<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سنگ را ستاره ها ماهی می کنند</title>
<link>http://golparia.blogfa.com/</link>
<description>گلپری من!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 29 Dec 2009 11:21:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>عقب افتادن</title>
<link>http://golparia.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>پیرزن ها&lt;BR&gt;از اتوبوس جا می مانند&lt;BR&gt;جوجه اردک&lt;BR&gt;از مادرش&lt;BR&gt;پیرمردها &lt;BR&gt;از اخبار جا می مانند&lt;BR&gt;بچه گربه ها&lt;BR&gt;از کاسه ی شیر&lt;BR&gt;زن ها&lt;BR&gt;از هواپیما جا می مانند&lt;BR&gt;مردها&lt;BR&gt;از ترفیع رتبه&lt;BR&gt;جوان ها&lt;BR&gt;از امتحان جا می مانند&lt;BR&gt;پیرها&lt;BR&gt;از زندگی...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Dec 2009 11:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golparia&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>golparia</dc:creator>
<guid>http://golparia.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نسبیت</title>
<link>http://golparia.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://golparia.persiangig.com/weblog/ANISHTAN.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;میز، صندلی، ظرفی میوه و یک ویولون. انسان برای شاد بودن به چه چیز دیگری نیاز دارد؟ &lt;SUB&gt;آلبرت انیشتن&lt;/SUB&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;انیشتن برایم همیشه جالب بوده.&lt;BR&gt;شاید به خاطر عکس هایش با موهای پریشان یا زبانی که به دوربین دراز کرده. و یا دوچرخه سواری ای که او را شاد نشان می دهد.&lt;BR&gt;شاید هم حرف های عجیب و غریبش. نمی دانم....&lt;BR&gt;دوستش داشتم همیشه. عمو آلبرت مهربان را...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;هرچیزی که مهم باشد لزوما قابل شمارش نیست. هر چیزی هم که قابل شمارش نباشد لزوما مهم نیست.&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;از دانشگاه برمی گردم.  یادم رفته است غر بزنم برای ترافیک و شلوغی اتوبوس و گم کردن بلیت هایم و بهانه های بنی اسرائیلی. تا منتظر اتوبوس باشم کنار میدان و فردوسی دستش بالا باشد و هوا سرد شود ناگهان، یاد هرچیز مهم و قابل شمارش، بی ارزش و بی مقدار می افتم. مرد ها ایستاده اند کنار میدان. دلشان می خواهد یک ماشین مدل بالا بایستد کنار پایشان تا بروند برای کار. من مردها را نگاه می کنم و برای همه یشان و زن بچه هایشان دعا می کنم. این مینی بوس های رنگ و وارنگ  دلگیرم می کنند. کاش اتوبوسی که می آید آبی باشد یا سبز. من بروم صندلی یکی مانده به آخر کنار پنجره بنشینم و فکر کنم: دنیا همه اش یک شکل است. همه ی مهم ها و غیر مهم ها یکی است.این اتوبوس همان کاری را می کند که یک مینی بوس هم می تواند...&lt;BR&gt;دلم &quot;تشخیص&quot; می خواهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;نمی دانم، اهمیتی هم نمی دهم، فرقی هم نمی کند.&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;نمی دانم هایم زیاد شده. می خواهم بترسم، وقت کم می آورم. وقت کم آوردن هایم زیاد شده. هیچ کاری نکردن هایم زیاد شده. خسته شدن هایم زیاد شده. نیشم زیاد باز می شود. با اینکه خسته ام خیلی هو هو هو می خندم. بعد خمیازه می کشم، فکم کش میاد. صداهای عجیب غریب با حنجره ام در میارم و اعلام می کنم که من خسته ام. خسته به دنیا اومدم و خسته هم از دنیا می رم. کسی گوش نمی ده که. نمی دانم هایم که زیاد می شود خمیازه ام می گیرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;اینکه تا به این حد در جهان شناخته شده باشی و تا این حد تنها باشی عجیب است. &lt;BR&gt;&lt;/B&gt;کسی باور نمی کند احساس تنهایی می کنم. باور نمی کنند و نمی کنم که آدمهای زیادی را بشناسم و این قدر احساس تنهایی کنم. &lt;BR&gt;باور نمی کنم که وقتی آدمهایی را دوست می دارم خیلی ازشان دور می شوم. و این یک نوع دیوانگی است شاید که آرزو می کنم کاش کسی را دوست نداشتم تا با آدمهای بیشتری دوست می بودم. تا کمتر تنها می شدم.&lt;BR&gt;ننوشتن غم بزرگی است این روزها. زل زدن به مانیتور و به یاد نیاوردن حرف هایی که از صبح مرورشان می کردم. نخندیدن غم بزرگی است این روزها. ندانستن اینکه لب هایت را به کدام طرف باز کنی وقتی از چشم های همه برق شادی می ریزد غم بزرگی است. دوستی یاد نداشتن غم بزرگی است این روزها. دور شدن از کسانی که می خواهند نزدیک شوند و من پاشنه ی کفشم را می کشم برای رفتن. به آدم هایی که دوستشان دارم و نیستند فکر می کنم و می روم از کسانی که دوستم دارند شاید، به گمانم. حوصله ی آدم ندارم. حوصله ی جواب به حدس ها را ندارم. حوصله نداشتن غم بزرگی است وقتی پوشه ای پر از کار کنار دستت است و تو دلت کاری می خواهد که نمی دانی چیست...