<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سنگ را ستاره ها ماهی می کنند</title>
<link>http://golparia.blogfa.com/</link>
<description>گلپری من!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 08 Nov 2009 20:15:28 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پاییز از شاخه خم شد</title>
<link>http://golparia.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://golparia.persiangig.com/IMG_4202.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تاریخ عکاسی: آبان ۸۸&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 20:15:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golparia&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>golparia</dc:creator>
<guid>http://golparia.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://golparia.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>عادت کرده م فیلمای دور و برم رو با دقت تمام ببینم. فیلمای اکشن، فیلمای عاطفی. اونایی که بازیگراشون جلو روم نقش بازی می کنند. فقط قسمت بعدیش معلوم نیس کی باشه.&lt;BR&gt;آخیش... حوصله ی غصه ی دق مرگی ادمای تلویزیونو ندارم. اما مثه یک عادت قدیمی می شینم سریال می بینم.  واسه هیچ و پوچ لبامو کجو کوله می کنم و تا وقتی خوابم ببره فکر می کنم &quot;یعنی چی می شه؟&quot;  غصه ی آدمای سریال جای غصه ی آدمای واقعی رو می گیره به گمونم. اینطور نیست؟
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعضی وختا عاقل بودن یعنی حماقت محض. خوشحالم گاهی مونگول می شم. خوشحالم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 19:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golparia&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>golparia</dc:creator>
<guid>http://golparia.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاییزه پاییزه برگ از درخت می ریزه....</title>
<link>http://golparia.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://golparia.persiangig.com/akkassi/IMG_4090.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://golparia.persiangig.com/akkassi/IMG_3882.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آبان ۸۸&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;A href=&quot;http://havijebanafsh.blogfa.com/post-530.aspx&quot;&gt;دختر صورتی من&lt;/A&gt; نوشته ای از فریبا&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 18:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golparia&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>golparia</dc:creator>
<guid>http://golparia.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دستت را بزن زیر چانه و لبخندت را دنبال کن...</title>
<link>http://golparia.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://golparia.persiangig.com/il_430xNkjkh.jpg&quot; align=middle border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;به دنیا اعتماد کرده ام&lt;BR&gt;به هواپیمایی که از روی سرم رد می شود&lt;BR&gt;به زمینی که می چرخد&lt;BR&gt;حتی اگر خواب باشم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;به زندگی اعتماد کرده ام&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;و در خیابان های شهر قدم می زنم&lt;BR&gt;بی آنکه بیفتم...*&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از دانشگاه برگشته ام. خستگی اتوبوس سواری و گوش دادن به حرف های دخترها و پیرزن های اتوبوس، پیاده روی و  نگاه کردن اجناس پشت ویترینها، گوش دادن به استاد و نفهمیدن مسئله های موهومی،  ریز ریز خندیدن و حرفهای بین کلاس ها... همه را با کیف سنگین و مانتو و مقنعه و پرت می کنم روی تخت و دراز می کشم وسط اتاق. خوابم می برد تا الان.&lt;BR&gt;به جناب استاد فیزیک فکر می کنم. همه ی تنفرش درباره ی یک موضوع را با &quot;احمق&quot; بیان می کند: این دانشجویان احمق، این نظام آموزشی احمقانه، استادان پر از احمقیت، این دنیای احمق احمق تر... همه ی دوست داشتنش را هم با یک لبخند ژکوند می رساند. بعد از موضوعی که با آن موافق است یک لبخند بزرگی روی صورتش کش می آید. :D &lt;BR&gt;آقای استاد فیزیک تند تند نمره می دهد. تند تند نمره کم می کند. کلی خاطره تعریف می کند و اصرار می کند این درسها را نخوانیم برویم اختراع کنیم، پژوهش کنیم، مقاله بدهیم. یک وقت احمق نشویم فرمول های هالیدی را حفظ کنیم. جزوه بنویسیم. خرخوانی کنیم. می گوید این کارها را من کردم، به درد نخور بود. کار آدم های احمق بود...