
گوسفند ها را یکی یکی بشمار از روی پرچین خوابم
امروز هم مثل همه ی روزهاست. مثله دیروزی که خوابم برد و مثله فردا که هنوز ندیدمش. فقط اسمش جمعه است. همین. همین کافی است تا دلم بگیرد و بق کنم گوشه اتاق.
ببین! جمعه ها هم خوشحالم نمی کند. خیلی وقت است پنجشنبه شب ها را از یاد برده ام. می دانی؟! پر از بهانه های ریز و بغض هایی هستم که نمی دانم از کجا پیدایشان می شود.
کاش اینقدر لوس نبودم. کاش کمی بیشتر، کمی عاقلتر، کمی خوبتر بودم.
من با عنصرها دوست نیستم. یاد ندارم برایشان جدول بکشم و حلشان کنم. با تو هم دوست نیستم. یاد ندارم ازدلت در بیاورم و فراموش کنم. درس های من به اندازه ی تو خوب نیست. عددهایم هم توی چشم نمی آیند. تو خوب بلدی عدد درست کنی. خوب بلدی حساب کنی. خوب بلدی خوب و بد را جدا کنی. خوب بلدی همه چیز را پاک کنی. خوب بلدی مرا وارد جدول خودت بکنی. آن پایین ها، جایی که دست هیچ کس به من نرسد. خوب بلدی دلت برایم تنگ نشود. می دانی؟! من هزار تا افروزم! وقتی می گویی:افروز؟! یادم می رود کدام افروز را صدا می زنی. یادم می رود کدام افروز را دوست داری. یادم می رود باید چگونه بایستم وقتی خودم نیستم. وقتی خودت نیستی.
تو رقم ها را خوب می شماری؟ من نه. من گوسفندها را خوب می شمارم. گوسفندهایی که بلند بپرند، بچرند، بازی کنند. گوسفندهایی با پشم های رنگی. گوسفندهایی که خوب بلدند بازی کنند. تو خوب بلدی بازی کنی؟ من بازی ها را خوب بلدم. برای بعضی از بازی ها فقط باید چشم بگذاری. بعد یکی یکی قایم شده ها را پیدا کنی. من قایم باشک خیلی دوست دارم. امروز من بره می شوم. فردا تو. بعد من جیغ می زنم تمام راه ها را با دوچرخه می دوم تا دستم را بگذارم همانجایی که چشم گذاشته ای: سوک سوک!
تو اسمارتیز دوست نداری. دوست نداری لب هایت رنگی شوند. دوست نداری از توی دستم دانه های ریز رنگی را برداری و روی لپت دو تا دایره ی رنگی بکشی. من اما خوب بلدم اسمارتیز خوردن. خوب بلدم بنشینم روی پله ها و دانه دانه دلتنگی قورت بدهم.
من مثله تو نکته بردار خوبی نیستم. بلد نیستم کلمه ها را از تک تک جمله ها بیرون بکشم و با انها ماکارونی درست کنم. سالاد هم نه. با اینکه هم ماکارونی دوست دارم هم سالاد اما دلم برای کلمه ها می سوزند. می دانی؟! من کلمه ها را خفه می کنم توی گلوم. این را خیلی خوب یاد دارم. تو یادم دادی. یادم دادی شاگرد اول نشدنم را بگذار مبه حساب بدی های دنیا. هندسه یاد نگرفتنم را بگذارم به حساب سختی های دنیا. رتبه ام را بگذارم به حساب بد بودنم. بدی های دنیا چقدر زیاد بودند. سختی هایش هم. خدا دیگر با من چه کار دارد وقتی همه اش را به حسابم گذاشت. یعنی دنیا دیگر تمام می شود با همین ها. یعنی اینقدر بد بودم که تو می گویی. کاش حسابم بهتر از اینها بود. بعد روزهای نیامده را جمع می زدم به روزهای گذشته. روزهای گذشته را کم می کردم از کل. از جایی که تو مطمئنی چسبیده است به قلبم. همینجایی که هرروز دستم می چسبد به آن:خسته ام.
کاش من هم می فهمیدم امروزم انقدر مهم است که تو به خاطرش انگشت هایت را گم کرده ای. هنوز داری می شماری؟ کاش حساب من هم به اندازه ی تو خوب بود.
روزی هزار مرتبه بنویس: به روزهای نیامده اطمینانی نیست. تا مطمئن شوم اتفاقی، حادثه ای، انفجاری توی همه ی این لحظه ها وجود داشته.
روزی هزار مرتبه بنویس: اشتباه ها حق تکرار شدن ندارند. تا من راضی شوم به اشتباه های ریز و درشتم. به اشتباه هایی که دستشان را گذاشته اند روی گلوم و تا حلقومم را فشار می دهند.
روزی هزار مرتبه بنویس: دنیا جای نا امنی است برای کوچک ها. تا من روز به روز کوچک شوم. آب شوم. راضی شوم به بودنم.
می دانی؟! این روزها قد کشیده ام. بزرگ تر شده ام. خانوم تر شده ام. دستم به بالاترین قفسه ی آشپزخانه می رسد. پله ها را دو تا یکی بالا می روم. کفش هایم دیگر اندازه ی پایم نیست. و دست هایم هم. آنقدر بزرگ شده ام شاید که دست هایم هم توی دستت جا نمی شوند.
کاریکاتور از بزرگمهر حسین پور.