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;&lt;B&gt;زندگی مثل دوچرخه سواری است. برای حفظ تعادل باید حرکت کنید.&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;همین حرکت را گاهی فراموش می کنم. صبح زود بیدار شدن. با چایی 10تا قند خوردن. یک بطری آب برداشتن و رکاب زدن. خیلی چیزها هست که فراموش می کنم و تعادلم به هم می ریزد. مثل ترسیدن. مثل نرفتن. مثل چشم بستن و خود را به خواب زدن...&lt;BR&gt;گریه کردن گاهی سخت ترین کار دنیا می شود. وقتی ساعت هاست نشسته ای روبه یک دیواری که نه ترک دارد و نه تابلویی و نه نشانه ای برای فکر کردن... این گونه است که جهان خلاصه می شود در اتاق روشن تو و بیرون چقدر تاریک است....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;عاشق سفر هستم، ولی از رسیدن متنفرم.&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;دلم سفر می خواهد. بهانه ای برای شروع کردن...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Dec 2009 20:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golparia&amp;postid=132</comments>
<dc:creator>golparia</dc:creator>
<guid>http://golparia.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولد خورشید</title>
<link>http://golparia.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG alt=&quot;بازه ی هور&quot; hspace=0 src=&quot;http://golparia.persiangig.com/akkassi/IMG_5462.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://golparia.persiangig.com/akkassi/IMG_5470.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://golparia.persiangig.com/akkassi/IMG_5552.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://golparia.persiangig.com/akkassi/IMG_5797.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;تو جان لطيفي و جهان جسم کثيف است   تو شمع فروزنده و گيتي&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt; شب يلدا&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یلدا شب تولد خورشید است به زبانی&lt;BR&gt;و بلند ترین شب سال که خداحافظی از پاییزی است که سرخ و نارنجی و لچک به سر است.&lt;BR&gt;آمدن مادربزرگی که گیسش سفید است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بناهایی هستند یادگار گذشتگان که هدایت خورشید را از سازه هایش می توان دید.&lt;BR&gt;و ما آنجا بودیم...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.ghiasabadi.com/bazehur.html&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #999999&quot; color=#663399&gt;بخوانید&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; این پژوهش ها را.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تاریخ عکاسی:۱/۱۰/۸۸&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 19:46:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golparia&amp;postid=131</comments>
<dc:creator>golparia</dc:creator>
<guid>http://golparia.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باغی از وحش</title>
<link>http://golparia.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://golparia.persiangig.com/akkassi/13.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://golparia.persiangig.com/akkassi/12.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://golparia.persiangig.com/akkassi/14.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://golparia.persiangig.com/akkassi/15.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هراس،&lt;BR&gt;قفس قفل شده ای می شود&lt;BR&gt;که از خودم خالی.&lt;BR&gt;اسکلتی &lt;BR&gt;به آینده ام&lt;BR&gt;چشم نگران می نگرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تاریخ عکاسی: آبان88&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 20:39:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golparia&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>golparia</dc:creator>
<guid>http://golparia.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> دنیای سوفی</title>
