تبليغاتX
سنگ را ستاره ها ماهی می کنند - بال های من، باله های تو

سنگ را ستاره ها ماهی می کنند

گلپری من!

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 14:4 شماره پست: 68

آسمان بهترين جايي است كه مي توان در آنجا زندگي كرد.

 

تو بال هايت را به من بده ، تا پرواز كنم. در دريايي كه آن بالاست، بالاتر از دريا. من باله هايم را به تو خواهم داد تا دريا را ببيني. آسماني كه بر زمين افتاده. . . 

دوباره به گوشه ي سمت راست كتابخانه ام تكيه مي دهم. گوشه اي كه چند كتاب كودكانه دارد و چند نقاشي و سه چهار تا كتاب عكس. دلم به "آهوي گردن دراز" خوش است و "افسانه ي چهار دختر مهربان"  در "بهار خرگوش سفيد را يافتم "  قصه هاي مونيا ،  سفيد برفي ، دريا و ماهي ، باد شمال و خورشيد ، هديه ي طاووس كوچك و ...

گاهي كه دلم ساده مي گيرد. گاهي كه مي خواهم در خودم بپيچم مي روم سراغ كتاب هايي كه بسیار کوچکند  ، گاهي مجله هايم را هم ورق مي زنم.

 

بال های من باله های تو. نمي دانم چرا دستم به گوشه ي سمت راست، قفسه ي دوم رفت و چند لحظه به بالهاي زرد و باله هاي آبي خيره شد. اولين بار اين را كي خواندم ؟ 7 سالم بود؟ 8 سال؟ كوچكتر؟  خيلي وقت بود سراغش نرفته بودم .

 

در يك صبح زيبا، هنگامي كه نسيم ، برگ درختان را به آرامي تكان مي داد ، يك ماهي كوچك شنا كنان خودش را به سطح اب رساند و سرش را از آب بيرون آورد. خورشيد مثل يك توپ زرد در آسمان مي درخشيد و ابرهاي سفيد دور تا دورش را فرا گرفته بود.  ماهي كوچك همانطور كه به آسمان آبي خيره شده بود، با خودش فكر كرد: چه خوب مي شد اگر مي توانستم آن بالا، در آن درياي آبي شنا كنم!

 

 

پرنده هم با خودش اين فكر ها را مي كرد . او هم دلش مي خواست  در آسماني كه ماهي در آن شنا مي كرد پرواز كند. پرنده به باله هاي ماهي نياز داشت و ماهي به بال هاي پرنده. من هم با خودم فكر مي كردم كاش بال داشتم. كاش دست هايم را مي دادم به جاي بال. اگر نمي دانستم ماه چقدر چاله و سنگ و خطر دارد، آنوقت آرزو مي كردم بروم ماه ، بروم به انعكاس ماه در آب. يا بروم به جايي كه اينجا نباشم. چرا مي خواستم اينجا نباشم؟ 

 

ماهي گفت: خيلي خوب! پس من باله هايم را به تو مي دهم، تو هم بالهاي را به من بده. پرندهي كوچك قبول كرد و بال هايش را به ماهي داد. ماهي هم بالهايش را به پرنده داد.. ماهي با بال هاي پرنده به آسمان پرواز كرد... پرنده ي كوچك هم احساس تازه اي داشت.

 

چرا اگر هزار بار كتاب ها ي قفسه ي اول و سومم را بخوانم ، اين طور جواب سوال هايم را پيدا نمي كنم كه كتاب هاي طبقه ي دوم به من پاسخ مي دهند ؟  چرا بزرگترها آنقدر بزرگند كه كتاب هاي جلد رنگي را كوچك مي بينند.

 چرا كسي ديگر بال نمي خواهد؟

 

ماهي كوچك ، همانطور كه پرواز مي كرد ، يك چيز تعجب آور ديد. چيزي كه دنباله ي دراز داشت و در باد مي رقصيد. آن چيز بادبادك بود در دست يك بچه كه با آن بازي مي كرد.  ماهي كوچك با خودش فكر كرد: حالا اين بچه به خانه اش مي رود و مي گويد من امروز يك ماهي ديدم كه پرواز مي كرد!

من امروز يك ماهي ديدم كه پرواز مي كرد. من امروز يك فيل ديدم كه در آسمان مي دويد. يك بشقاب پرنده از فضا به حياط خانه مان آمده بود و من الان يك عالمه دوست هاي فضايي دارم . و يك خرگوش سفيد كه هر بهار به ديدنم مي آيد.

 خانه ي ماهي آسمان نيست. هر چند بودن در آسمان برايش لذت بخش است. پرنده هم براي دريا نيست. همانطور كه او از دريا خوشش امده باشد. ماهي بال هايش را پرنده مي دهد و پرنده باله ها را به ماهي. ماهي به دريا باز مي گردد و پرنده به آسمان.  گاهي آن چيز هايي كه دوست دارم را از ياد مي برم. فراموش مي كنم من با" بودن" اين ها هستم و اين ها بال هاي من اند. گاهي يادم مي رود بايد نشست و به هر چيز كه دوست دارم فكر كنم و كمتر اداي بزرگتر ها را در بياورم . هر چند كه با چشم هاي درشت و ابروهاي در هم رفته به خيال هاي من نگاه كنند. و تعجب كنند.  من بال هاي كودكي ام را با دست هاي شاخه هاي هيچ درختي عوض نمي كنم.

از آن روز به بعد، پرنده ي كوچك ، بعضي وقت ها طور ديگري پرواز مي كرد. بالهايش را مثل باله هاي ماهي حركت مي داد و در آسمان شنا مي كرد. و پرندگان ديگر با تعجب به او نگاه مي كردند.

ماهي هم همينطور شده بود! بعضي وقت ها خودش را از آب بيرون مي انداخت و روي آب مي پريد! مثل وقتي كه در آسمان پرواز كرده بود. و ماهي هاي ديگر با تعجب به او نگاه مي كردند.

 

كاش هيچ وقت هيچ بچه اي كفش آدم بزرگ ها را پايش نكند. چون انوقت خيلي زود قدشان بلند مي شود و كلمه ي زشت : اعصاب ندارم!  يا   سرم درد مي كنه!  مي افتد ورد زبانشان.  خيلي بد نیست كه يك بچه نخواهد توي كوچه لي لي بازي كند؟

و يا كارتون ببيند و فكر كند كتاب بچگانه خواندن كار مسخره ايست. خب تقصير بزرگترهاست كه براي بچه ها كفش پاشنه بلند مي خرند و حرف هاي گنده گنده يادشان مي دهند. حرف هايي به اندازه گنده ترين پاي دنيا.

شايد هيچ وقت براي هيچ ادم بزرگي كتاب كودك نوشته نشود و شايد هيچ وقت هيچ آدم بزرگي دلش نخواهد بال داشته باشد يا باله.  كافي است شاخه هاي سبز تبديل به تنه هاي قطور شوند،  انوقت بايد به تنه ها تكيه كرد و زير لب قصه گفت.

 

فقط، خود ماهي و پرنده بودند كه راز اين كار را مي دانستند. انها با اين كار ، به ياد روزي مي افتادند كه دلشان مي خواست جاي هم باشند.... و حالا خوب مي دانستند كه هر كس بايد جاي خودش باشد

+ نوشته شده در  88/05/26ساعت   توسط افروز ارزه گر  |