یک نقطه ی کور که برای تو خالی اش کردم....

کوچک ترین دوست دنیا!
وقتی دلتنگی پشت قفسه ی سینه ات بال بال می زند، گنجشک ها کوچکتر می شوند، اندازه ی یک بند انگشت!
دلت انگشتانه ی خوبی است. انگشتانه ی نقره ای رنگی که مواظب سوزن های ریز و ظریف گلدوزی است. همان هایی که مادربزرگت توی انگشتانش می کرد وقتی صدایت می زد تا سوزن ها را نخ کنی.
نوک انگشتانت را با دلت پوشانده ای. خوش به حالت!
کوچک ترین نگاه دنیا!
می دانم تو هم دلت از این روزها سخت گرفته است. سخت سنگ است. سنگ های درشت ته رودخانه. سنگ های صافی که پرت می شوند روی دل آب. حلقه می زنند غصه ها؟
هی غصه ها پرت می شوند توی آبی دلت. دلت نگیرد لطفا. ببین! حلقه ها اولش کوچکند و سریع. بعد رشد می کنند. بزرگ می شوند و آرام آرام محو.
کوچک ترین لحظه ی دنیا!
تو هم فهمیده ای؟! دنبال کلمات می گردی مثل پازل؟ می گردی چون فکر می کنی نیستند. واقعی نمی شوند. خیالی اند؟ می خواهی قهر کنی با آنها که سبز می شوند روبرویت. این تو بودی که واقعی شدی؟
ببین! من هم می خواهم لال باشم. با چشمان چپ، زبان آویزان. خیره شوم به آدم ها، ببینم کدامشان زودترمی گذرند. خیره شوم به تو. به تو که با چشم های درشتت به من آویزان شده ای. خوب می بینی ام. چشم هایت درد دارند، درد...
کوچک ترین حس دنیا!
تو هم اتفاق ها توی دلت ریشه می کنند؟ می بینی شان؟ حرف ها می چسبند روی پیشانی ات؟ حس می کنی، می دانم.
چین به پیشانی ات نینداز. خوب می دانم جای خالی حرفی گوشه ی قلبت خالی است....