<link>http://golparia.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پدر سکوت را شکست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;: فکرش را که بکنی عجیب است که ما در سیاره ای بسیار کوچک در جهان کائنات زندگی می کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_بلی...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;: کره ی زمین تنها یکی از ستارگان زیادی است که دور خورشید می گردد. با این همه زمین یگانه سیاره ای است که در آن حیات وجود دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_شاید یگانه سیاره در کل جهان.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دختر گفت: صدای اسرار آمیز بازی موج ها را می شنوی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;: آره. فردا باید قایق را به آب بیندازیم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ وزمزمه ی عجیب باد را می شنوی؟ ببین برگ های سپیدار چگونه می لرزند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;:سیاره ی ما حیات دارد، می دانی که...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ شما نوشتید بین ها سطر ها چیزهایی هست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;:من کجا؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_شاید در این باغ هم بین سطور چیزهایی باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;: طبیعت پر از معماست. ولی صحبت ما بر سر ستارگان آسمان بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_و به زودی ستاره ها بر سطح آب می تابند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;:بلی. این چیزی است که تو در کودکی درباره ی شبتابها می گفتی. و به تعبیری حق با تو بود. شبتابها و همه ی موجودات زنده ی دیگر از عناصری به وجود آمده اند که روزگاری در ستاره ای در هم آمیختند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ما هم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;:بله ما نیز ذراتی از ستارگانیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_چه حرف قشنگی!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;:من و تو هم آغازمان از &lt;B&gt;انفجار بزرگ&lt;/B&gt; بود، زیرا مواد جهان همه با هم همبستگی آلی دارند. روزگاری در عصر نخستین تمامی مواد در توده ای بی نهایت فشرده جمع بودند. این توده چنان حجیم و پر جرم بود که یک ته سنجاق میلیاردها تن وزن داشت. این اتم نخستین را نیروی خارق العاده ی جاذبه منفجر کرد. مثل ان که چیزی از هم بپاشد. &lt;B&gt;وقتی به آسمان می نگریم، در واقع می کوشیم راه بازگشت به خود را بیابیم&lt;/B&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_چه حرف عجیبی. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;:همین که رادیو تلسکوپ ها بتوانند نور کهکشان های دور دست را بر گیرند و کهکشانهایی را که میلیاردها سال نوری با ما فاصله دارند مورد مطالعه قرار دهند، نمودار جهان کائنات را به شکل ازمنه ی اولیه ی آن، بعد از &lt;B&gt;انفجار بزرگ&lt;/B&gt;، ترسیم خواهند کرد. هر چه را که بتوان در آسمان دید نوعی سنگواره ی کیهانی است از هزاران و میلیون ها سال پیش. تنها کاری که از دست ستاره شناس بر می آید پیش گویی گذشته است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_ولی ماده ی اولیه چه بود؟ این چیزی که میلیاردها سال پیش منفجر شد چه بود؟ از کجا آمد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_معمای بزرگ همین است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;:معمایی که عمیقا مربوط است به همه ی ما. چون ما خود از آن ماده ایم. ما جرقه ای از آتش بزرگی هستیم که میلیاردها سال پیش افروخته شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_این هم حرف قشنگی بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;:به هرحال نباید در اهمیت این ارقام اغراق کرد. کافی است سنگی از زمین برداری و به آن نگاه کنی. جهان هستی اگر هم فقط مشتمل بر این سنگ کوچک می بود، باز قابل ادراک نبود. مسئله باز همانقدر لاینحل بود: این سنگ از کجا آمد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سوفی ناگهان در اتومبیل کروکی سرپا ایستاد و خلیج را نشان داد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت: من می خواهم سوار آن قایق پارویی بشوم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با طناب محکم بسته شده است. ما پاروهایش را هم نمی توانیم تکان دهیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به هرحال می شود رفت کنار آب.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هیلده گفت: ستاره ها حالا بیشتر شدند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_آره، شب های تابستان تاریک که می شود ستاره ها را بیشتر می توان دید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;:ولی شب های زمستان بیشتر چشمک می زنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;:آیا آن بالا در پهنه ی فضا در دل شب های سالیان _نوری واقعا کسی هست؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_نگاه کن طناب خود به خود وا شد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;:آره، دیدم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_مسخره ام می کنی، ولی من امشب هم دائما احساس می کنم کسی اینجاست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;:به هرحال یکی از ما باید شنا کند و آن را بگیرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;_هر دو می رویم پدر....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 17:29:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golparia&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>golparia</dc:creator>
