
ساعت 12 نیمه شب است.
مانده ام بین امروز و فردا. شب است یا روز؟
ساعت 00:00 را نشان می دهد.
خودم را 00:00 می کنم.
رکاب می زنم.
از کنار، از وسط ، از تیر های چراغ برق می گذرم.
زیر لب حرف نمی زنم.
بلند بلند فکر نمی کنم.
سرم را خم می کنم تا شانه ام.
ماه را نگاه می کنم.
به انتهای کوچه که می رسم، رکاب نمی زنم.
پیاده فکر می کنم.
پباده حرف می زنم.
پیاده خانه ها را می شمارم.
ماه بزرگ است. این روبرو است.
هر چه می گذرد ماه بالا تر می رود.
سرم را برای دیدنش بلند می کنم.
دوچرخه را رها می کنم، می دوم.
ساعت 00:27 را نشان می دهد.
به چشم های ماه زل می زنم.
حرف هایم را می شنود.
صورتم را نزدیک گودال هایش می برم.
نفس هایم را می فهمد.
نیمه شب طولانی تر بود انگار.
00:00 بیشتر می ماند، ماه کمتر می رفت؟
گربه با چشم های سبزش از لای چرخ نگاهم می کند.
نفس عمیق می کشم.
شب به ریه هایم می آید.
کلید را می چرخانم.
در باز می شود.