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چهره ی استاد ریاضی را فراموش می کنم همیشه. چون جز حضورغیاب بقیه ی ساعت کلاس را رویش به تخته است. تند تند می نویسد. همیشه می نویسد. زود می آید، دیر می رود. امتحان می گیرد، حل تمرین می گذارد. خسته نباشید و وقت تمام است هم نمی شنود. وقتی گچش را می گذارد همه روی جزوه ها ولو می شویم. حتی نای مثل کابوی از کلاس بیرون رفتن را هم نداریم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;مهتاب می داند قبل و بعد کلاس فیزیولوژی من هوش و حواس ندارم. همه چیز را قاطی می کنم، کلاس ها را گم می کنم، طبقه ها را اشتباه می روم، برد را اشتباه می خوانم، کیفم سنگین است غر می زنم. به خوب بودن هوا هم مشکوک می شوم. فیزیولوژی که می رسد همه ی غرغرها کنار می رود، حجم انبوه سلول ها می ریزد سرم. هنوز زیست دبیرستان را نخوانده ام. کتاب به نصفه رسیده است. از زیادی درس ها لجم می گیرد. از ریاضی بودنم لجم می گیرد. از کتاب زیست نداشتنم لجم می گیرد. از گایتون با کتاب پر قطرش لجم می گیرد. از کلاس هایی که شب به خانه می رسم لجم می گیرد. وقتی کلاس تمام می شود، یک نفس عمیق می کشم. باز هم فیزیولوژی شیرین ترین درسم است. قشنگ ترین درسم. پر از هیجان های ریز و میکروسکوپی. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با آناتومی دیگر نمی شود کنار آمد. مامان می گوید:&quot; این ها ریاضی نیست که. حفظ باید بکنی. مدل ها را باید نگاه کنی تا توی ذهنت بمانند. باید مرور کنی. از روی اطلس هی اسم ها را بخوانی. آناتومی درس مهمی است. اینقدر  غر نزن به جانش&quot;&lt;BR&gt;اما من غر می زنم. نق نق می کنم. اسم ها را جابجا می گویم. علیرضا را می خوابانم وسط اتاق و اسم دنده هایش را می گویم. بعد فاطمه قهر می کند چرا استخوان های او دیده نمی شود. بعد دلش می خواهد لاغر شود تا استخوان هایش بزند بیرون. آناتومی که می خوانم، سرم می خارد، تند تند خمیازه می کشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;الناز عاشق استاد رایانه و شبکه است. کله ی هرکس که بگوید استاد، سخت گیر است را می کند. استاد اصلا سخت گیر نیست. ریز مطلب را نفر به نفر می پرسد. هر جلسه امتحان می گیرد. نفس همه را بند می آورد. تکلیف های طولانی می دهد . من را مجبور می کند نوشته ی سه صفحه ای را سی بار edit  کنم. زویا را میخکوب جلوی کامپیوتر می نشاند تا سرموقع کارها را تحویل دهد. ساعت قبل از کلاس مبانی کل کلاس در تکاپوی بسیاری هستند برای خواندن درس جلسه ی قبل. با این حال استاد، استاد ماهی است. حالا هرچقدر می خواهد  بپرسد و امتحان بگیرد.&lt;BR&gt;یک خمیازه ی عمیق....    یک کش و قوس بزرگ...&lt;BR&gt;به دنیا اعتماد کرده ام. راحت تر نفس می کشم. تب می کنم و گوشه ی خونه می خوابم.  مستند spsce  می بینم و چشم هایم می سوزد. کلاس نمی روم و آقای ج دنبالم می گردد. الناز کلی ماجرای خنده دار تعریف می کند و سردردم بهتر می شود. مامان کمپوت سیب درست می کند و گلویم نمی سوزد. به دنیا اعتماد می کنم و داروهایم را سروقت می خورم. سروقت خوب می شوم. سروقت کلاس هایم را می روم. شیرین را می بینم. دارد اسکیس می کشد. یک عالمه شکل های پر از خط به دیوارشان می زند. به دنیا اعتماد می کنم زنگ می زنم به دوست داشتنی ترین دبیر فیزیکم. یک عالمه دلم تنگ شده برایتان می گویم. یک دنیا به یادتم می شونم. اصلا احساس شاگرد بودنم ندارم. وقتی با دبیرم کافی شاپ می رویم، میلک شیک می خوریم، با ماشین دور می زنیم، حرف می زنیم. وقتی دست هایم را می گیرد و می گوید: افروز چه کار کردی با خودت... دستات چرا لاغر شدن...&lt;BR&gt;بعد من فکر می کنم که دست هم مگر لاغر می شود؟ &lt;BR&gt;دلم می خواهد به میم زنگ بزنم تا برویم سینما، پیاده روی، برویم جیگرکی. توی هوای سرد بستنی بخوریم. دلم می خواهد زنگ بزنم به میم. ماشین برداریم. بخندیم. کمربندهایمان را محکم ببندیم.تند برویم. دلم می خواهد زنگ بزنم به میم. بخندیم که دار و ندارمان را خرج دو سیخ جیگر با گوجه، یک بلیط سینما می کنیم. بخندیم که فقیریم و دلمان پولداری بخواهد. آخ که دلمان چه چیزها که نمی خواهد. بعد فکر کنیم به &quot;کی خواهد شد ها&quot;&lt;BR&gt;یک لبخند دنباله دار.....      یک لحظه بستن چشم ها&lt;BR&gt;یک گل کوچیک صورتی که مثل فنر از توی گلدونش در اومده، دو جلد کتاب شعر، یک شیشه سبزی شور خوشبختی بزرگ این چند روز. بزرگترین یادگاری های این روزها. دستبند چوبی ام را عجیب دوست دارم.&lt;BR&gt;یک پنجره با پرده های کشیده. من که نشسته ام پشت کامپیوتر و تایپ می کنم. دلم نوشتن می خواهد. دلم یک نفس نوشتن می خواهد. باید به دنیا اعتماد کنم. بیشتر و بیشتر....&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SUB&gt;*شعری از کتاب &quot;به دنیا اعتماد کرده ام&quot; از نرگس برهمند&lt;/SUB&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 17:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golparia&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>golparia</dc:creator>
<guid>http://golparia.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یعنی چی</title>
<link>http://golparia.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>کامنتدونی اینجا چرا قاطی می کنه هی؟&lt;BR&gt;چرا آخه بلاگفا لجه با من؟&lt;BR&gt;کسی می دونه چه باید کرد؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 18:35:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golparia&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>golparia</dc:creator>
<guid>http://golparia.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همش یادم می ره چی می خواستم بگم</title>