<guid>http://golparia.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواب از سرم می پرد</title>
<link>http://golparia.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;شب هو هو می کند&lt;BR&gt;من خسته تر از صبح از بالای پشت بام&lt;BR&gt;طلوع می کنم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این روزها تمام بغض هایم را به پای نبودن مامان می اندازم. به پای درس نخواندن و گریه هایی که نمی دانم راهشان را از کجا گم کرده اند...&lt;BR&gt;لحظه های خوب را می گذارم توی جیبم تا بعدا با فکردن بهش لذتش را ببرم&lt;BR&gt;لحظه های بد را مچاله می کنم توی مشتم تا همانجا از بین بروند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حرف های کوچک و تند اذیتم می کنند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فکرهایم تمام نمی شوند. بی خوابی به سرم می زند.&lt;BR&gt;گریه نمی کنم. خون از دماغم می چکد.&lt;BR&gt;حرف نمی زنم. سرم به دیوار می خورد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی بینم. زمین می خورم.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالم خوب نیست. مثل شب های امتحان. مثل وقتی که لبخندم را بزرگ می کنم تا خودم هم باورم نشود به اندازه ی بدی های دنیا خوب نیستم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شاید کتابی لازم دارم. شاید آهنگی. شاید کسی باید باشد که نیست. شاید کسی نباید باشد که هست.&lt;BR&gt;فعلا روی زمین دراز کشیده ام و به علف های تازه در آمده دست می کشم. سوز سردی می وزد....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Dec 2009 22:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golparia&amp;postid=128</comments>
<dc:creator>golparia</dc:creator>
<guid>http://golparia.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خانه ی هویجی ما</title>
<link>http://golparia.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://golparia.persiangig.com/akkassi/IMG_0774.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot; color=#ff0000 size=3&gt;روز شمار بی مادریمان....&lt;BR&gt;بر من چه می گذرد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می رم دانشگاه...لای لای لالا لای             جیبام پر از فندقو بادام... لالا لالا لای&lt;BR&gt;اینو با خودم می خونم بلند بلند و کشدار و با پایین و بالایش. فاطمه هم سرش را تکان می دهد و می خواند و من سعی می کنم جوراب پای او کنم. بعد با مهربونی می گم: صبحانه چی می خوری عزیز دلم؟ &lt;BR&gt;فاطمه خمیازه کشان سرشو تکون می ده یعنی: هیچی. من پر در میارم: یعنی هیچی؟ یک لیوان شیر؟&lt;BR&gt;تا فاطمه فکر کند سرویسش بوق  می زند و می رود پی سرویسش. من می مانم و علیرضای خواب و یک دیو روی شانه ام به خاطر صبحانه ندادن فاطمه. &lt;BR&gt;علیرضا سه هفته به مدرسه رفت و بعد ترک تحصیل نمود. دلایل پا نگذشتن به مدرسه و گریزان بودن وی نیز &quot;بی ادب&quot; بودن بچه ها، &quot;لوس بودن معلم ها&quot;، &quot;وحشیانه بودن زنگ تفریح&quot; و حرف های بدی که بچه ها سر کلاس می زنند و من هرچه خودم را می کشم علی نمی گوید چه بوده. اینگونه است که برادر ما از مدرسه گریخت و پرونده اش را گرفت و خانه نشین شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نازنین که قربانش بروم از ساعت ۵صبح ساعتش کوک است تا ۱۰دقیقه به هفت و اکثر موقع ها عجله دارد وگریه می کند و مرا به بی مسئولیتی متهم می کند و کوله پشتی اش را به دوش می اندازد و در محکم می کوباند و بعد دوباره در می زند که من انقدر حرف زدم و حواسش را پرت کردم که کتاب بچه های بدشانس را فراموش کرده ببرد. تا می آیم غر بزنم که امروز امتحان علوم داری کتاب داستان می بری چرا، در محکم بسته می شود و من می مانم و حوضم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زمانی هست که دلم می خواهد هر سه تایشان را بغل کنم و محکم فشارشان دهم. زمانی هم هست که اگر دست به هرکدامشان برسد تکه بزرگه یشان گوششان است، قول می دهم. ان هم زمانی که وسط فیزیولوژی خواندم چراغ ها خاموش می شود و یک شبح با چادر رنگی می آید و سط اتاق و دوتای دیگر صداهای عجیب در می آورند و بعد یکی پایش گیر می کند به کتاب و می افتد روی زندگی من و من می دوم که بگیرمشان پایم می خورد به گوشه میز و یکی می رود بالای اوپن و فکر می کند از یخچال بالا رفتن فتح هیمالیاست و نازنین که شعورش نمی کشد آدمی که پشت تلفن است شاید دلش نخواهد هیولا بازی کند و من از ترس آبرو گوشی را می گیرم و می بینم که سیم تلفن در دست علی است و کسی در تلفن من را صدا نمی زند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به مامان زنگ می زنم. علی قهر می کند چرا تلفن را اول به فاطمه داده ام. فاطمه قهر می کند که چرا زود گوشی را ازش گرفتم. نازنین خودش را لوس می کند و حرف نمی زند. وقتی هم حرف می زند تومار چیزهایی که می خواهد را می گوید. بعد تلفن که تمام می شود جیغ جنگ زده می شود. فاطمه موهای علی را می کشدُژ، علی گاز م گیرد. نازنین قصه هایی مجید می خواند داد می زند ساکت شید دیگه. بعد از تختش می پرد پایین به قصد ساکت کردن دوقلو ها. من می نشینم وسط اتاق کیفم را مرتب می کنم. کار  زیادی از دستم بر نمی آید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط مانده ام به بچه هایی چنین باادب و گوش به حرف کن باید ستاره بدهم یا ماه؟ و وقتی معلمشان می نویسد نوگل عزیزتان این هفته چگونه بوده؟ من بنویسم: مثل یک دسته گل،  آیا؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 05:43:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golparia&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>golparia</dc:creator>
<guid>http://golparia.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرد نه اما پاییز</title>
<link>http://golparia.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://golparia.persiangig.com/akkassi/IMG_0929.JPG&quot; align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ff6600&quot;&gt;پاییز&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرد است&lt;BR&gt;مثل دماغ هویجی آدم برفی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;روزهایی هست سرد و بی رنگ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;دستی که برگ ها را به هوا می فرستد&lt;BR&gt;در جیب ژاکتی پنهان می شود&lt;BR&gt;جوی آب از سرما می گوید...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تاریخ عکاسی: امرداد۸۸&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 05:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golparia&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>golparia</dc:creator>
<guid>http://golparia.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://golparia.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>۱) از فکرهایم نمی گویم. کسانی هستند بی آرزو که آرزو می دزدند....
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲) یک برگه دادند از طرف مدرسه ی فاطمه که مامانا باید توش ماه و ستاره بکشند. سر و صدا نکردند امتیاز داره، به حرف بزرگترا گوش کردن امتیاز داره. راس ۹ خوابیدن امتیاز داره. صبح و ظهر و شب مسواک زدن امتیاز داره. کمک بزرگترا کردن امتیاز داره.  لباساشون سر جالباسی گذاشتن امتیازداره. وسط حرف بزرگترا نپریدن امتیاز داره. دعای قبل از غذا، تشکر بعد از هر کار، عذر خواهی و هزار کار شایسته امتیاز داره.  و هرشب من مامور شمردن امتیازاتم چون شب به شب امتیاز دهی حساب می شه.&lt;BR&gt;مهدکودکا نونهالان دلبند را آدم فرض نفرموده و اگر آدم حساب می کنند، کودک نمی دانند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳) خدا توی دلای شکسته ست. نه؟ اگه نبود من الان می زدم زیر گریه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴)واسه هر کسی یه روزی می رسه که یک روزنامه بخره برای آگهیاش. یا برای خوندن و خندیدن. یا برای خط کشیدن دور نوشته اش. اینم یه نمونه ش:&lt;A href=&quot;http://malekhodemoon.blogfa.com/post-25.aspx&quot; target=_blank&gt;دردسرها&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵) غرغر می کنم. قارقار می کنم. قرقر می کنم. قور قور می کنم. آخه می گید چیکار کنم؟ها؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۶)یک نفس عمیق.... یک خنده به پهنای صورت. از این بهتر نمی شه: ییهووو!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 20:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golparia&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>golparia</dc:creator>
<guid>http://golparia.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فرشته ها </title>
<link>http://golparia.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>می نشینیم کنار بخاری&lt;BR&gt;با کاموا فرشته های آبی درست می کنیم. &lt;BR&gt;۴تا فرشته ی کاموایی...&lt;BR&gt;بدون دست، بدون پا، با دو تاچشم، بدون دهان...&lt;BR&gt;فرشته ساختن همیشه آرامم می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرشته های کاغذی، فرشته های پلاستیکی، فرشته های مرواریدی، فرشته های کاموایی...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 06:43:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=golparia&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>golparia</dc:creator>
<guid>http://golparia.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
