های ریز و پروانه های کوچک خال خالی. شبیه دوستی های زیر پوستی، دوستی های یواشکی جامیزی! شبیه میز آخر، یادداشت ها و نقاشی های زنگ ادبیات و زبان و شیمی. شبیه هندسه خواندن و به یاد آوردن...
ما ایستاده ایم اینجا. اینجا "مهتاب" هست و "مریم". اینجا همین کلاس روبروی در چوبی، میز دوم. اینجا می شود سه نفری چیپس خورد با شیرکاکائو! خاطره تعریف کرد و دوچرخه سواری کرد و قه قهه زد و دوست بود. اینجا مریم هست که وقتی دلم می گیرد شب ها را با او نصف می کنم. ساعت را کوک می کنیم و خواب می مانیم. توی کتابخانه ی کوچکش می نشینیم و می شماریم چند صفحه ی دیگر باید خواند.
مهتاب اسنیکر می خرد و "سارا" چیپس لیمویی. من لیوان چای را دستم می گیرم و آخ و واخ می کنم :وویی دستم سوخت... همه به هم نگاه می کنیم: الان وقته درسه؟
اتوبوس چرا نیومد؟ ها؟! شعر بخونیم یا حرف بزنیم؟ مهتاب "صد دانه یاقوت می خواند..."
این نقاشی شبیه عصرهای چهارشنبه است. "فائزه" تاریخ ادبیات می خواند و من تکرار می کنم: موش ها و ادم ها اثر... به انتهای کوچه که می رسیم بر می گردیم. از توی باغچه گل می کنیم. از زن دست فروش فرفره می خریم، آدامس می خوریم و باد می کنیم و می ترکانیم.
این نقاشی شبیه پنجشنبه هایی است که "سهیلا" می پرد روی تختم. شال گردن خرگوشم را در می آورد، روی دیوارم چیزی می نویسد، وقتی مسئله ی فیزیکش حل نمی شود جیغ می زند و روبروی کتابخانه ام می ایستد و می گوید: یعنی همه ی این کتابا رو تو خوندی؟
بعد من حرص می خورم و سهیلا می خندد و با هم پلو عدس می خوریم.
این نقاشی بزرگترین خاطره ی 12 سال مدرسه را یادم می آورد.
نشستن کنار همکلاسی های جدید. نشستن کنار "شیرین" و "شادی" و "فائزه" و "سهیلا". نیمکت آخر و دوم و اول و وسط.
این نقاشی همکلاسی هایی را یادم می آورد: "فرح" که همیشه سلام دخترخاله اش را می رساند. دخترخاله ای که معلم شیمی ام بود. که می نشست میز آخر کنارم و آروم می گفت: از خدای مهربونت چه خبر افروز؟
یاد "الناز" ونفهمیدن ترکیبیات و اینکه هنوز هم او را اشتباه الهام صدا می زنم. یاد "مژگان" و5000 تومانی جامانده. "سمانه" و یک نفس دویدن و بلند بلند توی کوچه آواز خواندن. "رویا" و و اتوبوس شلوغ، سالن مطالعه ی ادبیات. "شیرین الف" و گسسته ای که خیلی زود تمام می شود، مرور جزوه های فیزیک و آناناسی که بهترین میوه ی دنیاست. میز اول یعنی "مهسا ی" یعنی علامت روی دیوار که حتی توی چین هم آقای شیمی را از شر ما راحت نکرده. "کتایون" و شب های امتحان و جزوه ای که که صفحه هایش در هم است. یعنی بستنی خوردن روی اوپن و فیزیک حل کردن پشت تلفن. "فهیمه" روزهای دیفرانسیل است. فکر کردن درباره ی هدیه ای برای آقای "م". سوت کشیدن مغزمان و ظهر خنک جمعه و ماشین سواری. این که اگر اسم رمز یادم برود طلسم می شوم و زیاد مهم نیست اگر هنوز مشتق و کاربردش روی دستم باد کرده.
"ساناز ع" که نسبت فامیلی اش را با خانم دینی پارسال یادم می رود همیشه. زن دایی؟ زن پسر دایی؟ زن عمو؟ زن پسر عمو؟ هیچ کدام؟
این نقاشی مرا یاد جیغ ویغ کردنم برای عکس یادگا ری می اندازد. وقتی که "هانیه" می گوید: دلت خوشه ها، بعد کنکور یه روز مهمونی می گیریم و عکس می اندازیم. بعد من دهانم را کج می کنم که پایم را محکم می کوبم زمین که: عکس می خوام...
"آتنا" می گوید: هیس! یواش... همه می فهمنا.... بعد می خندد که اگر دانشجو هم شوم باز هم لای علف های دانشکده پیدایم می کنند. آتنا یعنی برنامه ریزی همیشگی. حرف زدن درباره ی نشانه ها واینکه سر از کارهای من در نمی آورد.
اینجا "شادی" هست و رفع اشکال های فیزیک، "طناز" و "نونا" که دوتایند با "بهار" می شوند سه تا. "مهسا م" که دیر آمدن کلاس های شیمی است و سوال های کوچک و یکی دوتایی، "شایا" که همیشه می خندد و زنگ فیزیک حواسم می رود به آدمک آبی آویزان از کیفش. "ساناز ن" که زنگ های شیمی فقط حاظر است و گاهی دیفرانسیل. آن هم یکی درمیان."پریسا" که قول می دهد از فردا برنامه هایش را اجرا کند. و من مطمئنش می کنم که فردا هنوز دیر نیست برای شروع کردن.
اینجا کلاس ماست . کلاس کوچک مدرسه ای کوچک تر. با همه ی قهر و آشتی هایش. با همه ی روزهای خوب یا دلگیرش. با همه ی خاطره های نقلی که مثل بارهای نقطه ای توی میدان مغزم نوسان می کنند. اینجا کلاس ماست، کلاسی که جا می شود توی یک نقاشی، جا می شود کف دست هایم. جا می شود میان خاطره های ریز و درشت و دلم تنگ می شود...
