قصه ی خدا به آخر می رسد فقط دیر به خانه می رسد
کدام پل
در کجای جهان
شکسته است
که هیچکس به خانه اش نمی رسد *
صبح عاشق این شعر بودم. عاشق این که بنشینم برای خودم دلتنگی ببافم. دانه دانه. یکی زیر یکی رو. غصه هایم را قلاب بیندازم روی میله ی دلم و هی نگاهش کنم: یک وجب، دو وجب...
صبح پلم شکسته بود. کلاغ شده بودم روی هر پلی می نشستم می ریخت زمین. صبح پلم ساکت و خیره نگاه می کرد. مثل غروب هایی که می آیند و قصد تمام شدن ندارند. صبح اما ظهر شدن خیلی بلد است. خیلی بلد است آفتاب بشود بیفتد روی آهن های اصغرآقا اوستا و داغ شود. بعد زری خانوم با سینی پر از شربت بیاید و به کارگرها خسته نباشید بگوید و دعا کند این کار بنایی تا ماه رمضون تمام شود الهی به حق آقا اما رضا. از صبح نشسته ام به دعاها گوش می دهم. بعضی دعاها را دوست دارم خیلی. سفید بخت بشی الهی را مخصوص دوست دارم. پیر بشی جوون را نه. خدا از جوونی کمت نکنه هم به دلم می نشیند.
فکر می کردم شاعرها عجول ترین آدم های جهانند. خدا آنها را 7ماهه به دنیا آورده. که سر همه چیز را می بینند بعد خوششان نیاید بیخ خرش را می گیرند و به باد کلمه می گیرندش. خوششان بیاید واویلا می شود که فصل عاشق شدن است و خیال پردازی. خدا شاعرها را آفرید که مایه ی عبرت سایرین شوند. حدس می زنم شاعری یعنی هر حدس دنیا را به توان 7 رساندن. یعنی القای می توانم ها و خسته ام ها. یعنی الان صبح است روزی شب می شود.
من از اینجا خواهم رفت
و فرقی هم نمی کند
که فانوسی داشته باشم یا نه
کسی که می گریزد
از گم شدن نمی ترسد.*
صبح است وگرنه برای گریختن بیشتر از اینها می ترسیدم. صبح است وگرنه بهترین فانوس شهر را برای خودم می خریدم. بهترین فانوس شب را.
یک دشت مین توی بدنم می ترکد. احساسی مثل گشتن توی قدیمی ترین مغازه ی یک دهکده ی تازه از خاک در آمده. مثل نگاه کردن به انگشتان روغنی ام بعد از نفت کردن یک فانوس آبی. شاید هم مسی. حسی مثل بویی نا آشنا دویده است لای انگشت هایم. مثل تمام شدن نفت و نداشتن فتیله در تاریکی.
برگشته ام لابلای یادداشت هایم دنبال الانم می گردم. دنبال فردا. روزهایی را پیدا می کنم که مثل پازل گمشان کرده ام. پیدایشان می کنم. جیغ می کشم توی دلم. جمله هایم را می خوانم. یکیشان را بلند می خوانم از یک قصه ی خوانده نشده:
"کلیدهای کوچک سیاه روبرویم ردیف شده اند که : بنویس! چند ساعت است که روبرویشان نشسته ام و سرم را به یواشکی های کامپیوتر بند کرده ام. شعرهای یواشکی، نقاشی های یواشکی، عکس های یواشکی. فیلم و قصه و هزار پوشه و گوشه. "نوشتن" را فقط پیدا نمی کنم. همین دور و برها باید باشد.
باید بنویسم سنگینم این روزها. حرف هیچوقت آدم را سبک نمی کند. سنگین تر می شوم. آنقدر که دوست دارم سرم بیاید پایین تا کف پایم. بعد با کله ام فوتبال بازی کنم. کله ی گردم قل می خورد لای پای آدم ها. بین دستانشان. شوت می شوم. گل می شوم. بازی که تمام می شود کله ام سنگین تر از قبل بر می گردد سرجایش. می نشیند آرام و لام تا کام حرف نمی زند. خیره دورو برش را نگاه می کند فقط. "حرف" از کله ام پرد بیرون، آوبزان دهانم می شود، سر می خورد روی دست هام. آرام از پاهایم پایین می آید می پرد توی بغل گوش ها. کله ام داغ می کند. جوش می آورد. بهش می گویم: هیسس! تموم می شه الان. آخرشه..."
این جمله ها مال کی بود؟ می ترسم اگر قصه هایم خوانده شوند صاحب پیدا کنند. آدم ها خودشان را پیدا کنند توی نوشته ام. دیگران را پیدا کنند. قضاوت کنند و بدون کفش های من راه بروند روی قصه هام. قصه هام را بچسبانند به تقویم و قصه بسازند. قصه تاریخ مصرف گذشته اش دلنشین تر است.
نویسنده ها پل ندارند مثل شاعر ها. ایوان دارند به گمانم. ایوانشان هم پله دارند. گاهی خدا از پله ها بالا می آید روی قالیچه ای می نشیند و با یک لیوان چای و حبه ای قند قصه می گوید. قصه ی خدا به آخر می رسد فقط دیر به خانه می رسد. تا آن موقع 7126تا شاعر 7ماهه به دنیا آمده اند.
می دانم! این روزها عینک آبی ام خیلی می آید به این روزها. دوچرخه ی سبزم هم نشانه ی خوبی است برای خوب بودن برای چرخیدن توی کوچه. لواشک هم می آید به این روزها. نبودن هم. بودن هم. فکر کردن و خیال پردازی هم. به اینکه خدا سر موقع تصمیمش را می گیرد یا نه. آدم مثل بچه های ننر دامنش را می کشد و خدا مثل مامان ها می نشیند به قصه گفتن که بیشتر شبیه نصیحت است. اینگونه است که خدا دیر می کند و تصمیمش وقتی عملی می شود که آدم چسبیده است به شرقی ترین ضلع دیوار. دست هایش را گم کرده است انگار لای آجرها. پناه گرفته است.
خدا باید کارگردان می شد. آنوقت فیلمش را می گذاشتم روی دور تند و ذره ذره لذت می بردم. می شود خدا بازیگر نقش اول فیلمش شود. بعد هر روز دلم بخواهد یک امضا روی دستم ازش داشته باشم. نه روی پیشانی ام.
خدا نویسنده نشد که نویسنده بیافریند. نقاش هم نشد و پروفسور هم نبود. خدا نمی دانم چیست با این همه طرفدار. حالش خوب است؟ خدا روزی انیشتن نیوده یا فارادی؟ پیکاسو هم؟ فردوسی اگر بود احتمالش را می دادم روزی از کنار خانه ی ما گذشته است. خدا امام زمان هم نیست که دلم خوش باشد روزی می اید.
خدا کلاغ است. خدا خانه زیاد دارد برای رسیدن. خدا مهمانی رفتن خیلی بلد است. نویسنده ی با استعدادی هم هست.
می گردد، می گردم شعر مناسب این روزم را پیدا می کنم. دنیا همین چند شعر شده است انگار.
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد ....*
*اولین شعر از گروس عبدالملکیان
*دومین شعر از رسول یونان
*اخرین شعر از قیصر امین پور