<link>http://golparia.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرما خوردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فخ فخ می کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ه ا پ ی ی ی  ش ش  ووووو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عطسه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به جای ایستادن یه جای گرم و نوشیدن یه چیز داغ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دست تو مماغم می کنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالم بده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالا آوردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چت می کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درس نخوندم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پفک می خوام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شام نخوردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اهه اهه اهه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گریه م میاد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می خندم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اها اها اها&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 20:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golparia&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>golparia</dc:creator>
<guid>http://golparia.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;ظهر&quot; افتاده است روی دیوار</title>
<link>http://golparia.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://golparia.persiangig.com/akkassi/IMG_2654.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سکوتم را بلعیده ام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; از حرف هایت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که نه در دارند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و نه پیکر..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تاریخ عکاسی: مهرماه۸۸&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 19:08:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golparia&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>golparia</dc:creator>
<guid>http://golparia.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نه تنها</title>
<link>http://golparia.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 446px; HEIGHT: 247px&quot; height=337 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://golparia.persiangig.com/akkassi/IMG_3468.JPG&quot; width=511 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حرف ها را&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثل تیرهای مانده در زخم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از میان سکوتم می کشد بیرون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لبخند می زنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به دست هایش &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گوید: سنگ نباش. خب؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لبخند می زنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به چشم هایش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گوید: چرا نمی شود یک سنگ پشت را محکم در آغوش گرفت؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نفس عمیقی می کشم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تاریخ عکاسی: مهرماه ۸۸&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 19:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golparia&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>golparia</dc:creator>
<guid>http://golparia.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امروز عصر</title>
<link>http://golparia.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آناتومی قفسه ی سینه را می خوانم. مجموعه ی دنده ها و غضروف ها، جناغ سینه و مهره ها و فضای بین دنده ای را پازل می کنم کنار هم. بعد دستم را می گذارم روی سینه ی میانی و به صدای پومب پومب گوشت کوچکی گوش می دهم که پشت استخوان جناغ سینه و بین ریه ها قرار گرفته. نیمکره ی چپ مغزم تیر می کشد. خیلی چیزها هست که نمی فهمم. یعنی این کتاب سبز رنگ ربطی به دردهای او دارد؟ یک خستگی می پیجد توی سرم، مغزم، روده هایم. یک حس بی نام و نشان که لب هایم را تکان می دهد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 14:37:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golparia&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>golparia</dc:creator>
<guid>http://golparia.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ذ</title>
<link>http://golparia.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>مادر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با نخ های صورتی و بنفش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شالگردن می بافد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 14:35:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golparia&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>golparia</dc:creator>
<guid>http://golparia.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
