همه ی داستان هایم را از بری
و من حرف های تو را
توی شعر هایم از بر شدم
حالا هی بنشینم توی تاریکی به کلید های سیاه کیبورد زل بزنم. نوشتنم که نمی آید.
حالا هی بنشینم به آینده فکر کنم. آینده که زودتر از وقتش نمی آید.
حالا بنشینم و خنده ببافم برای خودم. خنده که واقعی نمی شود.
حالا هی سیاه و سفید کنم آدم های دور و برم را. آنها که رنگی نبوده اند...
تند تند ادامس می جوم. باد می کنم. می ترکانم. تکیه می دهم به تختم، سرم را خم می کنم میان پاهایم. کتاب هایم را می چینم دورم: آدم ها رنگی اند. آدم ها پراز قوطی رنگند.
دستم می چسبد به قلبم: خسته ام.
